تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 290

مساهمون:

ص٢٩٠
ستاره سهيل طالع شود او بميرد .

چراغ‌مغان -

كنايه از شراب انگورى مىباشد .

چراغ‌واره -

با راى قرشت بر وزن چراغ پايه قنديلى و ظرفى باشد كه در آن چراغ روشن كنند تا باد نكشد و مشكوة همان است .

چراگر -

با كاف فارسى بر وزن سراسر حيوانات چرنده را گويند .

چرام -

بر وزن عوام چراگاه حيوانات و علف‌زار باشد .

چرامين -

بر وزن فرامين به معنى چرام است كه چراگاه حيوانات و علف‌زار باشد .

چرب -

بر وزن حرب غالب شدن و زيادتى نمودن و چرب شدن چيزى از روغن و امثال آن باشد .

چرب‌آخور -

به ضم خا و سكون واو معدوله و راى قرشت كنايه از فراخى عيش و كثرت و بسيارى علف دواب باشد .

چرب‌پهلو -

كنايه از كسى است كه مردم از پهلوى او فايده و نفع يابند و فربه را نيز گويند كه نقيض لاغر باشد .

چرب‌دست -

به معنى جلد و چابك و شيرين كار و هنرمند و غالب آمده شده و صاحب همت و خردمند باشد .

چرب‌زبان -

كسى را گويند كه به سخنان خوش‌دل مردم را به جانب خود راغب گرداند و مردم را از خود كند و كنايه از چاپلوس و فريب دهنده هم هست .

چربش -

بر وزن ورزش به معنى چربى باشد كه پيه سوختن است .

چرب قامت -

كنايه از بلند قامت و خوش‌قد باشد .

چربك -

به فتح اول بر وزن نغزك مصغر چربه است كه چربهء نقاشان باشد و آن كاغذى است بسيار تنگ و چرب كه نقاشان بر روى صفحه تصوير يا نقشى با خط خوب گذارند و با قلم‌موى صورت و طرح آن را بردارند و نان تنگى را نيز گويند كه در ميان روغن بريان كرده باشند و بيشتر آن را به روح اموات تصدق نمايند و سرشير را هم گفته‌اند كه قيماق باشد و به ضم اول دروغ راست مانند باشد كه در حق كسى گويند و سخنى را نيز گفته‌اند كه از زبان دشمن به عنوان ظرافت و مسخرگى و خوش طبعى و طنز و سعايت نقل كنند تا فساد زياده گردد و به معنى افترا و تهمت و طنازى و مسخرگى و خجلت و انفعال هم هست و لغزند و چيستان را نيز گويند .

چربگو -

به معنى چرب زبان است كه كنايه از شيرين سخن و چاپلوس باشد و فريب دهنده را نيز گويند .

چربو -

بر وزن هر سو به معنى چربه باشد كه پيه چراغ است .

چرب و خشت -

كنايه از بد و نيك و زياده و كم و سخا و بخل و سخى و بخيل باشد .

چربه -

بر وزن حربه كاغذى باشد چرب و تنك كه نقاشان و مصوران بر روى صفحه تصوير و طرح و نقش گذارند و با قلم‌موى صورت و نقش آن را بردارند و پرده‌اى كه بر روى شير بندند و آن را قيماق گويند .

چربى -

با ثالث به تحتانى رسيده كنايه از ملايمت و نرمى باشد و پيه گوسفند و بز و امثال آن را نيز گويند .

چربيدن -

بر وزن لرزيدن به معنى غالب شدن و افزون آمدن باشد .

چرته -

با تاى قرشت بر وزن شرطه به معنى رنگ و لون باشد و به جاى فوقانى دال ابجد هم آمده است چه در فارسى دال ابجد و تاى قرشت به هم تبديل مىيابند .

چرخ -

به فتح اول و سكون ثانى و خاى نقطه‌دار نام شهرى بوده قديم در خراسان و نام دهى است از ولايت غزنين و آسمان و فلك را نيز گويند و گريبان جامه و پيراهن را نيز گفته‌اند و كمان سخت و نوعى از كمان كه آن را تخش گويند و طاق ايوان و طاق درگاه سلاطين و غيره و جائى كه انگور در آن ريزند و لگد كنند تا شيره آن برآيد و به عربى معصر خوانند و چرخى كه بدان پنبه ريسند و حركت دورى و گرد كسى گرديدن و چرخ زدن درويشان در هنگام سماع و چرخ دولاب و چرخ عصارى و گرديدن چرخ ابريشم‌تابى و هر چيز كه چرخ زند و كمان حكمت را نيز گويند و آن نوعى از منجنيق است كه بدان تير اندازند و نام پرنده‌ايست شكارى و به اين معنى با غين نقطه‌دار هم آمده است و به معنى دور هم هست كه برادر تسلسل باشد .