چاريك -
به فتح ياى حطى يك حصه از چهار حصه هر چيز باشد و نام قصبهايست از توابع كابل مشهور به چاريك كار .
چاش -
بر وزن ماش غله از كاه جدا كرده و پاك شده را گويند .
چاشت -
بر وزن داشت يك حصه از چهار حصه روز باشد كه در هندوستان بهر گويند و طعامى كه در آن وقت خورند .
چاشت دادن -
طعام دادن به وقت چاشت را گويند كه يك پاس از روز است .
چاشدان -
با دال ابجد بر وزن پاسبان مخفف چاشتدان است و آن ظرفى باشد كه نان و خوردنى در آن ميان گذارند چه چاشت به معنى خوردنى و طعام هم آمده است .
چاشكدان -
به سكون كاف ناندان را گويند و آن ظرفى باشد كه نان و طعام در آن گذارند و صندوقچه زنان را نيز گفتهاند .
چاشنى -
اندكى از طعام و شراب را گويند كه از براى تميز كردن بچشند و ابتداى زدن چوب را نيز گويند بر كوس و نقاره و به معنى نمودار و صفت و مزه هم آمده است .
چاشنىدل -
به كسر دال ابجد و سكون لام كنايه از سخنان خوب و لطيف و دلگشا باشد .
چاشنىگير -
حاكم مطبخ را گويند و تركان توشمال و در هندوستان بكاول خوانند و طعام قسمت كننده را نيز گفتهاند كه سفرهچى باشد .
چاق -
بر وزن طاق به معنى صحت باشد و به معنى زمان هم هست چنان كه گويند در چاق آدم يعنى در زمان آدم و بعضى گويند به اين معنى تركى است .
چاك -
بر وزن خاك به معنى شكاف و تراك باشد و قبالهء خانه و باغ و امثال آن را نيز گويند و به معنى سفيدهء صبح هم هست و صداى زدن شمشير و تبرزين و خنجر و مانند آن باشد و دريچه را نيز گفتهاند و آن درى باشد كوچك كه در يك لنگه در قلعه و كاروانسرا سازند و به معنى آماده و مهيا هم آمده است .
چاكاچاك -
با جيم فارسى بر وزن پاكاپاك به معنى طراق طراق باشد و تراك و شكاف بسيار را نيز گويند .
چاكانيدن -
با نون بر وزن آشاميدن به معنى چكانيدن باشد .
چاك چاك -
به معنى چاكاچاك است كه صداى طراق طراق زدن شمشير و خنجر و تبرزين و مانند آن باشد و شكافته و دريده را نيز گويند .
چاكسو -
و چاكشو با سين بىنقطه و نقطهدار بر وزن نازبو دانهاى باشد سياه و لغزنده به مقدار عدس و آن را در داروهاى چشم به كار برند و به جاى حرف اول خاى نقطهدار هم آمده است .
چاكوچ -
با واو مجهول و جيم فارسى بر وزن پاپوش پتك و چكش مسكران و آهنگران باشد و به عربى مطراق گويند .
چال -
بر وزن سال هر چيز دو موى را گويند عموما و اسبى كه موى آن سرخ و سفيد درهم آميخته باشد خصوصا و كوى و مغاكى را نيز گويند كه در آن توان ايستاد يعنى زياده بر دو گز نباشد و گوى كه جولاهگان پاهاى خود را در آن آويزند و گروى كه دو سه كس در قمار با هم بندند و ببرند گويند فلانى « چال كرد » يعنى گرو را برد و به معنى آشيان مرغ هم آمده است و نوعى از مرغابى باشد و آن دو قسم است بزرگ و كوچك بزرگ آن را كه در جثه به مقدار غاز است خرچال و كوچك آن را كه به بزرگى زاغ است چال گويند و به تركى قشقلداق خوانند و بعضى گويند چال ، هوبره است كه به عربى حبارى و به تركى توغدرى خوانند و كبك درى را نيز گفتهاند و نام دهى است از ولايت قزوين كه سر بلوك رامند است و به زبان علمى اهل هند هر چهار گروه را يك چال است و هر دو گروه يك فرسنگ پس چالى دو فرسنگ باشد و به زبان متعارف اهل هند به معنى رفتار است و امر به رفتن يعنى براهرو و نام نوعى از ماهى هم هست .
چالاك -
بر وزن ناپاك دزد و خونى و جلد و چابك را گويند و به معنى جاى بلند هم آمده است .
چالپوس -
با باى فارسى و واو مجهول بر وزن آبنوس به معنى چاپلوس و فريبدهنده باشد .
چالش -
بر وزن مالش رفتارى كه از روى ناز و تكبر و عجب كنند و به معنى جنگ و جدال هم آمده است