ترخ -
به فتح اول و سكون ثانى و خاى ثخذ گياهى است غير معلوم و ترنج را نيز گويند و آن ميوهايست معلوم كه پوست آن را مربا كنند .
ترخان -
بر وزن مرجان ، شخصى كه پادشاهان قلم تكليف از او بردارند و هر تقصير و گناهى كه كند مؤاخذه نكند و نوعى از سبزى باشد كه با طعام و غير طعام خورند و نام ابو نصر فاريابى هم هست و قومى باشند از تركان جغتائى .
ترخته -
به فتح اول و ثانى بر وزن شلخته نوعى از ماهى رودخانه اندلس مىباشد و آن شهريست در حدود مغرب .
ترخر -
به فتح اول و ثانى و ثالث و سكون راى قرشت نوعى از بدران باشد كه ترب صحرائى است و تخم آن را به يونانى قردمانا و قرطمانا گويند .
ترخنده -
بر وزن شرمنده به معنى طعنه و طنز و بيهوده و مكر و حيله باشد و به اين معنى به جاى خاى ثخذ فا و قاف هر دو به نظر آمده است .
ترخوانه -
با واو معدوله بر وزن مردانه نوعى از طعام باشد كه مردم فقير و نامراد به جهت زمستان سازند و آن چنان است كه گندم را بلغور كنند و با داروهاى گرم در آب بجوشانند تا نيك بپزد و قوام گيرد و قدرى آب غوره در آن ريزند و اگر ميسر نباشد شير گوسفند و آن را گلولها سازند و خشك كنند و به وقت حاجت قدرى از آن بجوشانند و بخورند .
ترخون -
بر وزن ملعون مردم سونى و تونى و بىباك و دزد و اوباش را گويند و چوب بقم را نيز گفتهاند و آن چوبى باشد كه چيزها بدان رنگ كنند و داروئى باشد كه آن را عاقرقرحا خوانند و سبزى است معروف كه آن را با طعام و حاضرى خورند گويند چون تخم سپند را در سركهء كهنه بياغارند مدتى تا طبع و مزاج آن بگيرد بعد از آن كه به كار برند ترخون بر آيد و معرب آن طرخون است قوت باه را نقصان دارد .
ترخينه -
بر وزن كشكينه به معنى طرخانه است و آن گندمى باشد بلغور كرده كه در آب جوشانند تا به قوام آيد پس شير گوسفند يا آب غوره در آن ريزند و گلولها ساخته خشك كنند و به وقت حاجت بجوشانند و بخورند .
تردامن -
با دال به الف كشيده و ميم مفتوح و نون ساكن كنايه از فاسق و فاجر و بدگمان و عاصى و مجرم و گناهكار و آلودهء معصيت و معيوب و ملوث باشد .
تردست -
بر وزن سرمست مردم جلد و چست و چابك را گويند .
تردستى -
بر وزن سردستى جلدى و چابكى را گويند .
تردك -
بر وزن مردك كرم گندم خوار را گويند و به اين معنى با زاى فارسى هم آمده است .
ترده -
بر وزن پرده قباله باغ و خانه و امثال آن را گويند و اجرت آسيا كردن گندم و مزد آسيا تيز كردن هم هست و به اين معنى با زاى نقطهدار نيز به نظر آمده است .
ترزبان -
بر وزن همزبان به معنى زبانآور و شخصى كه گرم گفتگو شود و سخنان تر و تازه بگويد و به معنى ترجمان هم هست يعنى شخصى كه لغتى را از زبانى به زبان ديگر تقرير كند .
ترزده -
به سكون ثانى بر وزن سر زده به معنى اول ترده است كه قبالهء خانه و باغ باشد و به فتح ثانى بر وزن تبرزه هم آمده است .
ترزفان -
بر وزن و معنى ترجمان است يعنى شخصى كه لغتى را از زبانى به زبان ديگر بيان كند و تر زبان را نيز گويند و آن شخصى باشد كه سخنهاى تر و تازه نقل كند .
ترس -
به ضم اول و سكون ثانى و سين بىنقطه سخت و محكم باشد و در عربى سپر را گويند كه تركان قلقان خوانند و به ضم اول و ثانى زمين سخت باشد و به اين معنى به فتح اول و ضم ثانى هم گفتهاند و به فتح اول و سكون ثانى معروف است كه خوف و بيم باشد .
ترسا -
بر وزن تنها ترسنده و بيم برنده و واهمه كننده را گويند و نصرانى و آتشپرست را نيز گفتهاند .
ترس استودان -
به فتح اول و سكون ثانى و ثالث و همزهء مفتوح سين ديگر موقوف و فوقانى به واو رسيده و دال كشيده به نون زده دعا و زند و پازند خواندن فارسيان است سه روز بر سر دخمه ميت به