تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 292

مساهمون:

ص٢٩٢
معنى چراگاه دواب نيز آمده است و چيزهايى كه درويشان و گدايان از گدايى و كديه جمع كرده باشند .

چرسدان -

بر وزن نمكدان رومال و روپاكى باشد كه قلندران چهار گوشه آن را به هم بندند و بر دوش يا ساق اندازند و آنچه از گدائى به هم رسد در آن نهند .

چرغ -

به فتح اول و سكون ثانى و غين نقطه‌دار جانوريست شكارى مشهور و معروف از جنس سياه‌چشم و عربى آن صقر است .

چرغان -

به فتح اول بر وزن فرمان مهرى و طغرائى باشد كه بر فرمان‌ها كنند و نويسند .

چرغند -

بر وزن فرزند چراغ و چراغدان و چراغ‌پايه باشد و رودهء گوسفند را نيز گويند كه با گوشت و مصالح پر كرده باشند .

چرغنده -

بر وزن شرمنده به معنى چرغند است كه چراغ و چراغدان و چراغ‌پايه باشد و روده گوسفند به گوشت و مصالح آكنده را نيز گويند .

چرغول -

بر وزن معقول داروئى است كه آن را زبان بره گويند و به عربى لسان الحمل خوانند .

چرغون -

بر وزن افسون به معنى چرغول است كه لسان الحمل باشد .

چرك -

به فتح اول و ثانى بر وزن نمك مطلق زخم را گويند اعم از زخم كارد و شمشير و غيره و به سكون ثانى نام مرغى است كه خود را سرنگون از درخت آويزد و آن را مرغ حق‌گوى خوانند و به كسر اول ريمى كه از زخم آيد و چركى كه بر بدن و جامه نشيند و به عربى وسخ گويند آب دهن را هم گفته‌اند .

چركر -

به فتح اول بر وزن زرگر مغنى و خنياگر باشد و به ضم اول رسول و پيغمبر را گويند و مفتى و پيش‌نماز را هم گفته‌اند .

چركمك -

با ميم بر وزن كمترك مرغى است بسيار كوچك .

چركن -

به كسر اول و ثالث چيزى كثيف و زخمى كه پيوسته از آن چرك و ريم رود و كنايه از مال دنيا هم هست .

چرمدان -

بر وزن قلمدان دولميان چرمى را گويند يعنى كيسه‌اى كه از پوست دوزند .

چرم شير -

به كسر ميم كنايه از تازيانه باشد .

چرمك -

به ضم اول بر وزن اردك لغز و چيستان را گويند .

چرم گور -

به ضم كاف فارسى كنايه از چله و زه كمان باشد .

چرمه -

به فتح اول و ثالث و سكون ثانى مطلق اسب را گويند عموما و اسب سفيد موى را خصوصا و آنچه پسران امرد از صاحب مذاقان گيرند از نقد و جنس و چرمينه را نيز گويند كه گير كاشى باشد .

چرنداب -

با دال ابجد بر وزن رسن تاب نام محله‌ايست از محلات تبريز .

چرندو -

بر وزن سمن‌بو استخوان نرمى را گويند كه آن را توان خورد همچو استخوان سرشانهء گوسپند و گوش و پرهاى دماغ و مانند آن كه به عربى غضروف خوانند و به معنى چرنده هم آمده است .

چرنده -

بر وزن پرنده معروف است و چرندو را نيز گويند كه غضروف باشد .

چرنگ -

به كسر اول و ثانى و سكون كاف فارسى آوازى كه به سبب پىدرپى زدن شمشير و گرز و امثال آن برآيد و صدا و آواز دراى و زنگ را هم گويند و صدا و آوازى را نيز گفته‌اند كه در ميان كوه و گنبد به سبب خوردن چيزى بر چيزى پيچد .

چرنگك -

به فتح اول و ثانى و رابع و سكون ثالث و كاف پرنده‌ايست به غايت كوچك .

چرنگيدن -

به كسر اول و ثانى آواز و صدا كردن گرز و مانند آن باشد به سبب زدن آن برجائى .

چروك -

به فتح اول و ضم ثانى و سكون واو و كاف مطلق نان را گويند خواه نان جو و ارزن و برنج و بلوط و مانند آن و نانى را نيز گفته‌اند كه در ته انبان گذارند به جهت توشهء راه و بعضى گويند نانى است كه آن را به جهت اشكنه تريت كنند و ريزه ريزه سازند و به اين معنى به سكون ثانى هم آمده است كه بر وزن نغزك باشد و به ضم اول و ثانى چين و شكنج و درهم نشسته را گويند و به تركى به معنى پوسيده و از هم رفته باشد .

چرونده -

بر وزن شرمنده فانوس و مانند آن باشد كه محافظت چراغ از باد كند و چراغپايه را نيز گفته‌اند و به معنى چارپايه جوينده و دونده و رونده هم آمده است .