بىنقطه به الف كشيده و به كاف زده طبلى باشد كوچك كه مزارعان به جهت رمانيدن جانوران از كشتزار نوازند و دف و دايره را نيز گويند و به معنى غربال هم آمده است و طبقى باشد پهن و بزرگ از چوب ساخته كه بقالان اجناس و نانبايان نان در آن نهند .
تبوك -
به فتح اول و ضم ثانى و سكون واو و كاف طبقى باشد كه بقالان اجناس و نانبايان نان در آن نهند و نام قلعهاى هم هست در كنار قلزم كه حضرت رسالت صلوات اللّه عليه آن را از كفار گرفتند .
تبه -
به فتح اول و ثانى و ظهورهاى هوز مخفف تباه باشد كه قسمت كننده و نابود و ضايع شده است و گوشت نرم و نازك را نيز گويند .
تبهره -
با راى قرشت بر وزن طبقچه گوشت نرم و نازك را گويند .
تبيازه -
بر وزن خميازه تب و لرزى را گويند كه به سبب بر آمدگى و بزرگ شدن سپرز به هم رسيده باشد و به اين معنى به جاى زاى نقطهدار ذال نقطهدار هم به نظر آمده است .
تبير -
بر وزن نفير دهل و كوس و نقاره و طبل را گويند و خانهاى را نيز گفتهاند كه سرگين و پليديها در آن ريزند .
تبيره -
به فتح اول بر وزن كبيره به معنى تبير است كه دهل و كوس و طبل و نقاره باشد و بعضى گويند تبيره دهلى است كه ميان آن باريك و هر دو سرش پهن مىباشد و خانهاى كه در آن پليديها ريزند .
تپ -
به فتح اول و سكون ثانى به معنى اضطراب و بىقرارى و بىآرامى باشد .
تپاك -
بر وزن هلاك به معنى تپ است كه اضطراب و بىقرارى باشد .
تپانچه -
بر وزن و معنى طپانچه است و به عربى لطمه خوانند و كوهه و موجهء دريا را نيز گويند و معرب آن طبانجه است با با و جيم ابجد .
تپش -
به كسر ثانى بر وزن و معنى طبش است كه اضطراب و حركت از گرمى و حرارت باشد و طبش معرب آنست با باى ابجد .
تپنچه -
با نون بر وزن طبقچه مخفف طبانجه است كه به عربى لطمه خوانند .
تپنك -
بر وزن پلنگ طبق چوبين بقالان و ميوهفروشان باشد و به اين معنى با باى ابجد هم گفتهاند و به ضم اول و فتح ثالث قالبى كه زرگران و صفاران چيزها در آن ريزند و به اين معنى به تقديم نون بر حرف ثانى هم آمده است .
تپنگو -
با كاف فارسى بر وزن سمنبو ظرفى كه اصناف محترفه زر فروخت اسباب و اجناس در آن ريزند و زنبيل و سبد و كيسهء حجام و عطار باشد و آن را به عربى جونه گويند .
تپه -
به فتح اول و ثانى مشدد كوه پست و پشتهء بلند را گويند و كلاه زنان را نيز گفتهاند و آن چيزى باشد محرابى كه زنان از گلابتون و مرواريد دوزند و از طلا و جواهر نيز سازند و بر پيشانى نصب كنند .
تپيد -
بر وزن طبيد ماضى طپيدن است يعنى حركت و اضطراب كرد و لرزيد و بىقرارى نمود و از جائى جست و ماضى كمين كردن هم هست يعنى كمين كرد .
تپيدن -
بر وزن رسيدن به معنى بىقرارى و اضطراب نمودن و از جاى جستن و لرزيدن باشد و به معنى كمين كردن هم آمده است و معرب آن طبيدن باشد با باى ابجد .
تتار -
بر وزن قطار به معنى تاتار است و آن ولايتى باشد از تركستان كه مشك خوب از آنجا آورند و تركان آنجا را نيز تتار خوانند .
تتارچه -
بر وزن تغارچه نوعى از تير باشد و پيكان خاصى هم دارد .
تتر -
بر وزن قمر به معنى تتار است كه ولايتى باشد مشك خيز و منسوب به آنجا را تترى گويند .
تترا -
بر وزن صحرا به لغت زند و پازند تابستان را گويند كه در مقابل زمستان است .
تتربو -
بر وزن لبلبو به معنى ظرافت و لاغ و مسخرگى باشد و بر وزن غرضگو هم آمده است .
تتربوه -
با هاى هوز به معنى تتربو است كه ظرافت و لاغ و مسخرگى باشد .
تترونتن -
با نون و تاى قرشت بر وزن پهلو زدن به لغت زند و پازند به معنى باريدن باشد .
تتره -
بر وزن قطره به معنى مسخرگى و لاغ باشد .