تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 231

مساهمون:

ص٢٣١
بىنقطه به الف كشيده و به كاف زده طبلى باشد كوچك كه مزارعان به جهت رمانيدن جانوران از كشت‌زار نوازند و دف و دايره را نيز گويند و به معنى غربال هم آمده است و طبقى باشد پهن و بزرگ از چوب ساخته كه بقالان اجناس و نانبايان نان در آن نهند .

تبوك -

به فتح اول و ضم ثانى و سكون واو و كاف طبقى باشد كه بقالان اجناس و نانبايان نان در آن نهند و نام قلعه‌اى هم هست در كنار قلزم كه حضرت رسالت صلوات اللّه عليه آن را از كفار گرفتند .

تبه -

به فتح اول و ثانى و ظهورهاى هوز مخفف تباه باشد كه قسمت كننده و نابود و ضايع شده است و گوشت نرم و نازك را نيز گويند .

تبهره -

با راى قرشت بر وزن طبقچه گوشت نرم و نازك را گويند .

تبيازه -

بر وزن خميازه تب و لرزى را گويند كه به سبب بر آمدگى و بزرگ شدن سپرز به هم رسيده باشد و به اين معنى به جاى زاى نقطه‌دار ذال نقطه‌دار هم به نظر آمده است .

تبير -

بر وزن نفير دهل و كوس و نقاره و طبل را گويند و خانه‌اى را نيز گفته‌اند كه سرگين و پليديها در آن ريزند .

تبيره -

به فتح اول بر وزن كبيره به معنى تبير است كه دهل و كوس و طبل و نقاره باشد و بعضى گويند تبيره دهلى است كه ميان آن باريك و هر دو سرش پهن مىباشد و خانه‌اى كه در آن پليديها ريزند .

تپ -

به فتح اول و سكون ثانى به معنى اضطراب و بىقرارى و بىآرامى باشد .

تپاك -

بر وزن هلاك به معنى تپ است كه اضطراب و بىقرارى باشد .

تپانچه -

بر وزن و معنى طپانچه است و به عربى لطمه خوانند و كوهه و موجهء دريا را نيز گويند و معرب آن طبانجه است با با و جيم ابجد .

تپش -

به كسر ثانى بر وزن و معنى طبش است كه اضطراب و حركت از گرمى و حرارت باشد و طبش معرب آنست با باى ابجد .

تپنچه -

با نون بر وزن طبقچه مخفف طبانجه است كه به عربى لطمه خوانند .

تپنك -

بر وزن پلنگ طبق چوبين بقالان و ميوه‌فروشان باشد و به اين معنى با باى ابجد هم گفته‌اند و به ضم اول و فتح ثالث قالبى كه زرگران و صفاران چيزها در آن ريزند و به اين معنى به تقديم نون بر حرف ثانى هم آمده است .

تپنگو -

با كاف فارسى بر وزن سمن‌بو ظرفى كه اصناف محترفه زر فروخت اسباب و اجناس در آن ريزند و زنبيل و سبد و كيسهء حجام و عطار باشد و آن را به عربى جونه گويند .

تپه -

به فتح اول و ثانى مشدد كوه پست و پشتهء بلند را گويند و كلاه زنان را نيز گفته‌اند و آن چيزى باشد محرابى كه زنان از گلابتون و مرواريد دوزند و از طلا و جواهر نيز سازند و بر پيشانى نصب كنند .

تپيد -

بر وزن طبيد ماضى طپيدن است يعنى حركت و اضطراب كرد و لرزيد و بىقرارى نمود و از جائى جست و ماضى كمين كردن هم هست يعنى كمين كرد .

تپيدن -

بر وزن رسيدن به معنى بىقرارى و اضطراب نمودن و از جاى جستن و لرزيدن باشد و به معنى كمين كردن هم آمده است و معرب آن طبيدن باشد با باى ابجد .

تتار -

بر وزن قطار به معنى تاتار است و آن ولايتى باشد از تركستان كه مشك خوب از آنجا آورند و تركان آنجا را نيز تتار خوانند .

تتارچه -

بر وزن تغارچه نوعى از تير باشد و پيكان خاصى هم دارد .

تتر -

بر وزن قمر به معنى تتار است كه ولايتى باشد مشك خيز و منسوب به آنجا را تترى گويند .

تترا -

بر وزن صحرا به لغت زند و پازند تابستان را گويند كه در مقابل زمستان است .

تتربو -

بر وزن لبلبو به معنى ظرافت و لاغ و مسخرگى باشد و بر وزن غرضگو هم آمده است .

تتربوه -

با هاى هوز به معنى تتربو است كه ظرافت و لاغ و مسخرگى باشد .

تترونتن -

با نون و تاى قرشت بر وزن پهلو زدن به لغت زند و پازند به معنى باريدن باشد .

تتره -

بر وزن قطره به معنى مسخرگى و لاغ باشد .
فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 231 | محمد حسين ابن خلف تبريزى ( برهان )