تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 295

مساهمون:

ص٢٩٥
اضراس الكلب خوانند و پاى افزار و كفش را نيز گويند و به معنى چشم هم به نظر آمده است كه به عربى عين خوانند و كنايه از ايما و اشاره به چشم هم هست .

چشم گاو -

نام گل گاو چشم است كه عرب عين البقر خوانند .

چشم گاوميش -

نام گل گاوچشم است گويند هفت رنگ مىباشد .

چشم كردن -

كنايه از چشم زخم رسانيدن باشد .

چشم گرم كردن -

كنايه از خواب كردن اندك باشد .

چشم گشته -

به فتح كاف فارسى احوال را گويند .

چشم وهام -

با واو و ها بر وزن و معنى چشم پنام است كه دعا و تعويذى باشد كه به جهت چشم زخم نويسند .

چشم وهم -

با واو و هاى هوز بر وزن چشم زخم دعا و تعويذى باشد كه به جهت چشم زخم نويسند .

چشمه -

بر وزن رشمه جائى كه از آنجا آب جوشد و روان شود و سفت و سوراخ سوزن و جوال‌دوز را نيز گويند .

چشمهء آتش فشان -

كنايه از آفتاب عالمتاب است .

چشمهء باسى چمن -

چشمه‌ايست نزديك به اخلاط روم گويند هر ذى حيات كه نزديك به آن چشمه برسد بيفتد و بميرد .

چشمه بماهى شدن -

كنايه از رفتن آفتاب است به برج حوت .

چشمه تدبير -

كنايه از مغز سر آدمى و منبع عقل و قوت متفكره باشد و كنايه از مردم حكيم و صاحب تدبير هم هست .

چشمهء خاورى -

كنايه از آفتاب عالمتاب است .

چشمهء خضر -

كنايه از آب حيات و دهان معشوق باشد .

چشمهء روشن -

كنايه از خورشيد عالم آراست .

چشمه سار -

با سين بىنقطه بر وزن ديمه‌زار زمينى را گويند كه همه جاى آن چشمه داشته باشد و به اضافت يعنى به كسر ها چشمه‌ايست در قهستان كه آب آن را به جهت دفع ملخ به اطراف و جوانب برند .

چشمهء سبز -

نام چشمه‌ايست در خراسان از ولايت طوس .

چشمهء سوزن -

كنايه از نهايت تنگى و تنگ چشمى باشد .

چشمهء سيماب -

كنايه از ماه و آفتاب است و كنايه از روز هم هست كه عرب يوم گويند .

چشمه قيرگون -

كنايه از شب است كه به عربى ليل خوانند .

چشمهء گرم -

كنايه از آفتاب عالمتاب است .

چشمه گلسب -

به ضم كاف فارسى و فتح لام و سكون سين بىنقطه و باى ابجد چشمه‌ايست در خراسان از توابع طوس .

چشمهء كنكله -

با كاف و نون و كاف و لام و ها چشمه‌ايست در آذربايجان .

چشمهء منفجر -

يكى از منازل قمر است .

چشمهء نوربخش -

كنايه از خورشيد انور و آب حيوان و دهان معشوق باشد .

چشميزك -

بر وزن تبريزك دانه‌ايست سياه و لغزنده كه با نبات در چشم كشند و معرب آن تشميزج است .

چششيه -

بر وزن هميشه رنگى باشد مخصوصا اسب و استر را كه آن را خنك خوانند .

چشينه -

بر وزن خزينه به معنى چشيشه است كه رنگ اسب و استر باشد و آن را خنك گويند يعنى سفيدموى .

چغ -

به فتح اول و سكون ثانى چوبى باشد كه بدان ماست را بشورانند تا مسكه و كره از آن جدا گردد و چرخى كه زنان رشته بدان ريسند و به ضم اول چوب آبنوس و بعضى گويند چوبى است مانند آبنوس و چوبى را نيز گويند كه بر گردن گاو گردون‌كش هم نهند و گاهى بر گاو گردون‌كش هم اطلاق كنند و به كسر اول پرده ماننديست كه از چوبهاى باريك سازند و به اين معنى با قاف هم آمده است گويند به اين معنى تركى است .

چغاز -

به فتح اول بر وزن نماز زنى را گويند كه دشنام ده و سليطه و بىحيا باشد .

چغاله -

بر وزن حواله ميوهء نارس را گويند .

چغامه -

بر وزن شمامه قصيده را گويند و آن بيتى
فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 295 | محمد حسين ابن خلف تبريزى ( برهان )