تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 283

مساهمون:

ص٢٨٣

گفتار ششم چ در حرف جيم فارسى با حروف تهجى محتوى بر ششصد و سيزده لغت و كنايت

چا -

معروف است و مشهور به چاى و آن برگى است كه از چين و خطا آورند و در آب جوشانيده مانند قهوه خورند و خاصيت آن بسيار است و مضرت شراب را دفع كند گويند مردم تبت به سبب آن كه شراب بسيار مىخورند آن را به قيمت مشك مىخرند و معرب آن صا باشد .

چاپانى -

با باى فارسى و تاى قرشت بر وزن آبادى نان فطير نازك باشد كه خمير آن را با دست پهن سازند و بر روى تابه پزند .

چابك -

به ضم باى ابجد و سكون كاف مخفف چابوك است كه جلد و چست و چالاك و ظريف باشد و به معنى تازيانه هم آمده است .

چابكى -

به معنى جلدى و چالاكى باشد و اسب رهوارى را نيز گويند كه اگر تازيانه بر او زنند راه را غلط نكند .

چاپلوس -

به سكون باى فارسى و لام به واو مجهول كشيده و به سين بىنقطه زده شخصى را گويند كه به چرب‌زبانى و سخنهاى شيرين و فروتنى كردن مردم را فريب دهد و با باى ابجد هم آمده است .

چابوك -

به ضم ثالث و سكون واو و كاف چست و چالاك و جلد را گويند .

چاتو -

با تاى قرشت به واو كشيده ريسمانى باشد كه بدان دزدان را از حلق آويزند .

چاچ -

به سكون جيم فارسى نام شهريست از ماوراء النهر كه به تاشكند اشتهار دارد و بعضى كاشغر را گفته‌اند و كمان خوب از آنجا آورند و منسوب به آنجا را چاچى گويند عموما و كمان را خصوصا و توده غله پاك كرده و از كاه جدا گرديده را نيز گويند و آن را به عربى صبزه خوانند به ضم صاد بىنقطه .

چاچله -

به فتح جيم فارسى و لام كفش و پاى افزار چرمى را گويند

چادرترسا -

وطا و جامه‌اى باشد زرد و كبود درهم بافته و كنايه از شفق و روشنائى آفتاب و آفتاب هم هست .

چادر كافورد -

كنايه از سفيدى صبح صادق باشد .

چادر كحلى -

كنايه از آسمان و شب تاريك است .

چادر لاجورد -

كنايه از آسمان است و سبزه‌زار و مرغزار را نيز گويند .

چار -

بر وزن خار داشى را گويند كه در آن خشت و آهك و كاسه و كوزه و امثال آن پزند و مخفف چهار هم هست كه به عربى اربعه گويند و مخفف چاره و علاج هم هست و به زبان علمى اهل هند به معنى جاسوس باشد .

چار آخر -

به ضم خاى نقطه‌دار كنايه از چهار عنصر است كه خاك و باد و آب و آتش و چهار ستاره از بنات النعش باشد كه آنها را نعش خوانند .

چار اژدها -

به معنى اول چار آخر است كه عناصر اربعه باشد .

چار استاد -

كنايه از چهار عنصر است .

چارپا -

با باى فارسى به الف كشيده بر وزن و معنى چاروا است كه مركب سوارى باشد همچو اسب و استر و خر و شتر و امثال آن .

چاربالش -

كنايه از دنيا باشد و مسندى را نيز گويند كه پادشاهان و صدور و اكابر بر آن نشينند و كنايه از
فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 283 | محمد حسين ابن خلف تبريزى ( برهان )