و مباشرت و جماع را نيز گويند .
چالشگر -
با كاف فارسى بر وزن دانشور شخصى را گويند كه خرامان و از روى ناز و عجب و تكبر راه برود و مبارز و دلاور و جنگجوى را نيز گفتهاند و به معنى حريص جماع هم آمده است .
چالو -
بر وزن خالو گوى را گويند كه زياده از دو سه گز عمق نداشته باشد .
چاله -
بر وزن خاله به معنى چالو باشد كه گودال است .
چاليش -
با لام به تحتانى كشيده به شين قرشتزده رفتارى باشد از روى تكبر و ناز .
چاليك -
بر وزن باريك دو پارچه چوب است كه اطفال بدان بازى كنند يكى دراز به قدر سه وجب و ديگرى كوتاه به مقدار يك قبضه و هر دو سر چوب كوچك تيز مىباشد و چوب دراز را به دست گيرند و چوب كوتاه را بر زمين نهند به نوعى كه يك سر آن از زمين بلند باشد و چوب دراز را بر آن زنند به عنوانى كه بر هوا جهد و باز در هوا ضربتى بدان زنند چنان كه دور افتد و عرب چوب بزرگ را مقلاة و چوب كوچك را قله گويند .
چام -
بر وزن كام به معنى چم و خم باشد .
چامچام -
با جيم فارسى بر وزن شادكام درههاى كوه و راههاى پر پيچ و تاب را گويند .
چاموش -
بر وزن پاپوش نوعى از كفش و پاىافزار باشد .
چامه -
بر وزن نامه به معنى شعر باشد عموما و غزل را گويند خصوصا و آن مطلعى است با ابيات متوازنهء متشار كه در قافيه و رديف كمتر از هفده بيت و به معنى سخن هم آمده است چه چامهدان سخندان را گويند .
چامهگوى -
با كاف فارسى بر وزن چارهجوى شاعر و سخنگوى باشد و كسى را نيز گويند كه غزلى را به آواز خوش بخواند .
چاميدن -
بر وزن و معنى شاشيدن است كه بول كردن باشد .
چامين -
بر وزن آمين شاش و بول باشد و غايط را نيز گويند .
چانه -
بر وزن شانه فلك اسفل باشد كه موضع ريش بر آوردن و غبغب است و آن را به عربى ذقن گويند و گلولهء خميرى كه يك نان از آن پخته شود و كنايه از حرف و سخن هم هست .
چاو -
به سكون واو لغتى است ختائى و آن كاغذ پارهاى بود مربع و طولانى كه يكى از پادشاهان چنگيزى نام خود را بر آن نقش كرده بود و رايج گردانيده ، چون مردم آذربايجان و اهل تبريز قبول نكردند و عز الدين مظفر كه باعث و بانى چاو بود به قتل آمد رسم چاو بر طرف شد و با جيم ابجد هم به نظر آمده است و اول اصح است .
چاوچاو -
با جيم فارسى كاوكاو ، شور و غوغا و صدا و بانگ گنجشك را گويند وقتى كه جانورى قصد گرفتن او كرده باشد يا كسى دست به آشيان او كند كه بچهء او را برآورد .
چاوك -
بر وزن ناوك مخفف چكاوك است و آن مرغى باشد برابر به گنجشك و به عربى قبره خوانند .
چاوله -
به فتح ثالث و لام نام گلى باشد صد برك و به غايت رنگين و به معنى كجواج و ناهموار نيز آمده است .
چاولى -
به سكون ثالث بر وزن كاولى چيزى باشد پهن كه از نى بوريا و امثال آن بافند و غله را بدان بيفشانند تا پاك شود .
چاووش -
بر وزن پاپوش نقيب لشگر و قافله را گويند .
چاويدن -
بر وزن كاويدن فرياد كردن گنجشك باشد وقتى كه دست بر آشيانه او دراز كنند و به طريق استعاره بانك كردن ساير حيوانات و انسان را گويند .
چاه -
بر وزن ماه معروف است و به عربى بئر خوانند و كوى زنخدان خوبان را نيز به طريق استعاره گفتهاند .
چاه آبى كنود -
با كاف و نون چاهى است در طرابلس كه هر كس آب از آن چاه بخورد احمق گردد و اين مثل است و آبى كبود هم به نظر آمده است كه به جاى نون باى ابجد باشد .
چاه پست -
به كسر ثالث و فتح باى فارسى كنايه از دنيا باشد .
چاهپوز -
با باى فارسى بر وزن خام سوز قلابى