تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 267

مساهمون:

ص٢٦٧

جاىمند -

با ميم بر وزن پايبند كاهل و تنبل و هيچ‌كاره را گويند .

جائى -

بر وزن طائى نام گلى است در هند .

جبا -

به كسر ثانى به الف كشيده باج و خراج را گويند و به فتح اول در عربى به معنى پنهان شدن و بددلى كردن و واپس ايستادن باشد و به قصر الف خاك گرداگرد چاه را گويند و به ضم اول و تشديد ثانى هم در عربى به معنى بد دل باشد و به كسر اول در عربى آب جمع شده و گرد آمده براى شتران .

جبابت -

به كسر اول بر وزن حجابت باج و خراج گرفتن را گويند .

جب‌باخ -

با باى ابجد بر وزن كجواج جامه‌اى كه پادشاهان به روز نوروز پوشند .

جبر آهنگ -

با راى قرشت و الف و ها و نون و كاف فارسى بر وزن خشم آكند تخم خاريست كه آن را زردخانه مىگويند و بيخ آن را تربدزرد باشد .

جبروز -

با راى قرشت بر وزن سردوز خارپشت بزرگ تيرانداز را گويند و با راى بىنقطه هم به نظر آمده است كه بر وزن فغفور باشد .

جبسين -

با سين بىنقطه بر وزن قزوين گچ را گويند كه بدان خانه سفيد كنند و معرب آن جصين است .

جبغوت -

با غين نقطه‌دار و تاى قرشت بر وزن مربوط پشم و پنبه كه نهالى و لحاف و مانند آن كنند و كهنه لحاف پاره پاره را نيز گويند و به ضم اول هم آمده است و با جيم فارسى نيز گفته‌اند به تقديم غين بر حرف ثانى هم هست كه جغبوت باشد .

جبلاج -

به كسر اول و لام الف بر وزن اخراج مردم بزرگ دون همت خسيس را گويند .

جبلك -

بر وزن لك‌لك سخت شدن و قايم و محكم گرديدن چيزى باشد به سبب چيزى ديگر .

جبلهنك -

با ها بر وزن اسفرنگ و جبلاهنگ هر دو به معنى جبر آهنگ است كه تخم خارى بود زرد و آن خار را زرد خار گويند و بيخ آن تربدزرد باشد و به تقديم لام بر حرف ثانى هم آمده است و معرب آن جبلهنج است و به عربى سمسم‌برى گويند .

جبه -

به فتح اول و ثانى رب نارنج و مانند آن را گويند و نام داروئى هم هست .

جبه خورشيد و ماه -

كنايه از روز و شب است كه ليل و نهار باشد .

جبه درويش -

كنايه از ابر باشد كه به عربى سحاب گويند و كنايه از شب هم هست كه عرب ليل خوانند .

جبهء هزار ميخى -

كنايه از فلك ثوابت است كه فلك هشتم باشد و كنايه از شب هست .

جبيره -

بر وزن كبيره مستعد شدن و جمع گرديدن مردم باشد به جهت شغلى و كارى و مهمى و در عربى چوبهائى باشد كه بر استخوان دست و پاى شكسته بندند .

جت -

به فتح اول و سكون ثانى قومى باشند فرومايه و صحرانشين در هندوستان .

جتبونتن -

با باى ابجد و نون و تاى قرشت بر وزن پهلوشكن به لغت زند و پازند به معنى نشستن باشد كه در مقابل ايستادن است جتبونمن يعنى مىنشينم و جتبونيد يعنى بنشينيد .

جتره -

به ضم اول بر وزن سفره به معنى آلوده باشد .

جخ -

به فتح اول و سكون ثانى جنگجوى و ستيزه كار را گويند و امر به اين معنى هم هست يعنى جنگ كن و ستيزه‌نماى .

جخاخج -

به فتح اول و ثانى به الف كشيده جيم مفتوح به خاى نقطه‌دار زده صداى پىدرپى زدن تيغ و شمشير باشد بر چيزى و با جيم فارسى هم آمده است .

جخج -

به فتح اول و سكون ثانى و جيم جانوريست از جنس شپره به بزرگى غليواج و بر سردوش ناخنها دارد و خود را سرنگون از درخت آويزد و فضله و سرگين خود را خورد و علتى را نيز گويند كه مانند بادنجان از گلو و گردن مردم بر آيد و درد نمىكند .

جخجن -

به فتح اول و كسر ثانى و سكون جيم و نون جا كشور را گويند و آن دانه‌اى باشد سياه و روشن و لغزنده و نرم كه در داروهاى چشم به كار برند و بر وزن مخزن و گوزن هم آمده است .

جخش -

به فتح اول بر وزن رخش به معنى آخر جخج است و آن علتى باشد مانند بادنجان كه از گلو و گردن مردم بر آيد و درد نكند و بريدن آن بيم هلاكت باشد و بيشتر مردم فرغانه و گيلان و مردم قلعه‌انگ دارند و به معنى اول جخج هم به نظر آمده است كه شپرهء بزرگ باشد .
فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 267 | محمد حسين ابن خلف تبريزى ( برهان )