تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 230

مساهمون:

ص٢٣٠

تبرخون -

با خاى نقطه‌دار بر وزن شفق‌گون به معنى عناب است و آن ميوه‌ايست شبيه به سنجد و در دواها به كار برند و چوبى باشد سخت و سرخ رنگ كه شاطران در دست مىگيرند و بعضى سرخ بيد را تبرخون مىگويند و چوب بقم را هم گفته‌اند و آن چوبى باشد كه بدان چيزها رنگ كنند و ترخون را نيز گويند كه نوعى از سبزى خوردنى باشد و معرب آن طبرخون است .

تبرزد -

با زاى هوز بر وزن زبرجد نبات و قند سفيد را گويند و نمك سفيد شفاف را نيز گفته‌اند و تبرزد به جهت آن گويند كه صلب و سخت است و نرم و سست نيست به واسطه آن كه احتياج به شكستن دارد و نوعى از انگور هم هست در آذربايجان و چون دانه آن بسيار سخت است بدان سبب تبرزد گويند و صمغى باشد در نهايت تلخى و آن را به عربى صبر خوانند و معرب آن طبرزد باشد .

تبرزه -

بر وزن طبقچه به معنى طبرزد است كه قند سفيد و نوعى از انگور و نمك بلورى و صبر باشد .

تبرزين -

بر وزن عرقچين نوعى از تبر باشد كه سپاهيان در پهلوى زين اسب بندند و نمك سفيد بلورى را نيز گويند .

تبرك -

به فتح اول و ثالث بر وزن تعزك هر حصار و قلعه را گويند عموما و قلعهء صفاهان را خصوصا .

تبست -

به فتح اول و ثانى بر وزن الست به معنى ضايع و تباه باشد و چيزى تباه شده و از كار افتاده و زشت صورت را نيز گفته‌اند و به كسر ثانى آئين و ملت و مذهب سست و ضعيف را گويند .

تبستغ -

به فتح اول و ثانى و سكون ثالث و ضم فوقانى و غين نقطه‌دار ساكن مردم فصيح و تيز زبان را گويند يعنى مردمى كه تند و تيز حرف زنند .

تبسيدن -

بر وزن و معنى تفسيدن است كه گرم شدن باشد .

تبش -

به فتح اول و كسر ثانى بر وزن كشش ، گرما و گرمى را گويند و مخفف تابش هم هست كه فروغ و پرتو باشد .

تبشى -

طبقى باشد لب‌گردان از مس و نقره و طلا هم سازند و طبشى معرب آنست .

تبفوز -

با فا بر وزن سردوز مردم و چاروا را پيرامون و گرداگرد دهان و مرغان را منقار باشد و به جاى فا قاف هم به نظر آمده است .

تبل -

به فتح اول و ثانى بر وزن اجل چين و شكنج و آجيده را گويند مانند چين و شكنج و ناهموارى پوست بادام .

تبلاب -

بر وزن مهتاب غلاف خوشهء خرما را گويند .

تبنا -

بر وزن پهنا ، به لغت زند و پازند كاهى كه از گندم و جو به هم مىرسد و به عربى طين مىگويند .

تنبد -

بر وزن كمند مكر و حيله و مكار و محيل را گويند .

تبندر -

بر وزن قلندر چوبى باشد كه آن را در پس در اندازند تا در محكم شود .

تبنك -

به ضم اول و فتح ثالث بر وزن جفتك دريچهء زرگرى و صفارى را گويند و آن قالبى باشد كه زر و سيم گداخته را در آن ريزند و به فتح اول و ثانى هم گفته‌اند و با باى فارسى نيز درست است و به فتح اول و ثانى و سكون ثالث و كاف فارسى طبقى باشد پهن و بزرگ از چوب ساخته كه بقالان اجناس در آن كنند و به اين معنى با باى فارسى هم آمده است و آوازى را نيز گويند بلند و تند مانند صداى ناقوس و به معنى دف و دهل هم آمده است .

تبنگو -

با كاف فارسى بر وزن سمن‌بو به معنى زنبيل و سبد باشد و طغار را نيز گفته‌اند و صندوق و كيسهء عطاران و سر تراشان را نيز گويند و آن را به عربى جونه خوانند و جايى كه اصناف حرفت زرى كه اسباب فروشند در آن نهند و با باى فارسى هم درست است و تبنگوى نيز گويند كه بعد از واو ياى حطى باشد به معنى سبدى كه براى نان گذاشتن بافند و صندوق رخوت و اسباب را هم مىگويند و با باى فارسى نيز آمده است .

تبنگه -

به فتح اول و ثانى بر وزن النگه طبله‌اى كه نان در آن گذارند و تنور نان‌پزى را هم گفته‌اند و ظرفى را نيز گويند كه غله در آن كنند .

تبن مكى -

به كسر اول و ثالث رستنى باشد كه آن را به عربى اذخر گويند و بهترين آن مكى است و خلال مأمونى همان است .

تبوراك -

به فتح اول و ثانى به واو رسيده و راى
فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 230 | محمد حسين ابن خلف تبريزى ( برهان )