تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 234

مساهمون:

ص٢٣٤

تذرو -

با واو به معنى تذرج است كه مرغ صحرائى شبيه به خروس باشد .

تذرو زرنيخ -

كنايه از انگشت و زغال افروخته باشد .

تذرو زرين‌پر -

كنايه از آفتاب عالم‌تاب است و آتش را نيز گويند .

تذو -

به فتح اول و ثانى به واو كشيده جانوريست سرخ رنگ و پردار كه بيشتر در حمامها و متوضا مىباشد و او را به عربى ابن وردان گويند .

تر -

به فتح اول و سكون ثانى مرغى است كوچك و كم سكون و خوش آواز كه به عربى صعوه خوانندش و به اين معنى با زاى نقطه‌دار هم آمده است كه نقيض خشك باشد و كنايه از شخصى است كه به اندك چيزى از جا در آيد و شخصى كه در قمار منازعت كند يا آنچه باخته باشد پس گيرد و كنايه از مردم ملوث و مردار و فاسق هم هست .

ترا -

به فتح اول بر وزن سرا ، ديوار بلند و رفيع را گويند مانند ديوار خانهء پادشاهان و ديوار قلعه و كاروان سرا و سدى و ديوارى را نيز گفته‌اند كه در پيش چيزى بكشند و ديوارى كه با كاهگل و گلابه استوار كرده باشند و به ضم اول تركيبى باشد از لفظ تو و را كه در محاورات و كتابت « واو » را مىاندازند و به معنى خود را هم هست .

تراب -

به فتح اول بر وزن شراب ترشح و تراويدن و كم‌كم چكيدن آب و شراب و روغن و امثال آن باشد از كوزه و سبو و مشك و مانند آن و به معنى حيله و زبان آورى هم به نظر آمده است و به ضم اول به زبان عربى خاك را گويند .

ترابد -

بر وزن و معنى تراود است كه مشتق از تراويدن و تراوش باشد يعنى تراوش مىكند و مىتراود چه در فارسى با به واو و بر عكس تبديل مىيابند .

ترابيدن -

بر وزن و معنى تراويدن و ترشح كردن باشد مطلقا اعم از آب و شراب و روغن و امثال آن از ظروف .

تراتيزك -

سبزه‌اى است كه به تره تيزك اشتهار دارد و ترندنكش نيز گويند و به عربى جرجير خوانند .

تراج -

به ضم اول بر وزن و معنى دراج است و آن پرنده‌اى باشد صحرائى كه آن را شكار كنند و خورند .

تراز -

بر وزن نماز رشتهء ريسمان خام را گويند و نام درخت صنوبر هم هست و نام شهرى است در تركستان كه منسوب است به خوبان و معرب آن طراز باشد .

ترازو -

معروف است و آن آلتى باشد كه چيزها را بدان وزن كنند و نام برج ميزان هم هست كه از جملهء دوازده برج فلكى است و عدل و عدالت را نيز گويند و به معنى ادراك و درك هم آمده است .

تراز و چشمه داشتن -

كنايه از زيادتى و سنگينى يك پلهء ترازوست از پلهء ديگر .

ترازو شدن -

كنايه از برابر شدن دو غنيم باشد با هم در شجاعت و زور .

ترازوى پولادى سنجان -

كنايه از نيزه و سنان مبارزان است .

ترازوى زر -

كنايه از آفتاب عالمتاب است .

تراش -

به فتح اول بر وزن نواش طمع و توقع و تراشيده شده را گويند .

تراشه -

به فتح اول و رابع به معنى آخر تراش است كه تراشيده شده و آنچه از تراش بر آمده باشد و هلال‌وارى از خربزه و هندوانه را نيز گويند .

تراك -

به فتح اول بر وزن هلاك به معنى چاك و شكاف باشد و آوازى را نيز گويند كه از شكستن يا شكافته شدن چيزى به گوش رسد و صداى رعد را نيز گفته‌اند و طراق معرب آنست .

ترانه -

بر وزن بهانه جوان خوش صورت و شاهدتر و تازه و صاحب جمال را گويند و به اصطلاح اهل نغمه تصنيفى است كه آن سه گوشه داشته باشد هر كدام به طرزى : يكى بيتى و ديگرى مدح و يكى ديگر تلاو تلالا - و در لغت نقش و صورت و دو بيتى و سرود و نغمه را خوانند و به معنى دهن خوانى و طنز و خوش طبعى نيز هست و به معنى بدخوئى و حيله‌ورى هم آمده است .

تراو -

به سكون واو به معنى تراوش است كه از تراويدن و ترشح كردن باشد .

تراود -

با دال ابجد بر وزن عداوت مشتق از تراويدن