چرخانداز -
بر وزن دستانداز كماندار را گويند .
چرخ ترسا جامه -
كنايه از فلك اول باشد كه فلك قمر است .
چرخ دولابى -
كنايه از آسمان است .
چرخ ريسك -
جانوريست شبيه به ملخ و كوچكتر از او بالهاى او در زير كاسه پشت او مىباشد و پيوسته فرياد مىكند خصوصا شبها بيشتر و پرنده نيز هست به بزرگى گنجشك و در خراسان او را چرخ ريسو گويند .
چرخ زرين كاسه -
كنايه از فلك چهارم است كه فلك آفتاب باشد .
چرخزن -
كنايه از رقاص و مردم سياحت كننده باشد .
چرخست -
به ضم ثالث و سكون سين بىنقطه و تاى قرشت چرخى باشد كه بدان شيره انگور و نيشكر گيرند و حوضى كه در آن انگور بريزند و لگد كنند تا شيرهء آن برآيد و به فتح ثالث بر وزن بدمست هم آمده است .
چرخشت -
با شين نقطهدار بر وزن و معنى چرخست باشد و آن چرخى و حوضى باشد كه انگور در آن ريزند و بمالند تا شيرهء آن انگور برآيد .
چرخ صوفى چامع -
كنايه از فلك قمر است كه فلك اول باشد .
چرخ گندناگون -
كنايه از فلك اول باشد كه فلك قمر است .
چرخله -
بر وزن مرحله نباتى باشد سست و ساق باريك و عرب آن را شكاعى خوانند .
چرخ مقوس -
كنايه از فلك است عموما و فلك البروج را گويند خصوصا .
چرخوك -
بر وزن مفلوك چوبى باشد مخروطى كه طفلان ريسمان بر آن بندند و نوعى بر زمين اندازند كه تا مدتى در چرخش باشد .
چرخه -
به فتح اول و ثالث و سكون ثانى به معنى چرخله است و آن رستنى و نباتى باشد كه به عربى شكاعى گويند به سبب آن كه بسيار سست و ساق باريك است چه هر گاه كسى را بسيار ضعيف و لاغر بينند گويند « كانه عود شكاعى » و به معنى دور هم آمده است كه در برابر تسلسل است و آنچه زنان بدان ريسمان ريسند .
چرخ آبنوس -
كنايه از آسمان باشد عموما و فلك اول خصوصا .
چرخى -
به فتح اول و سكون ثانى و ثالث به تحتانى رسيده هر چيز كه چرخ زننده باشد مانند كبوتر چرخى و امثال آن و جنسى از جامهء نازك ابريشمى و نوعى از اطلس نفيس هم هست و هر چيز كه آن را استادان ريختهگر و مسگر چرخ كرده باشند و ادبخانه و مستراح را نيز گويند .
چرد -
به فتح اول و ثانى مشدد و سكون دال ابجد عربده و جنگ را گويند و با ثانى مخفف رنگى باشد مايل به سرخى مخصوص به اسب و استر و الاغ و به سكون ثانى آستان در خانه را گويند و جائى را نيز كه آستان در را بر آنجا نهند .
چرده -
بر وزن زرده به معنى رنگ و لون باشد عموما و رنگ به سياهى مايل را گويند خصوصا و پوست بدن و روى آدمى را نيز گفتهاند چنان كه سيه چرده گويند مراد سيهپوست باشد و مراد به سياه رنگ هم هست و اسبى را نيز گويند كه بور باشد يعنى سرخ رنگ باشد .
چرز -
بر وزن لرز پرندهايست كه او را به چرخ و باز و امثال آن شكار كنند و چون چرخ يا باز خواهند كه او را بگيرند پيخالى بر سر و روى آنها اندازد و خود را خلاص كند و به عربى حبارى گويندش و تركان توغدرى و بعضى گويند چرز خاك خسپه است كه تركان چاخرق گويند و بعضى ديگر چكاوكش مىدانند كه عرب ابو المليح خوانند و در مؤيد الفضلا مىگويند پرندهايست آبى سرخ وام و اللّه اعلم گويند در سنگدان او سنگى هست كه او را بر كسى كه رعاف داشته باشد در دم ببندند همان ساعت بايستد و تا با او باشد عود نكند و اگر دل او را بر كسى كه بسيار خواب كند بندند از وى زايل شود و خواص جزر بسيار است .
چرزه -
بر وزن هرزه به معنى چرده است كه پوست رو و بدن آدمى باشد .
چرس -
بر وزن قفس بند و زندان را گويند و به معنى شكنجه و آزار هم هست و حوضى باشد كه انگور در آن ريخته بر پاى بمالند تا شيره آن گرفته شود و به