اضراس الكلب خوانند و پاى افزار و كفش را نيز گويند و به معنى چشم هم به نظر آمده است كه به عربى عين خوانند و كنايه از ايما و اشاره به چشم هم هست .
چشم گاو -
نام گل گاو چشم است كه عرب عين البقر خوانند .
چشم گاوميش -
نام گل گاوچشم است گويند هفت رنگ مىباشد .
چشم كردن -
كنايه از چشم زخم رسانيدن باشد .
چشم گرم كردن -
كنايه از خواب كردن اندك باشد .
چشم گشته -
به فتح كاف فارسى احوال را گويند .
چشم وهام -
با واو و ها بر وزن و معنى چشم پنام است كه دعا و تعويذى باشد كه به جهت چشم زخم نويسند .
چشم وهم -
با واو و هاى هوز بر وزن چشم زخم دعا و تعويذى باشد كه به جهت چشم زخم نويسند .
چشمه -
بر وزن رشمه جائى كه از آنجا آب جوشد و روان شود و سفت و سوراخ سوزن و جوالدوز را نيز گويند .
چشمهء آتش فشان -
كنايه از آفتاب عالمتاب است .
چشمهء باسى چمن -
چشمهايست نزديك به اخلاط روم گويند هر ذى حيات كه نزديك به آن چشمه برسد بيفتد و بميرد .
چشمه بماهى شدن -
كنايه از رفتن آفتاب است به برج حوت .
چشمه تدبير -
كنايه از مغز سر آدمى و منبع عقل و قوت متفكره باشد و كنايه از مردم حكيم و صاحب تدبير هم هست .
چشمهء خاورى -
كنايه از آفتاب عالمتاب است .
چشمهء خضر -
كنايه از آب حيات و دهان معشوق باشد .
چشمهء روشن -
كنايه از خورشيد عالم آراست .
چشمه سار -
با سين بىنقطه بر وزن ديمهزار زمينى را گويند كه همه جاى آن چشمه داشته باشد و به اضافت يعنى به كسر ها چشمهايست در قهستان كه آب آن را به جهت دفع ملخ به اطراف و جوانب برند .
چشمهء سبز -
نام چشمهايست در خراسان از ولايت طوس .
چشمهء سوزن -
كنايه از نهايت تنگى و تنگ چشمى باشد .
چشمهء سيماب -
كنايه از ماه و آفتاب است و كنايه از روز هم هست كه عرب يوم گويند .
چشمه قيرگون -
كنايه از شب است كه به عربى ليل خوانند .
چشمهء گرم -
كنايه از آفتاب عالمتاب است .
چشمه گلسب -
به ضم كاف فارسى و فتح لام و سكون سين بىنقطه و باى ابجد چشمهايست در خراسان از توابع طوس .
چشمهء كنكله -
با كاف و نون و كاف و لام و ها چشمهايست در آذربايجان .
چشمهء منفجر -
يكى از منازل قمر است .
چشمهء نوربخش -
كنايه از خورشيد انور و آب حيوان و دهان معشوق باشد .
چشميزك -
بر وزن تبريزك دانهايست سياه و لغزنده كه با نبات در چشم كشند و معرب آن تشميزج است .
چششيه -
بر وزن هميشه رنگى باشد مخصوصا اسب و استر را كه آن را خنك خوانند .
چشينه -
بر وزن خزينه به معنى چشيشه است كه رنگ اسب و استر باشد و آن را خنك گويند يعنى سفيدموى .
چغ -
به فتح اول و سكون ثانى چوبى باشد كه بدان ماست را بشورانند تا مسكه و كره از آن جدا گردد و چرخى كه زنان رشته بدان ريسند و به ضم اول چوب آبنوس و بعضى گويند چوبى است مانند آبنوس و چوبى را نيز گويند كه بر گردن گاو گردونكش هم نهند و گاهى بر گاو گردونكش هم اطلاق كنند و به كسر اول پرده ماننديست كه از چوبهاى باريك سازند و به اين معنى با قاف هم آمده است گويند به اين معنى تركى است .
چغاز -
به فتح اول بر وزن نماز زنى را گويند كه دشنام ده و سليطه و بىحيا باشد .
چغاله -
بر وزن حواله ميوهء نارس را گويند .
چغامه -
بر وزن شمامه قصيده را گويند و آن بيتى