عناصر اربعه هم هست .
چاربالشت -
به سكون فوقانى به معنى چاربالش است كه دنيا و عناصر اربعه و مسند سلاطين باشد .
چاربند -
بر وزن آبكند كنايه از دنيا و عالم باشد .
چهارپهلو شدن -
كنايه از چيزى بسيار خوردن و بر پشت خوابيدن باشد .
چاربيخ -
بر وزن چار ميخ بيخ كاسنى و بيخ رازيانه و بيخ كبر و بيخ كرفس را گويند و به عربى اصول الاربعه خوانند و كنايه از چهار عنصر هم هست .
چارتا -
با فوقانى به الف كشيده طنبور و رباب چهارتار را گويند و كنايه از چهار عنصر و عالم و دنيا هم هست به اعتبار چهار ركن و با زيادتى راى قرشت بر وزن خاكسار نيز همين معنى دارد .
چارتاره -
بر وزن ماهپاره به معنى چارتار است كه طنبور و رباب و هر سازى كه بر آن چهار تار بندند و كنايه از عناصر و دنيا هم هست .
چار تكبير زدن -
كنايه از ترك كلى كردن و تبراى مطلق از ما سوى نمودن باشد و كنايه از نماز جنازه هم هست كه بعد از آن ميت را وداع كنند .
چهار جوهر -
كنايه از عناصر اربعه و چهار ستارهء نعش است از بنات النعش .
چاردوال -
به فتح اول و واو به الف كشيده و به لام زده چوبى باشد به مقدار يك قبضه كه چارواداران بر سر آن سيخى كوچك به قدر مهميزى نصب نمايند و زنجيرى با چند حلقه و چهار تسمه بر آن تعبيه كنند و الاغ و چاروا را بدان برانند .
چار ديوار -
معروف است و كنايه از چهار حد دنيا هم هست .
چار ديوار نفس -
كنايه از دنيا و قالب و جسد آدمى باشد .
چارسو -
با سين بىنقطه به واو رسيده هر چيز را گويند كه چهار پهلو داشته باشد و جائى را نيز گفتهاند كه چهار بازار از آنجا منشعب شوند و كنايه از انتظار كشيدن هم هست .
چار طاق -
با طاى حطى به الف كشيده و به قافزده معروف است و نوعى از خيمهء چهار گوشه هم هست كه آن را در عراق شروانى و در هند رواتى گويند و خيمهء مطبخ را نيز گفتهاند و كنايه از عناصر اربعه باشد .
چارغ -
به ضم راى بىنقطه و سكون غين نقطهدار نوعى از پاىافزار است كه بيشتر دهقانان بر پاى بندند و به جاى غين قاف هم آمده است .
چارك -
به فتح ثالث و سكون كاف چاووش و نقيب قافله را گويند .
چارگامه -
با كاف فارسى بر وزن كارنامه اسب رهوار خوش رفتار باشد و كنايه از گرم كردن هنگامهء عشرت هم هست .
چار گوشه -
هر چيز را گويند كه مربع باشد و كنايه از تخت پادشاهان است كه به عربى سرير خوانند و كنايه از تابوت هم هست كه جنازه باشد .
چارگوشى -
صراحى و سبوئى را گويند كه چهار دسته داشته باشد .
چار مادر -
كنايه از چهار عنصر و چهار ستارهء نعش باشد از بنات النعش .
چار مغز -
جوز را گويند كه گردكان است .
چارميخ -
معروف است و آن چنان باشد كه شخصى را كه خواهند شكنجه كنند بر پشت يا بر روى خوابانند و چهار دست و پاى او را چهار ميخ بندند و كنايه از عناصر اربعه هم هست و عمل لواطه را نيز گويند .
چارو -
با ثالث به واو كشيده به معنى سارد باشد و آن آهك رسيده با چيزها آميخته است كه بر آب انبار و حوض و امثال آن مالند .
چاروا -
با واو بر وزن و معنى چارپا است كه مركب سوارى و هر چيزى كه چارپا داشته باشد .
چار و چدر -
به فتح جيم فارسى و دال ابجد بر وزن شام و سحر اين لغت از اتباع است به معنى علاج و چاره و تدبير باشد .
چاروغ -
با غين نقطهدار بر وزن فاروغ به معنى چارغ است كه پاىافزار دهقانان باشد و با قاف نيز آمده است .
چاره -
بر وزن خاره به معنى علاج و تدبير باشد و مكر و حيله را هم گفتهاند و جدائى و مفارقت را نيز گويند و به معنى يك بار هم آمده است و به اين معنى بسيار غريب است .