تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 233

مساهمون:

ص٢٣٣
پارچه را بر آن تختها و دست شكسته پيچند و محبوس و دربند افتاده را نيز گفته‌اند .

تخته زدن -

كنايه از حلاجى كردن باشد .

تخته زرنيخ -

كنايه از انگشت و زغال افروخته باشد .

تخته سالخورده -

كنايه از حكايات گذشته باشد .

تخته مينا -

كنايه از آسمان است .

تخجم -

به فتح اول و ضم جيم بر وزن انجم به معنى حريص و خداوند شره باشد .

تخس -

به فتح اول و ثانى بر وزن عسس تافتن دل باشد از غم و الم و به سكون ثانى هم گفته‌اند و به اين معنى به جاى حرف اول باى ابجد نيز به نظر آمده است .

تخش -

به فتح اول بر وزن رخش به معنى بالا و صدر مجلس باشد و نوعى از تير آتش‌بازى را نيز گفته‌اند و بعضى گويند تخش نوعى از كمان است كه تير بسيار كوچكى دارد .

تخشا -

به فتح اول بر وزن احشا سعى كننده و كوشنده را گويند .

تخشيد -

بر وزن لخشيد يعنى بالا نشست چه تخش به معنى بالا و صدر مجلس هم آمده است .

تخشيدن -

بر وزن لخشيدن به معنى بالا نشستن باشد .

تخله -

به فتح اول و لام و سكون ثانى به معنى نعلين و عصا باشد و ريزه خورده هر چيز را نيز گويند .

تخم -

به ضم اول و فتح ثانى و سكون ميم پارچه باشد كه نثارچينان بر سر چوب بندند و بدان از هوا نثار بربايند و به سكون ثانى دانه و اصل هر چيز را گويند كه به عربى بيضه خوانند و مطلق بيضه را نيز گفته‌اند اعم از ماكيان و غير ماكيان و به معنى منى و آب پشت هم هست كه مادهء وجود حيوانات است و به معنى اصل و نسب و نژاد نيز آمده است .

تخمار -

به ضم اول بر وزن بلغار تيريست كه پيكان ندارد و به جاى پيكان گرهى دارد .

تخم بنگ -

آن است كه به عربى بذر البنج خوانند و آن را خداء الرجال نيز گويند و آن سه نوع مىباشد سفيد و سياه و سرخ بهترين آن سفيد است بعد از آن سرخ و سياه و آن كشنده مىباشد و سرد و خشك است در سيم .

تخم جاروپ -

داروئى است كه آن را به رومى اطريلال خوانند .

تخم جهود -

كنايه از پراكنده و پريشان است .

تخم خلال -

به كسر خاى نقطه‌دار به معنى تخم جارو است كه اطريلال باشد .

تخم خليل -

به كسر خا و تحتانى مجهول تخميست به مقدار تخم كرفس و شكل و اندام زيره دارد و كبودرنگ مىباشد و در غايت تلخى بود و نبات آن را به عربى رجل الغرب و حرز الشياطين خوانند .

تخمدان -

زمينى را گويند كه در آن شاخهاى درختان فرو برده باشند يا چيزى كاشته باشند كه بعد از سبز شدن به جاى ديگر نقل كنند .

تخم ريز -

با راى قرشت بر وزن صبح خيز زراعت كننده و محل زراعت را گويند و خاكينه را نيز گفته‌اند و قيمه كه در وقت بريان كردن تخم‌مرغ بر آن ريزند و بر هم زنند تا همه يكى شود و با نان خورند و سنبوسه هم از آن سازند قوت باه دهد .

تخمگان -

با كاف فارسى بر وزن استخوان بيضهاى آدمى را گويند و به عربى خصيتين خوانند تخم روئيدنيها را گويند عموما و تخم خرفه را گويند خصوصا .

تخمه -

به ضم اول و سكون ثانى و فتح ثالث مرضى است كه آدمى و حيوانات ديگر را از چيزى خوردن بسيار به هم مىرسد خصوصا كبوتر را و آن را به عربى هيضه خوانند و به معنى اصل و نژاد هم آمده است .

تخوار -

به ضم اول و واو معدوله بر وزن دچار نام پادشاه دهستان است كه از مبارزان لشكر كيخسرو بوده .

تدو -

به فتح اول و ثانى به واو كشيده نام مرغى است صحرائى شبيه به خروس در نهايت خوش‌روئى و خوش رفتارى .

تده -

به فتح اول و ثانى به معنى تنيده باشد كه از تنيدن مشتق است .

تذرج -

به فتح اول و ثانى و سكون راى بىنقطه و جيم معرب تذرو است و آن مرغى بود صحرائى شبيه به خروس .
فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 233 | محمد حسين ابن خلف تبريزى ( برهان )