تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 284

مساهمون:

ص٢٨٤
عناصر اربعه هم هست .

چاربالشت -

به سكون فوقانى به معنى چاربالش است كه دنيا و عناصر اربعه و مسند سلاطين باشد .

چاربند -

بر وزن آبكند كنايه از دنيا و عالم باشد .

چهارپهلو شدن -

كنايه از چيزى بسيار خوردن و بر پشت خوابيدن باشد .

چاربيخ -

بر وزن چار ميخ بيخ كاسنى و بيخ رازيانه و بيخ كبر و بيخ كرفس را گويند و به عربى اصول الاربعه خوانند و كنايه از چهار عنصر هم هست .

چارتا -

با فوقانى به الف كشيده طنبور و رباب چهارتار را گويند و كنايه از چهار عنصر و عالم و دنيا هم هست به اعتبار چهار ركن و با زيادتى راى قرشت بر وزن خاكسار نيز همين معنى دارد .

چارتاره -

بر وزن ماه‌پاره به معنى چارتار است كه طنبور و رباب و هر سازى كه بر آن چهار تار بندند و كنايه از عناصر و دنيا هم هست .

چار تكبير زدن -

كنايه از ترك كلى كردن و تبراى مطلق از ما سوى نمودن باشد و كنايه از نماز جنازه هم هست كه بعد از آن ميت را وداع كنند .

چهار جوهر -

كنايه از عناصر اربعه و چهار ستارهء نعش است از بنات النعش .

چاردوال -

به فتح اول و واو به الف كشيده و به لام زده چوبى باشد به مقدار يك قبضه كه چارواداران بر سر آن سيخى كوچك به قدر مهميزى نصب نمايند و زنجيرى با چند حلقه و چهار تسمه بر آن تعبيه كنند و الاغ و چاروا را بدان برانند .

چار ديوار -

معروف است و كنايه از چهار حد دنيا هم هست .

چار ديوار نفس -

كنايه از دنيا و قالب و جسد آدمى باشد .

چارسو -

با سين بىنقطه به واو رسيده هر چيز را گويند كه چهار پهلو داشته باشد و جائى را نيز گفته‌اند كه چهار بازار از آنجا منشعب شوند و كنايه از انتظار كشيدن هم هست .

چار طاق -

با طاى حطى به الف كشيده و به قاف‌زده معروف است و نوعى از خيمهء چهار گوشه هم هست كه آن را در عراق شروانى و در هند رواتى گويند و خيمهء مطبخ را نيز گفته‌اند و كنايه از عناصر اربعه باشد .

چارغ -

به ضم راى بىنقطه و سكون غين نقطه‌دار نوعى از پاىافزار است كه بيشتر دهقانان بر پاى بندند و به جاى غين قاف هم آمده است .

چارك -

به فتح ثالث و سكون كاف چاووش و نقيب قافله را گويند .

چارگامه -

با كاف فارسى بر وزن كارنامه اسب رهوار خوش رفتار باشد و كنايه از گرم كردن هنگامهء عشرت هم هست .

چار گوشه -

هر چيز را گويند كه مربع باشد و كنايه از تخت پادشاهان است كه به عربى سرير خوانند و كنايه از تابوت هم هست كه جنازه باشد .

چارگوشى -

صراحى و سبوئى را گويند كه چهار دسته داشته باشد .

چار مادر -

كنايه از چهار عنصر و چهار ستارهء نعش باشد از بنات النعش .

چار مغز -

جوز را گويند كه گردكان است .

چارميخ -

معروف است و آن چنان باشد كه شخصى را كه خواهند شكنجه كنند بر پشت يا بر روى خوابانند و چهار دست و پاى او را چهار ميخ بندند و كنايه از عناصر اربعه هم هست و عمل لواطه را نيز گويند .

چارو -

با ثالث به واو كشيده به معنى سارد باشد و آن آهك رسيده با چيزها آميخته است كه بر آب انبار و حوض و امثال آن مالند .

چاروا -

با واو بر وزن و معنى چارپا است كه مركب سوارى و هر چيزى كه چارپا داشته باشد .

چار و چدر -

به فتح جيم فارسى و دال ابجد بر وزن شام و سحر اين لغت از اتباع است به معنى علاج و چاره و تدبير باشد .

چاروغ -

با غين نقطه‌دار بر وزن فاروغ به معنى چارغ است كه پاىافزار دهقانان باشد و با قاف نيز آمده است .

چاره -

بر وزن خاره به معنى علاج و تدبير باشد و مكر و حيله را هم گفته‌اند و جدائى و مفارقت را نيز گويند و به معنى يك بار هم آمده است و به اين معنى بسيار غريب است .
فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 284 | محمد حسين ابن خلف تبريزى ( برهان )