تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 239

مساهمون:

ص٢٣٩

ترناس -

با نون بر وزن كرباس صدا و آوازى باشد كه به وقت تير انداختن از چلهء كمان برآيد .

ترنانه -

بر وزن مردانه خورش را گويند يعنى هر چيز كه آن را با نان توان خورد همچو ماست و پنير و دوشاب و مانند آن و به عربى ادام خوانند .

ترنج -

به ضم اول و ثانى و سكون ثالث و جيم ميوه‌ايست معروف كه پوست آن را مربا سازند و به عربى تفاح مائى خوانند و به معنى چين و شكنج و سخت درهم فشرده و درهم كشيده باشد و امر به اين معنى هم هست و به معنى خشك شده و درست گرديده نيز آمده است و به فتح اول و ثانى به معنى فراهم نشاندن .

ترنجان -

به ضم اول معرب ترنكان است كه بادرنج بويه باشد كه آن هم معرب بادرنگ بويه است .

ترنج‌زر -

كنايه از آفتاب عالمتاب است .

ترنج مهرگان -

به معنى ترنج زر است كه كنايه از آفتاب جهان تاب باشد .

ترنجيد -

بر وزن غرنبيد ماضى ترنجيدن است يعنى بسيار درهم كشيده شد .

ترنجيدن -

به ضم اول و ثانى بر وزن غرنبيدن به معنى سخت درهم كشيده و كوفته شدن و چين به هم رسانيدن و درشت گرديدن باشد و به فتح اول و ثانى هم آمده است .

ترنجيده -

بر وزن غرنبيده به معنى چين و شكن به هم رسانيده و درهم كشيده شده باشد .

ترند -

بر وزن سمند مرغكى است كوچك و كم پرواز و متحرك و خواننده كه او را به عربى صعوه خوانند و بعضى گفته‌اند نوعى از وطواط است كه به عربى وصع گويند .

ترندك -

به فتح اول و ثانى و رابع و سكون ثالث و كاف مرغكى است كه آن را در ماوراء النهر دختر صوفى گويند و عربان صعوه خوانند و به كسر اول و ثانى هم درست است .

ترنگ -

به فتح اول بر وزن خدنگ صدا و آوازه كمان باشد به وقت تير انداختن و صداى رسيدن پيكان تير و خوردن گرز و شمشير به جائى و شكستن تيغ و آواز تار به هنگام نواختن ساز و به معنى انگيز و جست و خيز هم آمده است و غرقاب را نيز گفته‌اند و تارك سر و فرق سر و ميان سر را هم گويند و به معنى مطلق زخم باشد خواه زخم شمشير و كارد و خواه دنبل و امثال آن و به زبان هندى موج آب را گويند و به معنى اول به كسر اول و ثانى هم آمده است و به ضم اول مرغ و خروس صحرائى باشد كه آن را تذرو خوانند و به معنى بندى خانه و زندان هم هست و به كسر اول خوب و خوش و زيبا و نكو را گويند .

ترنگا ترنگ -

به فتح اول و ثانى صداى انداختن تيرهاى پى در پى و آواز چلهء كمان و تارهاى ساز باشد .

ترنگان -

به ضم اول بر وزن و معنى ترنجان است كه بادرنگبويه و بالنگبويه باشد و ترنجان معرب آنست و آن را به عربى مفرح القلب المحزون خوانند .

ترنگانيدن -

مصدر ترنگ است و به معنى به صدا در آوردن چلهء كمان باشد .

ترنگبين -

بر وزن و معنى ترنجين است و آن داروئى باشد شيرين گويند مانند شبنم بر خارشتر مىنشيند و به عربى من خوانند و ترنجبين معرب آنست گويند روزى دم صبحى بود كه از آسمان مانند برف بر قوم موسى عليه السلام باريد .

ترنيان -

بر وزن سختيان سبدى و طبقى باشد پهن كه از چوب شاخهاى بيد بافند و به تقديم تحتانى بر نون هم به نظر آمده است كه بر وزن نريمان باشد .

تروال -

بر وزن احوال برگ سياه را گويند و با زاى نقطه‌دار و زاى فارسى هم به اين معنى آمده است .

تروشه -

به ضم اول و ثانى به واو رسيده و فتح شين نقطه‌دار نام ميوه‌ايست .

تروميده -

به فتح اول و واو مجهول و ميم مكسور بر وزن صبوحيده به معنى آميخته و اندوخته باشد و به كسر اول بر وزن نكوهيده هم به نظر آمده است .

تروند -

بر وزن فرزند ميوهء نورس و نوباوه را گويند و به معنى مكر و حيله و تزوير و دروغ و فريب باشد .

ترووه -

با واو مجهول بر وزن اندوه جفت را گويند و به عربى زوج خوانند و بر وزن شكوفه نيز به اين معنى آمده است .

تروه -

به ضم ثالث بر وزن انده ، به معنى ترووه است كه جفت باشد و بر وزن سرفه نيز به اين معنى آمده