گفتار ششم چ در حرف جيم فارسى با حروف تهجى محتوى بر ششصد و سيزده لغت و كنايت
چا -
معروف است و مشهور به چاى و آن برگى است كه از چين و خطا آورند و در آب جوشانيده مانند قهوه خورند و خاصيت آن بسيار است و مضرت شراب را دفع كند گويند مردم تبت به سبب آن كه شراب بسيار مىخورند آن را به قيمت مشك مىخرند و معرب آن صا باشد .
چاپانى -
با باى فارسى و تاى قرشت بر وزن آبادى نان فطير نازك باشد كه خمير آن را با دست پهن سازند و بر روى تابه پزند .
چابك -
به ضم باى ابجد و سكون كاف مخفف چابوك است كه جلد و چست و چالاك و ظريف باشد و به معنى تازيانه هم آمده است .
چابكى -
به معنى جلدى و چالاكى باشد و اسب رهوارى را نيز گويند كه اگر تازيانه بر او زنند راه را غلط نكند .
چاپلوس -
به سكون باى فارسى و لام به واو مجهول كشيده و به سين بىنقطه زده شخصى را گويند كه به چربزبانى و سخنهاى شيرين و فروتنى كردن مردم را فريب دهد و با باى ابجد هم آمده است .
چابوك -
به ضم ثالث و سكون واو و كاف چست و چالاك و جلد را گويند .
چاتو -
با تاى قرشت به واو كشيده ريسمانى باشد كه بدان دزدان را از حلق آويزند .
چاچ -
به سكون جيم فارسى نام شهريست از ماوراء النهر كه به تاشكند اشتهار دارد و بعضى كاشغر را گفتهاند و كمان خوب از آنجا آورند و منسوب به آنجا را چاچى گويند عموما و كمان را خصوصا و توده غله پاك كرده و از كاه جدا گرديده را نيز گويند و آن را به عربى صبزه خوانند به ضم صاد بىنقطه .
چاچله -
به فتح جيم فارسى و لام كفش و پاى افزار چرمى را گويند
چادرترسا -
وطا و جامهاى باشد زرد و كبود درهم بافته و كنايه از شفق و روشنائى آفتاب و آفتاب هم هست .
چادر كافورد -
كنايه از سفيدى صبح صادق باشد .
چادر كحلى -
كنايه از آسمان و شب تاريك است .
چادر لاجورد -
كنايه از آسمان است و سبزهزار و مرغزار را نيز گويند .
چار -
بر وزن خار داشى را گويند كه در آن خشت و آهك و كاسه و كوزه و امثال آن پزند و مخفف چهار هم هست كه به عربى اربعه گويند و مخفف چاره و علاج هم هست و به زبان علمى اهل هند به معنى جاسوس باشد .
چار آخر -
به ضم خاى نقطهدار كنايه از چهار عنصر است كه خاك و باد و آب و آتش و چهار ستاره از بنات النعش باشد كه آنها را نعش خوانند .
چار اژدها -
به معنى اول چار آخر است كه عناصر اربعه باشد .
چار استاد -
كنايه از چهار عنصر است .
چارپا -
با باى فارسى به الف كشيده بر وزن و معنى چاروا است كه مركب سوارى باشد همچو اسب و استر و خر و شتر و امثال آن .
چاربالش -
كنايه از دنيا باشد و مسندى را نيز گويند كه پادشاهان و صدور و اكابر بر آن نشينند و كنايه از