تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 268

مساهمون:

ص٢٦٨

جدارك -

به ضم اول بر وزن مبارك نام بازئى است كه آن را كوزه‌گردان هم مىگويند .

جدال -

به فتح اول بر وزن مجال به لغت اهل مغرب غوره خرما را گويند يعنى خرماى سبز و به كسر اول در عربى مرادف قتال است كه از كشش و كوشش با كسى كاويدن به دشمنى و دشمنى كردن باشد .

جدانك -

به كسر اول و فتح نون و سكون كاف به معنى جدارك است كه بازى كوزه گردانك باشد و به فتح اول هم گفته‌اند .

جداوى -

به فتح اول بر وزن تداوى علوفه و مرسوم ملازم و نوكر باشد .

جدب -

به فتح اول و سكون ثانى و باى ابجد مغز درخت خرماست و آن را پيه درخت خرما نيز گويند و به عربى شحم النخله و قلب النخله خوانند گزندگى زنبور را نافع است و در عربى به معنى عيب كردن باشد .

جدتين -

با تاى قرشت بر وزن رنگين انبانچه‌اى باشد كه آن را منقش و مزين كرده باشند .

جدر -

به فتح اول و سكون ثانى و راى قرشت شتر ماده چهار ساله را گويند و با ذال نقطه‌دار هم به اين معنى و هم به معنى هر عددى باشد كه آن را در نفس خودش ضرب كنند همچو سه كه چون در نفس خودش ضرب كنند نه شود و سه جذر نه است و نه مال سه .

جدرگاه -

با كاف فارسى بر وزن گهواره رايها و تدبيرها و روشهاى مختلف را گويند .

جدوار -

معرب زدوار است كه ماه پروين باشد گويند خوردن آن دفع زهر مار و عقرب كند .

جر -

به فتح اول و سكون ثانى هر شكافى را گويند عموما و زمين شكافته را خصوصا و با تشديد ثانى در عربى به معنى كشيدن و اخذ كردن باشد يعنى به چاپلوسى و شيرين زبانى از كسى چيزى گرفتن و به ضم اول زين اسب را گويند .

جرار -

با تشديد ثانى بر وزن مكار لشگرى باشد آراسته از بسيارى و در عربى اخذ كننده و گيرنده را گويند و به معنى اول هم گويند عربى است .

جراره -

بر وزن مكاره نوعى از عقرب بزرگ كشنده مهلك باشد و آن در اهواز كه شهريست از ولايت خوزستان بسيار است و كنايه از زلف معشوق و مطلوب هم هست و در عربى واكشنده و اخذ كننده را گويند .

جراسك -

به فتح اول و سين بىنقطه بر وزن تبارك جانورى باشد سبز رنگ و شبيه به ملخ و در تابستان در ميان سبزه‌زارها مىباشد و بانگ و صداى طولانى مىكند و عرب آن را صرار به فتح صاد بر وزن جرار گويند .

جرامقه -

با ميم و قاف بر وزن فلاسفه به لغت اهل مغرب نوعى از خار است كه چون آن را بشكافند از ميان آن كرمهاى كوچك بر آيد اگر برگ آن را بكوبند و خرقه كنند و در ميان آن اندك شيرى بمالند و آن شير را بر شير بسيارى بريزند مانند پنير بسته شود و آن را به تازى خس الكلب خوانند .

جرب -

به ضم اول و فتح ثانى و سكون باى ابجد پرنده‌ايست صحرائى شبيه به خروس كه آن را به عربى دراج گويند .

جرجان -

با جيم بر وزن سلطان معرب گرگان است و آن شهرى باشد از دار الملك استرآباد .

جرد -

به فتح اول و ثانى بر وزن نمد به معنى زخمدار باشد و به سكون ثانى تخت و اورنگ پادشاه را گويند و پرنده‌ايست كبودرنگ كه پيوسته در كنار آب نشيند و او را خرچال نيز گويند و در عربى به معنى پوست كندن و جراحت نمودن و برگ از درخت باز كردن باشد .

جرده -

به ضم اول بر وزن مرده اسبى را گويند كه پدرش عربى و مادرش غير عربى باشد و اسب خصى را هم مىگويند و به فتح اول اسب زردرنگ را گويند .

جررا -

با راى قرشت بر وزن ترسا به معنى نسك است و نسك به ضم نون به معنى قسم و بخش و حصه باشد به لغت زند و پازند و به معنى سنگ هم آمده است كه به عربى حجر گويند .

جرز -

به فتح اول بر وزن لرز پرنده‌ايست كه عرب آن را حبارى خوانند و به هوبره مشهور است و تركان توغدرى گويند و با جيم فارسى هم آمده است .

جرس -

به فتح اول و ثانى بر وزن عسس به معنى زندان باشد و مطلق زنگ را نيز گويند و به سكون