تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 235

مساهمون:

ص٢٣٥
و تراوش است يعنى آب و شراب و امثال آن تراوش مىكند .

تراول -

به كسر واو بر وزن هلاهل برگ گياهى است نامعلوم .

تراويدن -

بر وزن دوانيدن چكيدن و تراوش كردن آب و شراب و امثال آن باشد .

تراهى -

بر وزن تباهى ميوه و نوباوه و نو رسيده را گويند .

ترايمان -

با باى حطى و ميم بر وزن اناردان نام مرض اسهال است .

ترائيدن -

با ياى حطى بر وزن و معنى تراويدن و تراوش كردن باشد .

ترب -

به فتح اول و سكون ثانى و باى ابجد مكر و حيله و زرق و تزوير و گزاف و زبان‌آورى باشد و به ضم اول معروف است كه عربان فجل خوانند .

ترپ -

با باى فارسى بر وزن چرب كشك سياه را گويند و به تركى قراقروت خوانند .

تربالى -

با باى ابجد بر وزن چنگالى نام عمارتى است بسيار عالى بنا كردهء اردشير بابك در شرق شهر گون كه از شهرهاى فارس است و جون معرب آنست گويند كه بر آن بنا آتشكده‌اى ساخته بودند و در برابر شهر كوهى است و از آن كوه آبى به آن آتشكده مىآمده .

تربامان -

با ميم بر وزن مشتاقان به يونانى نام گلى است لاجوردى و برگهاى آن دراز مىباشد و گل و شاخ و برگ آن همه تلخ است و آن را غافت بر وزن آفت نيز گويند و به جاى باى ابجد ياى حطى هم آمده است .

تربد -

به كسر اول و ثالث و سكون ثانى و دال ابجد نام شهريست غير معلوم و به ضم اول و ثالث دوائى است معروف كه اسهال آورد و به اين معنى به كسر اول و ثالث هم آمده است و چوب و نى ميان خالى را نيز گويند .

تربره -

بر وزن غرغره نام نوعى از انگور است .

تربز -

به فتح اول و ضم ثالث و سكون ثانى و زاى هوز هندوانه و خيار و بادرنگ باشد و به ضم اول و ثالث ترب را گويند و به عربى فجل خوانند .

تربزه -

به فتح اول و ضم ثالث بر وزن خربزه به معنى تربز است كه هندوانه و بادرنگ و خيار باشد و به ضم اول ترب را گويند .

تربسه -

بر وزن مدرسه قوس و قزح را گويند .

تربك -

به ضم اول بر وزن اردك نام نوعى از انگور است .

ترپك -

با باى فارسى بر وزن كشكك ، كشك سياه را گويند و به تركى قراقروت خوانند و معرب آن طريق باشد .

تربن -

به فتح اول و ضم ثالث و سكون ثانى و نون زمين سرسخت را گويند .

تربند -

بر وزن سربند پارچهء باشد كه آن را تر كنند و بر زخم كارد و شمشير و امثال آن بندند .

تربو -

به فتح اول و سكون ثانى و ثالث به واو كشيده پارچه سفيد و سفت و باريك را گويند .

ترپه -

به فتح اول و سكون ثانى و باى فارسى مفتوح ، به معنى ترپك است كه كشك سياه و قراقروت باشد .

ترترك -

به فتح اول و فوقانى بر وزن شب پرك نام مرغكى است كه آن را در ماوراء النهر دختر صوفى مىگويند و به عربى صعوه مىخوانند و به ضم اول و فوقانى جائى است در كوه چل مقام شيراز كه مردم به آنجا روند و سنگى در زير خود نهاده از بالا لغزيده به پائين آيند و به كسر اول و فوقانى مردم سبك و بىتمكن را گويند .

ترنك -

به ضم اول و ثالث و سكون ثانى و كاف كبك را گويند و آن پرنده‌ايست كه او را مرغ آتشخوار هم مىگويند و بعضى گفته‌اند تذرو است كه خروس صحرائى باشد و به اين معنى به جاى حرف ثانى زاى نقطه‌دار نيز آمده است .

ترت و مرت -

با تاى قرشت بر وزن هرج و مرج اين لغت از اتباع است به معنى تاخت و تاراج و زير و زبر و پراكنده و پريشان به زيان رفته و نقصان آمده و از هم افتاده .

ترجمان -

با جيم و ميم بر وزن نردبان در فرهنگ جهانگيرى شخصى را گويند كه لغتى را از زبانى به زبان ديگر تقرير نمايد و در قاموس نيز به اين معنى هست و نيازى را گويند كه بعد از گناه و تقصير گذرانند .
فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 235 | محمد حسين ابن خلف تبريزى ( برهان )