پارچه را بر آن تختها و دست شكسته پيچند و محبوس و دربند افتاده را نيز گفتهاند .
تخته زدن -
كنايه از حلاجى كردن باشد .
تخته زرنيخ -
كنايه از انگشت و زغال افروخته باشد .
تخته سالخورده -
كنايه از حكايات گذشته باشد .
تخته مينا -
كنايه از آسمان است .
تخجم -
به فتح اول و ضم جيم بر وزن انجم به معنى حريص و خداوند شره باشد .
تخس -
به فتح اول و ثانى بر وزن عسس تافتن دل باشد از غم و الم و به سكون ثانى هم گفتهاند و به اين معنى به جاى حرف اول باى ابجد نيز به نظر آمده است .
تخش -
به فتح اول بر وزن رخش به معنى بالا و صدر مجلس باشد و نوعى از تير آتشبازى را نيز گفتهاند و بعضى گويند تخش نوعى از كمان است كه تير بسيار كوچكى دارد .
تخشا -
به فتح اول بر وزن احشا سعى كننده و كوشنده را گويند .
تخشيد -
بر وزن لخشيد يعنى بالا نشست چه تخش به معنى بالا و صدر مجلس هم آمده است .
تخشيدن -
بر وزن لخشيدن به معنى بالا نشستن باشد .
تخله -
به فتح اول و لام و سكون ثانى به معنى نعلين و عصا باشد و ريزه خورده هر چيز را نيز گويند .
تخم -
به ضم اول و فتح ثانى و سكون ميم پارچه باشد كه نثارچينان بر سر چوب بندند و بدان از هوا نثار بربايند و به سكون ثانى دانه و اصل هر چيز را گويند كه به عربى بيضه خوانند و مطلق بيضه را نيز گفتهاند اعم از ماكيان و غير ماكيان و به معنى منى و آب پشت هم هست كه مادهء وجود حيوانات است و به معنى اصل و نسب و نژاد نيز آمده است .
تخمار -
به ضم اول بر وزن بلغار تيريست كه پيكان ندارد و به جاى پيكان گرهى دارد .
تخم بنگ -
آن است كه به عربى بذر البنج خوانند و آن را خداء الرجال نيز گويند و آن سه نوع مىباشد سفيد و سياه و سرخ بهترين آن سفيد است بعد از آن سرخ و سياه و آن كشنده مىباشد و سرد و خشك است در سيم .
تخم جاروپ -
داروئى است كه آن را به رومى اطريلال خوانند .
تخم جهود -
كنايه از پراكنده و پريشان است .
تخم خلال -
به كسر خاى نقطهدار به معنى تخم جارو است كه اطريلال باشد .
تخم خليل -
به كسر خا و تحتانى مجهول تخميست به مقدار تخم كرفس و شكل و اندام زيره دارد و كبودرنگ مىباشد و در غايت تلخى بود و نبات آن را به عربى رجل الغرب و حرز الشياطين خوانند .
تخمدان -
زمينى را گويند كه در آن شاخهاى درختان فرو برده باشند يا چيزى كاشته باشند كه بعد از سبز شدن به جاى ديگر نقل كنند .
تخم ريز -
با راى قرشت بر وزن صبح خيز زراعت كننده و محل زراعت را گويند و خاكينه را نيز گفتهاند و قيمه كه در وقت بريان كردن تخممرغ بر آن ريزند و بر هم زنند تا همه يكى شود و با نان خورند و سنبوسه هم از آن سازند قوت باه دهد .
تخمگان -
با كاف فارسى بر وزن استخوان بيضهاى آدمى را گويند و به عربى خصيتين خوانند تخم روئيدنيها را گويند عموما و تخم خرفه را گويند خصوصا .
تخمه -
به ضم اول و سكون ثانى و فتح ثالث مرضى است كه آدمى و حيوانات ديگر را از چيزى خوردن بسيار به هم مىرسد خصوصا كبوتر را و آن را به عربى هيضه خوانند و به معنى اصل و نژاد هم آمده است .
تخوار -
به ضم اول و واو معدوله بر وزن دچار نام پادشاه دهستان است كه از مبارزان لشكر كيخسرو بوده .
تدو -
به فتح اول و ثانى به واو كشيده نام مرغى است صحرائى شبيه به خروس در نهايت خوشروئى و خوش رفتارى .
تده -
به فتح اول و ثانى به معنى تنيده باشد كه از تنيدن مشتق است .
تذرج -
به فتح اول و ثانى و سكون راى بىنقطه و جيم معرب تذرو است و آن مرغى بود صحرائى شبيه به خروس .