چل مناره -
عبارت از تخت سليمان عليه السلام است و عمارت جمشيد را نيز گويند و آن يكصد و چهل ستون بوده و بر بالاى آن قصرى ساخته بودهاند يكصد و شصت گز .
چلپخو -
با جيم فارسى بر وزن سمنبو كسى را گويند كه لباس و رخوت خود را زود چركن و ملوّث گرداند .
چلوج -
به ضم اول و سكون جيم فارسى بر وزن خروج افزارى باشد كه آسيابانان آسيا را بدان تيز كنند و به فتح اول هم آمده است .
چلوچوب -
به فتح اول و ثانى به واو كشيده و ضم جيم فارسى و سكون واو و باى ابجد سيخ كباب را گويند و به ضم اول هم گفتهاند .
چلوك -
به فتح اول و ثانى و واو و كاف ريسمانى است كه بر گردن اسبان بندند .
چلونك -
به فتح اول و نون بر وزن عروسك نام شخصى بوده و درخت و بوته خربزه را گويند .
چله -
به كسر اول و فتح ثانى مشدد ريسمانى باشد كه از پهناى كار جولاهگان زياد آيد و آن را نبافند و به انگشت پيچيده در جائى گذارند و زه كمان را نيز گويند و چهل روزى كه درويشان در گوشهاى نشينند و روزه دارند و عبادت كنند .
چليپا -
با باى فارسى بر وزن مسيحا صليب نصارى باشد و آن دارى است كه به اعتقاد ايشان عيسى عليه السلام را بر آن كشيده صليب كردهاند و آن به اين شكل است و آن را ترسايان از طلا و نقره سازند و به جهت تيمن و تبرك بر گردن آويزند و بعضى گويند سه گوشه باشد كه براهمه و هنود از طلا و نقره و امثال آن سازند و به رشتهء زنار كشند و هر خط منحنى را نيز گفتهاند و كنايه از زلف معشوق هم هست و صليب معرب چليپاست .
بيان هيجدهم در جيم فارسى با ميم مشتمل بر سى و دو لغت
چم -
به فتح اول و سكون ثانى به معنى خرام و رفتارى به ناز باشد و امر بر خراميدن هم هست يعنى بخرام و رفتارى را نيز گويند كه خم و پيچى و تمايلى داشته باشد و امر بر چميدن هم هست يعنى گرد بر او دوره بزن و ساخته و آراسته را نيز گويند و به معنى اندوخته و فراهم آورده نيز هست و معنى را نيز گويند كه روح لفظ است چه لفظ را به منزلهء جسم و معنى را روح آن گرفتهاند چنان كه هرگاه گويند اين سخن چم ندارد مراد آن باشد كه معنى ندارد و به معنى جرم و گناه نيز گفتهاند و خوردن و آشاميدن را هم گويند و مردم دار المرز و مردم مروشاهجان چشم را چم مىگويند كه به عربى عين خوانند و به معنى سينه باشد كه به عربى صدر گويند و خم و خميده و راههاى پرپيچ و خم باشد و طبق پهنى را نيز گويند كه آن را از نى بوريا بافند و غله را بدان افشانند و پاك سازند و نام محلهايست در شهر يزد و آب گردان بزرگ چوبى را نيز گفتهاند و كوچك آن را چمچه خوانند و جامهء تابستانى را هم مىگويند و به ضم اول به معنى لاف زدن و تفاخر كردن باشد و حيوان را نيز گويند كه مطلق جاندار است و ثفل انگورى باشد كه شيره آن را گرفته باشند و سرماى سخت را نيز گفتهاند و دانهء باشد سياه و شفاف كه در داروهاى چشم به كار برند و به كسر اول جل وزغ را گويند و آن چيزى باشد سبز مانند ابريشم كه در روى آبهاى ايستاده به هم رسد .
چماچم -
به فتح اول و جيم فارسى بر وزن دمادم پيشانى را گويند و به عربى ناصيه خوانند و به ضم اول و رابع هم آمده است .
چماق -
به ضم اول بر وزن براق گرز آهنين ششپره را گويند و در اين زمان چوبدست سرگرهدار را گويند .
چمان -
به فتح اول بر وزن روان راه رفتن به ناز و خراميدن به زيبائى را گويند يعنى در وقت راه رفتن به هر طرف ميل كند و پياله شراب را نيز گويند .