تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 294

مساهمون:

ص٢٩٤
جراحتى كه مادرزاد باشد و به اين معنى به ضم ثانى هم به نظر آمده است .

چشم آب دادن -

كنايه از تماشا كردن .

چشم‌آور -

با راى قرشت و واو مجهول بر وزن شفتالو چيزى كه به جهت دفع چشم زخم و چشم بد بسازند اعم از آن كه براى آدمى يا حيوانات ديگر يا كشت‌زار و باغ و خانه و سراى و امثال آن باشد .

چشم آغل -

با غين نقطه‌دار بر وزن دريادل از گوشهء چشم نگاه كردن باشد اعم از قهر و غضب يا غمزه و ناز و نگاه كننده را نيز گويند .

چشم آغليدن -

از روى قهر و غضب به گوشه چشم نگاه كردن باشد .

چشم آغيل -

بر وزن عزرائيل به قهر و غضب به گوشه چشم نگاه كردن باشد و نگاه كننده را نيز گويند .

چشم آلوس -

با لام بر وزن دغيانوس به معنى چشم آغيل است كه به غضب و قهر به گوشه چشم نگاه كردن باشد و به غضب نگاه كننده را نيز گويند .

چشم آويز -

با واو بر وزن رستاخيز چيزى باشد سياه و شبكه‌دار كه از موى دم اسب بافند و زنان آن را مانند نقاب از پيش چشم آويزند و چيزى هم هست از پوست كه آن را تريشه تريشه كنند و به جهت دفع مگس از پيش چشم اسب آويزند .

چشم به راه داشتن -

كنايه از انتظار كشيدن باشد .

چشم بر زمين افكندن -

كنايه از سجده كردن و فرونگريستن به زمين باشد خواه از شرم و خجالت و اندوه و خواه از تواضع .

چشم پنام -

با نون بر وزن عرش پيام دعا و تعويذى باشد كه به جهت دفع چشم زخم نويسند چه به نام اعمالى باشد كه به جهت دفع چشم زخم كنند .

چشم بندك -

بازئى باشد و آن چنان است كه چشم يكى از طفلان را ببندند و ديگران پنهان شوند و بعد از آن چشم او را بگشايد تا ديگران را پيدا كند هر كدام را كه پيدا كند برو سوار شود تا محل معين و بعد از آن چشم طفل پيدا شده را ببندند و باقى اطفال پنهان شوند و بعضى اين بازى را سرمامك نيز خوانند كه آن هم بازى است .

چشم بىآب -

كنايه از بىحيا و بىشرم باشد .

چشم پيش -

كنايه از شرمنده و خجل باشد .

چشم چيدن -

به كسر جيم فارسى آنچه به جهت چشم‌زخم از مردم گيرند .

چشم خروس -

دانه‌اى باشد سرخ‌رنگ شبيه به چشم خروس و خال سياهى در ميان دارد گويند ثمر درخت بقم است يك درم از آن بخورند قوت باه دهد و به عربى عين الديك خوانند و كنايه از شراب انگورى هم هست .

چشم خروسان -

كنايه از شراب انگورى باشد .

چشم دريده -

كنايه از بىشرم و بىحيا باشد .

چشم را آب دادن -

كنايه از تماشا كردن باشد .

چشم رسيدن -

كنايه از چشم زخم رسيدن و طمع به حركت آمدن باشد .

چشم زخم -

آزار و نقصانى است كه به سبب ديدن بعضى از مردم و تعريف كردن ايشان كسى را و چيزى را به هم رسد و عرب العين اللامه خوانند .

چشم زد -

به فتح زاى هوز و سكون دال ابجد مهره‌اى باشد از شيشهء سياه و سفيد و كبود كه به جهت دفع چشم زخم بر گردن اطفال بندند .

چشم زدن -

كنايه از بيدار بودن و ترسيدن و واهمه نمودن و ايما و اشاره كردن و زمان اندك باشد كه به عربى طرفة العين خوانند و شرم و حيا داشتن را نيز گويند .

چشم سوزن -

كنايه از غايت تنگى و تنگ چشمى باشد .

چشم سياه كردن -

كنايه از طمع كردن به چيزى باشد .

چشم شب -

كنايه از ماه و ستاره باشد .

چشم شدن -

كنايه از ظاهر شدن و روشن گشتن و منكشف گرديدن باشد .

چشم فسا و چشم فساى -

به كسر فا و سين بىنقطه به الف كشيده در لغت اول و با زيادتى ياى حطى در دويم هر دو به معنى افسونگر چشم زخم باشد .

چشمك -

بر وزن پشمك عينك را گويند و آن چيزيست معروف و تصغير چشم و چشم كوچك هم هست و دانه‌اى باشد سياه و لغزنده كه در داروهاى چشم به كار برند و گياهى كه آن را به تازى