باشد .
جام بر سنگ زدن -
كنايه از توبه كردن و گذشتن از شراب باشد .
جامتونتن -
با تاى قرشت و نون و تاى ديگر بر وزن تار موشكن به لغت زند و پازند به معنى رسيدن باشد .
جامخانه -
با خاى نقطهدار بر وزن آسمانه آينه خانه را گويند و آن خانهايست كه در و ديوار آن را شيشهبندى كرده باشند .
جام سحر -
كنايه از آفتاب عالمتاب است .
جامسه -
با سين بىنقطه بر وزن خالصه باقلاى قطبى را گويند و آن در مصر بسيار مىشود و در آبهاى ايستاده رويد و گل آن مانند گل سرخ باشد گويند عربى است .
جام شهريارى -
قدح بزرگ شرابخوارى را گويند .
جام شير -
كنايه از پستان شيردار باشد .
جامغول -
با غين نقطهدار بر وزن زاغنول حرامزاده را گويند .
جام گوهرى -
كنايه از پياله بلورى و لب و دهان معشوق باشد .
جامگى -
به فتح ميم بر وزن خانگى راتب و وظيفه و آنچه به ملازم و نوكر و غلام دهند به جهت جامه بها و خوراك و فتيله تفنگ و دردى پياله را نيز گفتهاند و به سكون ميم هم آمده .
جامگى خوار -
مردم علوفهدار را گويند و كنايه از مردم شرابخوار هم هست و پرستار و خدمتكار را هم مىگويند .
جامنونتن -
با دو نون و تاى قرشت بر وزن تارموشكن به لغت زند و پازند به معنى كفن باشد و جامنونمن يعنى مىگويم و جامنونيد يعنى بگوئيد .
جامه -
بر وزن نامه پارچهء بافته نادوخته را گويند و به معنى قباى پوشيدنى هم هست و جام و صراحى و كوزه و كدوى شراب را نيز گفتهاند .
جامه به دندان گرفتن -
كنايه از گريختن باشد .
جامهخانه -
خانهاى باشد كه رخوت پوشيدنى و غير پوشيدنى دوخته و نادوخته در آن نهند .
جامه خورشيد -
كنايه از زمين است و برگ درختان را نيز گويند و غبار و ابر و آنچه روى آفتاب را بپوشاند و به اصطلاح سالكان عبارت از بدن آدمى باشد چه جسم لباس جان است و خورشيد در عرف ايشان روح حيوانى و مردمك ديده را هم گفتهاند .
جامهدان -
بر وزن لامكان صندوق و خانهاى كه رخوت پوشيدنى و غير پوشيدنى در آن بگذارند .
جامه در نيل زدن -
كنايه از تعزيت و ماتم داشتن باشد .
جامهء سحر -
كنايه از آفتاب است و كنايه از باد صبا هم هست .
جامه عيد -
كنايه از جامه و قباى سرخ باشد و گلها و شكوفههاى بهار را نيز گويند .
جامه غوك -
چيزى باشد سبز شبيه به ابريشم كه در روى آب به هم مىرسد و جوى آب و شمر و غدير را نيز گويند .
جامه فوطه كردن -
كنايه از چاك كردن جامه باشد .
جامه قطران -
جامهء سياهى را گويند كه در عاشورا و تعزيتها پوشند .
جامه نخچوانى -
سقرلات و لندره و مانند آن را گويند .
جان -
بر وزن نان روح حيوانى باشد و سلاح جنگ را نيز گفتهاند .
جانانه -
بر وزن كاشانه كنايه از معشوق و مطلوب باشد .
جان آهنى -
كنايه از بىرحم و سخت جان دلاور باشد .
جان به دستارچه دادن -
كنايه از جان به شكرانه دادن و پيشكش نمودن باشد .
جان پريان -
كنايه از شراب انگورى باشد .
جان جان -
به تكرار جان كنايه از روح اعظم است و اشاره به حق تعالى هم هست زيرا كه جان زنده بدوست و كنايه از نان است و طعامى را نيز گويند كه به ته ديگ چسبيده باشد .
جان حيوان -
و جان خون حيوان كنايه از شير و ماست و روغن و گوشت و شهد و عسل باشد .
جاندار -
بر وزن نامدار معروف است كه انسان و حيوان زنده باشد و محافظت كننده و نگاهبان را گويند و به معنى سلاحدار هم آمده است و رزق و روزى و قوت لا يموت را نيز گفتهاند .