تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 265

مساهمون:

ص٢٦٥
باشد .

جام بر سنگ زدن -

كنايه از توبه كردن و گذشتن از شراب باشد .

جامتونتن -

با تاى قرشت و نون و تاى ديگر بر وزن تار موشكن به لغت زند و پازند به معنى رسيدن باشد .

جام‌خانه -

با خاى نقطه‌دار بر وزن آسمانه آينه خانه را گويند و آن خانه‌ايست كه در و ديوار آن را شيشه‌بندى كرده باشند .

جام سحر -

كنايه از آفتاب عالمتاب است .

جامسه -

با سين بىنقطه بر وزن خالصه باقلاى قطبى را گويند و آن در مصر بسيار مىشود و در آبهاى ايستاده رويد و گل آن مانند گل سرخ باشد گويند عربى است .

جام شهريارى -

قدح بزرگ شرابخوارى را گويند .

جام شير -

كنايه از پستان شيردار باشد .

جامغول -

با غين نقطه‌دار بر وزن زاغنول حرامزاده را گويند .

جام گوهرى -

كنايه از پياله بلورى و لب و دهان معشوق باشد .

جامگى -

به فتح ميم بر وزن خانگى راتب و وظيفه و آنچه به ملازم و نوكر و غلام دهند به جهت جامه بها و خوراك و فتيله تفنگ و دردى پياله را نيز گفته‌اند و به سكون ميم هم آمده .

جامگى خوار -

مردم علوفه‌دار را گويند و كنايه از مردم شرابخوار هم هست و پرستار و خدمتكار را هم مىگويند .

جامنونتن -

با دو نون و تاى قرشت بر وزن تارموشكن به لغت زند و پازند به معنى كفن باشد و جامنونمن يعنى مىگويم و جامنونيد يعنى بگوئيد .

جامه -

بر وزن نامه پارچهء بافته نادوخته را گويند و به معنى قباى پوشيدنى هم هست و جام و صراحى و كوزه و كدوى شراب را نيز گفته‌اند .

جامه به دندان گرفتن -

كنايه از گريختن باشد .

جامه‌خانه -

خانه‌اى باشد كه رخوت پوشيدنى و غير پوشيدنى دوخته و نادوخته در آن نهند .

جامه خورشيد -

كنايه از زمين است و برگ درختان را نيز گويند و غبار و ابر و آنچه روى آفتاب را بپوشاند و به اصطلاح سالكان عبارت از بدن آدمى باشد چه جسم لباس جان است و خورشيد در عرف ايشان روح حيوانى و مردمك ديده را هم گفته‌اند .

جامه‌دان -

بر وزن لامكان صندوق و خانه‌اى كه رخوت پوشيدنى و غير پوشيدنى در آن بگذارند .

جامه در نيل زدن -

كنايه از تعزيت و ماتم داشتن باشد .

جامهء سحر -

كنايه از آفتاب است و كنايه از باد صبا هم هست .

جامه عيد -

كنايه از جامه و قباى سرخ باشد و گلها و شكوفه‌هاى بهار را نيز گويند .

جامه غوك -

چيزى باشد سبز شبيه به ابريشم كه در روى آب به هم مىرسد و جوى آب و شمر و غدير را نيز گويند .

جامه فوطه كردن -

كنايه از چاك كردن جامه باشد .

جامه قطران -

جامهء سياهى را گويند كه در عاشورا و تعزيتها پوشند .

جامه نخچوانى -

سقرلات و لندره و مانند آن را گويند .

جان -

بر وزن نان روح حيوانى باشد و سلاح جنگ را نيز گفته‌اند .

جانانه -

بر وزن كاشانه كنايه از معشوق و مطلوب باشد .

جان آهنى -

كنايه از بىرحم و سخت جان دلاور باشد .

جان به دستارچه دادن -

كنايه از جان به شكرانه دادن و پيشكش نمودن باشد .

جان پريان -

كنايه از شراب انگورى باشد .

جان جان -

به تكرار جان كنايه از روح اعظم است و اشاره به حق تعالى هم هست زيرا كه جان زنده بدوست و كنايه از نان است و طعامى را نيز گويند كه به ته ديگ چسبيده باشد .

جان حيوان -

و جان خون حيوان كنايه از شير و ماست و روغن و گوشت و شهد و عسل باشد .

جاندار -

بر وزن نامدار معروف است كه انسان و حيوان زنده باشد و محافظت كننده و نگاهبان را گويند و به معنى سلاحدار هم آمده است و رزق و روزى و قوت لا يموت را نيز گفته‌اند .