و بريدن آن مهلك است .
چخك -
بر وزن محك به معنى خال باشد و آن نقطه ايست سياه كه در رو و اندام آدمى به هم مىرسد و به معنى رخساره هم به نظر آمده است .
چخماخ -
با ميم بر وزن يك شاخ آتشزنه را گويند و كيسه دو طبقه را نيز گفتهاند كه از تيماج دوزند و سپاهيان شانه و سوزن و چيزهاى ديگر در آن گذارند و به معنى تبرزين هم آمده است .
چخى -
به كسر اول و سكون ثانى و تحتانى يعنى ستيزه كنى و دم زنى .
چخيد -
بر وزن رسيد يعنى كوشيد و دم زد .
چخيدن -
بر وزن رسيدن به معنى دمزدن و كوشيدن و ستيزه كردن و بر روى كسى جستن باشد و به اين معنى به جاى حرف ثانى غين نقطهدار هم آمده است .
چخيده -
بر وزن رسيده به معنى كوشيده و نرمزده و ستيزه كرده باشد .
چخين -
به كسر اول بر وزن نگين ريم آلوده و چركين را گويند يعنى زخمى كه چرك و ريم داشته باشد و به فتح اول هم آمده است .
چدار -
به كسر اول بر وزن نگار چيزى باشد كه از پشم و ريسمان بافند و دست و پاى اسب و استر بدفعل را بدان بندند .
چدر -
به فتح اول و سكون ثانى و راى قرشت اشتر ماده چهار ساله را گويند و به فتح اول و ثانى به معنى چاره و علاج باشد .
چدروا -
به ضم اول و ثانى و سكون راى قرشت و واو به الف كشيده نام رستنى باشد بسيار تلخ و آنچه در سقوط شود بهترين جاهاى ديگر است و به عربى صبر خوانند .
چدن -
به كسر اول و فتح ثانى و سكون نون مخفف چيدن باشد .
چده -
به كسر اول و فتح ثانى مخفف چيدن است .
چر -
به ضم اول و سكون ثانى آلت تناسل را گويند و به فتح اول نغمه و غنى باشد چه چرگر سازنده و مغنى را خوانند و در سيستان چرخاب را گويند .
چرا -
به فتح اول بر وزن سرا به معنى چريدن باشد و به كسر اول به معنى از براى چه .
چرابه -
بر وزن قرابه قيماقى است كه بر روى شير بندد .
چراخ -
با خاى نقطهدار بر وزن و معنى چراغ است .
چراخوار -
با واو معدوله بر وزن هوادار به معنى چراگاه باشد .
چراخواره -
به كسر اول و فتح راى آخر قنديلى باشد كه در آن چراغ روشن كنند و به عربى مشكوة خوانند .
چراخور -
با واو معدوله بر وزن فراخور به معنى چراخوار باشد كه چراگاه است .
چراسك -
با سين بىنقطه بر وزن اتابك حيوانى است كوچكتر از ملخ و شبها بانگ طولانى كنند .
چراغ -
بر وزن فراغ فتيلهاى باشد كه آن را با چربى و روغن و امثال ان روشن كرده باشند و به معنى چرا كردن هم آمده است و برداشتن اسب هر دو دست خود را و پير و مرشد رهنما را نيز گويند و كنايه از روشنائى هم هست .
چراغ آخر -
به ضم خاى نقطهدار كنايه از فراخى عيش و بسيارى نعمت باشد .
چراغپا -
چيزى را گويند كه چراغ بر بالاى آن گذارند و هر دو دست برداشتن و راست شدن اسب را نيز گويند .
چراغپايه -
به معنى چراغ پاست يعنى چيزى كه چراغ بر بالاى آن گذارند و برداشتن اسب هر دو دست خود را .
چراغبره -
به فتح باى ابجد و راى قرشت چراغدان را گويند و به عربى مشكوة خوانند .
چراغپرهيز -
به فتح باى فارسى و سكون راى قرشت و ها به تحتانى رسيده و به زاى نقطهدار زده فانوس و چيزى كه محافظت چراغ از باد كند .
چراغ چشم -
به كسر رابع كنايه از فرزند است .
چراغ سپهر -
كنايه از آفتاب و ماه و ستارگان باشد .
چراغ سحر -
كنايه از آفتاب و ستاره صبح را نيز گويند .
چراغله -
به كسر اول و ثانى به الف كشيده و سكون غين نقطهدار و فتح لام كرم شب تاب را گويند .
چراغك -
مصغر چراغ باشد و كرم شبتاب را نيز گويند و عرب آن را ولد الزنا خوانند گويند چون