جراحتى كه مادرزاد باشد و به اين معنى به ضم ثانى هم به نظر آمده است .
چشم آب دادن -
كنايه از تماشا كردن .
چشمآور -
با راى قرشت و واو مجهول بر وزن شفتالو چيزى كه به جهت دفع چشم زخم و چشم بد بسازند اعم از آن كه براى آدمى يا حيوانات ديگر يا كشتزار و باغ و خانه و سراى و امثال آن باشد .
چشم آغل -
با غين نقطهدار بر وزن دريادل از گوشهء چشم نگاه كردن باشد اعم از قهر و غضب يا غمزه و ناز و نگاه كننده را نيز گويند .
چشم آغليدن -
از روى قهر و غضب به گوشه چشم نگاه كردن باشد .
چشم آغيل -
بر وزن عزرائيل به قهر و غضب به گوشه چشم نگاه كردن باشد و نگاه كننده را نيز گويند .
چشم آلوس -
با لام بر وزن دغيانوس به معنى چشم آغيل است كه به غضب و قهر به گوشه چشم نگاه كردن باشد و به غضب نگاه كننده را نيز گويند .
چشم آويز -
با واو بر وزن رستاخيز چيزى باشد سياه و شبكهدار كه از موى دم اسب بافند و زنان آن را مانند نقاب از پيش چشم آويزند و چيزى هم هست از پوست كه آن را تريشه تريشه كنند و به جهت دفع مگس از پيش چشم اسب آويزند .
چشم به راه داشتن -
كنايه از انتظار كشيدن باشد .
چشم بر زمين افكندن -
كنايه از سجده كردن و فرونگريستن به زمين باشد خواه از شرم و خجالت و اندوه و خواه از تواضع .
چشم پنام -
با نون بر وزن عرش پيام دعا و تعويذى باشد كه به جهت دفع چشم زخم نويسند چه به نام اعمالى باشد كه به جهت دفع چشم زخم كنند .
چشم بندك -
بازئى باشد و آن چنان است كه چشم يكى از طفلان را ببندند و ديگران پنهان شوند و بعد از آن چشم او را بگشايد تا ديگران را پيدا كند هر كدام را كه پيدا كند برو سوار شود تا محل معين و بعد از آن چشم طفل پيدا شده را ببندند و باقى اطفال پنهان شوند و بعضى اين بازى را سرمامك نيز خوانند كه آن هم بازى است .
چشم بىآب -
كنايه از بىحيا و بىشرم باشد .
چشم پيش -
كنايه از شرمنده و خجل باشد .
چشم چيدن -
به كسر جيم فارسى آنچه به جهت چشمزخم از مردم گيرند .
چشم خروس -
دانهاى باشد سرخرنگ شبيه به چشم خروس و خال سياهى در ميان دارد گويند ثمر درخت بقم است يك درم از آن بخورند قوت باه دهد و به عربى عين الديك خوانند و كنايه از شراب انگورى هم هست .
چشم خروسان -
كنايه از شراب انگورى باشد .
چشم دريده -
كنايه از بىشرم و بىحيا باشد .
چشم را آب دادن -
كنايه از تماشا كردن باشد .
چشم رسيدن -
كنايه از چشم زخم رسيدن و طمع به حركت آمدن باشد .
چشم زخم -
آزار و نقصانى است كه به سبب ديدن بعضى از مردم و تعريف كردن ايشان كسى را و چيزى را به هم رسد و عرب العين اللامه خوانند .
چشم زد -
به فتح زاى هوز و سكون دال ابجد مهرهاى باشد از شيشهء سياه و سفيد و كبود كه به جهت دفع چشم زخم بر گردن اطفال بندند .
چشم زدن -
كنايه از بيدار بودن و ترسيدن و واهمه نمودن و ايما و اشاره كردن و زمان اندك باشد كه به عربى طرفة العين خوانند و شرم و حيا داشتن را نيز گويند .
چشم سوزن -
كنايه از غايت تنگى و تنگ چشمى باشد .
چشم سياه كردن -
كنايه از طمع كردن به چيزى باشد .
چشم شب -
كنايه از ماه و ستاره باشد .
چشم شدن -
كنايه از ظاهر شدن و روشن گشتن و منكشف گرديدن باشد .
چشم فسا و چشم فساى -
به كسر فا و سين بىنقطه به الف كشيده در لغت اول و با زيادتى ياى حطى در دويم هر دو به معنى افسونگر چشم زخم باشد .
چشمك -
بر وزن پشمك عينك را گويند و آن چيزيست معروف و تصغير چشم و چشم كوچك هم هست و دانهاى باشد سياه و لغزنده كه در داروهاى چشم به كار برند و گياهى كه آن را به تازى