چرويد -
بر وزن لرزيد ماضى دويدن و چاره جستن باشد يعنى دويد و چارهجوئى كرد .
چرويدن -
بر وزن ورزيدن به معنى چاره جستن و دويدن باشد .
چرويده -
بر وزن گرديده يعنى دويده و چارهجوئى كرده .
چرويده -
به ضم اول و فتح ثانى پسر ساده و پسر امرد را گويند .
چريك -
به فتح اول بر وزن شريك لشگرى را گويند كه از ولايتهاى ديگر به مدد لشگرى بفرستند .
چز -
به فتح اول و سكون ثانى ميمون را گويند كه حمدونه است .
چزد -
به فتح اول و سكون ثانى و دال ابجد جانور كيست شبيه به ملخ كه پيوسته در غلهزارها مىباشد و در هواى گرم فرياد طولانى كند و در بعضى جاها آن را بگيرند و بريان كنند و بخورند .
چزدره -
بر وزن مجمره پارههاى دنبه و پيه بريان كردهء روغن گرفته را گويند .
چزده -
به فتح اول و ثالث و سكون ثانى به معنى چزدره است كه جزغاله باشد يعنى دنبه و پيه ريزه كرده بريان شده .
چزغ -
به كسر اول و سكون ثانى و غين نقطهدار خارپشت را گويند .
چزك -
به كسر اول و سكون ثانى و كاف به معنى چزغ است كه خارپشت باشد .
چسپيدن -
با باى فارسى بر وزن رقصيدن اتصال يافتن جسمى باشد به جسمى ديگر كه انفصال آن مشكل بود و چيزى را محكم به دست گرفتن و به معنى ميل كردن هم آمده است .
چست -
به ضم اول و سكون ثانى و فوقانى جلد و چالاك و چابك باشد و هر چيز كه نيك و به اندام در جائى نشيند و محكم و نازك و زيبا را هم گفتهاند و به معنى تنگ و چسبان هم هست كه نقيض فراخ و گشاد باشد و نوعى از پاىافزار باشد كه روى آن را از ريسمان چينند .
چسته -
به فتح اول بر وزن دسته به معنى نغمه و آهنگ باشد و ساغرى را نيز گويند و آن را از پوست كفل گورخر و اسب و اشتر و الاغ سازند و از آن كفش و چيزى ديگر دوزند و به ضم اول شيردان گوسفند و بز و امثال آن را گويند .
چسنگ -
بر وزن پلنگ مردم كل و كچل را گويند و داغ پيشانى را نيز گفتهاند كه از كثرت سجده كردن يا به سبب ديگر شده باشد .
چش -
به فتح اول و سكون ثانى مخفف چشم است كه به عربى عين خوانند و به ضم اول لفظى كه خر الاغ از شنيدن آن از رفتار بازماند و بايستد .
چشام -
بر وزن سلام دانهاى باشد سياه و لغزنده كه آن را در داروهاى چشم به كار برند .
چشان -
به فتح اول بر وزن مكان معنى اين لغت را در يك فرهنگ لفظ گذر با ذال نقطهدار و در دو فرهنگ ديگر لفظ گزر با زاى نقطهدار نوشته بودند و شاهد نياورده بودند و اللّه اعلم .
چشپر -
بر وزن ششپر به معنى نشان پا باشد عموما و نشان پاى سباع را گويند خصوصا .
چشت -
به كسر اول و سكون ثانى و فوقانى نام موضعى است .
چشته -
به فتح اول بر وزن كشته مخفف چاشته است كه طعمه و طعام اندك باشد .
چشخام -
به فتح اول و خاى نقطهدار بر وزن سرسام دانه سياهى باشد لغزنده كه آن را در داروهاى چشم به كار برند .
چشزخ -
به فتح اول و زاى هوز بر وزن سرشخ مخفف چشم زخم است و آن آفتى و آزارى باشد خصوصا اطفال را كه به سبب ديدن و تعريف كردن بعضى از مردم به هم مىرسد .
چشفره -
با فا بر وزن شش در به معنى چشپر است كه نشان پا باشد عموما و نشان پاى سباع باشد خصوصا .
چشك -
به كسر اول و سكون ثانى و كاف به معنى افزون و غالب و زيادتى افزونى و غالب شدن و غلبه باشد .
چشم -
بر وزن پشم معروف است كه عرب عين گويند و دانه سياهى باشد لغزنده كه آن را در داروهاى چشم به كار برند و چون بپزند و خشك سازند بعد از آن صلايه كرده بر هر جراحت كه پاشند نيك شود خصوصا بر جراحت آلت تناسل و