تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 289

مساهمون:

ص٢٨٩
و بريدن آن مهلك است .

چخك -

بر وزن محك به معنى خال باشد و آن نقطه ايست سياه كه در رو و اندام آدمى به هم مىرسد و به معنى رخساره هم به نظر آمده است .

چخماخ -

با ميم بر وزن يك شاخ آتش‌زنه را گويند و كيسه دو طبقه را نيز گفته‌اند كه از تيماج دوزند و سپاهيان شانه و سوزن و چيزهاى ديگر در آن گذارند و به معنى تبرزين هم آمده است .

چخى -

به كسر اول و سكون ثانى و تحتانى يعنى ستيزه كنى و دم زنى .

چخيد -

بر وزن رسيد يعنى كوشيد و دم زد .

چخيدن -

بر وزن رسيدن به معنى دم‌زدن و كوشيدن و ستيزه كردن و بر روى كسى جستن باشد و به اين معنى به جاى حرف ثانى غين نقطه‌دار هم آمده است .

چخيده -

بر وزن رسيده به معنى كوشيده و نرم‌زده و ستيزه كرده باشد .

چخين -

به كسر اول بر وزن نگين ريم آلوده و چركين را گويند يعنى زخمى كه چرك و ريم داشته باشد و به فتح اول هم آمده است .

چدار -

به كسر اول بر وزن نگار چيزى باشد كه از پشم و ريسمان بافند و دست و پاى اسب و استر بدفعل را بدان بندند .

چدر -

به فتح اول و سكون ثانى و راى قرشت اشتر ماده چهار ساله را گويند و به فتح اول و ثانى به معنى چاره و علاج باشد .

چدروا -

به ضم اول و ثانى و سكون راى قرشت و واو به الف كشيده نام رستنى باشد بسيار تلخ و آنچه در سقوط شود بهترين جاهاى ديگر است و به عربى صبر خوانند .

چدن -

به كسر اول و فتح ثانى و سكون نون مخفف چيدن باشد .

چده -

به كسر اول و فتح ثانى مخفف چيدن است .

چر -

به ضم اول و سكون ثانى آلت تناسل را گويند و به فتح اول نغمه و غنى باشد چه چرگر سازنده و مغنى را خوانند و در سيستان چرخاب را گويند .

چرا -

به فتح اول بر وزن سرا به معنى چريدن باشد و به كسر اول به معنى از براى چه .

چرابه -

بر وزن قرابه قيماقى است كه بر روى شير بندد .

چراخ -

با خاى نقطه‌دار بر وزن و معنى چراغ است .

چراخوار -

با واو معدوله بر وزن هوادار به معنى چراگاه باشد .

چراخ‌واره -

به كسر اول و فتح راى آخر قنديلى باشد كه در آن چراغ روشن كنند و به عربى مشكوة خوانند .

چراخور -

با واو معدوله بر وزن فراخور به معنى چراخوار باشد كه چراگاه است .

چراسك -

با سين بىنقطه بر وزن اتابك حيوانى است كوچكتر از ملخ و شبها بانگ طولانى كنند .

چراغ -

بر وزن فراغ فتيله‌اى باشد كه آن را با چربى و روغن و امثال ان روشن كرده باشند و به معنى چرا كردن هم آمده است و برداشتن اسب هر دو دست خود را و پير و مرشد رهنما را نيز گويند و كنايه از روشنائى هم هست .

چراغ آخر -

به ضم خاى نقطه‌دار كنايه از فراخى عيش و بسيارى نعمت باشد .

چراغپا -

چيزى را گويند كه چراغ بر بالاى آن گذارند و هر دو دست برداشتن و راست شدن اسب را نيز گويند .

چراغپايه -

به معنى چراغ پاست يعنى چيزى كه چراغ بر بالاى آن گذارند و برداشتن اسب هر دو دست خود را .

چراغ‌بره -

به فتح باى ابجد و راى قرشت چراغدان را گويند و به عربى مشكوة خوانند .

چراغ‌پرهيز -

به فتح باى فارسى و سكون راى قرشت و ها به تحتانى رسيده و به زاى نقطه‌دار زده فانوس و چيزى كه محافظت چراغ از باد كند .

چراغ چشم -

به كسر رابع كنايه از فرزند است .

چراغ سپهر -

كنايه از آفتاب و ماه و ستارگان باشد .

چراغ سحر -

كنايه از آفتاب و ستاره صبح را نيز گويند .

چراغله -

به كسر اول و ثانى به الف كشيده و سكون غين نقطه‌دار و فتح لام كرم شب تاب را گويند .

چراغك -

مصغر چراغ باشد و كرم شب‌تاب را نيز گويند و عرب آن را ولد الزنا خوانند گويند چون
فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 289 | محمد حسين ابن خلف تبريزى ( برهان )