تابوك -
با ثالث به واو كشيده به كاف زده مخارجهء عمارت را گويند .
تابه -
به فتح ثالث بر وزن لابه ظرفى باشد پهن كه در آن كوكو و خاگينه و ماهى بريان كنند و نان هم بر بالاى آن پزند و خشت پخته و آجر بزرگ را نيز گويند و با باى فارسى سرگين گاو باشد .
تابه بريان -
گوشت پخته را گويند كه مانند ماهى در ميان تابه با روغن برشته كرده سير و سركه بر آن زده باشند .
تابهء زر -
به فتح زاى هوز و سكون راى قرشت كنايه از آفتاب عالمتاب است .
تابيدن -
بر وزن خوابيدن به معنى درخشيدن و تاب و طاقت آوردن و تافتن و پيچيدن باشد .
تاتا -
با تاى قرشت بر وزن كاكا گرفتگى و لكنت زبان را گويند .
تاتار -
بر وزن ناچار ولايتى است كه مشك خوب از آنجا آورند و تركان آنجا را نيز گويند .
تاتلى -
به كسر ثالث بر وزن غافلى سفره و دستار خوان را گويند .
تاتوره -
بر وزن ماشوره ، چدار و نجاوى باشد از آهن و ريسمان كه بر دست و پاى اسب و استر گذارند .
تاتول -
بر وزن شاقول شخصى را گويند كه دهان او كج شده باشد .
تاتينا -
با فوقانى به تحتانى رسيده و نون به الف كشيده به لغت بربرى باشه را گويند و آن مرغيست شكارى از جنس زردچشم و آن را به عربى ابو عماره خوانند گوشت وى را پخته و خشك كرده بسايند و سه روز با آب سرد خورند سرفه را نافع است و سرگين او كلف را زايل كند .
تاجدار -
كنايه از پادشاه است و نگاهدارنده و محافظت كننده تاج را نيز گويند .
تاجران -
به ضم جيم و راى قرشت به الف كشيده و به نون زده ترجمان را گويند و آن شخصى است كه معنى لغتى را به لغت ديگر بفهماند .
تاج فيروز -
كنايه از آسمان است و تاج كيخسرو را نيز گفتهاند .
تاجك -
به كسر جيم بر وزن سالك مخفف تاجيك است و تاجيك غير عرب و ترك را گويند و در اصل به معنى اولاد عرب است كه در عجم بزرگ شده و بر آمده باشد .
تاج گردون -
كنايه از خورشيد است .
تاخ -
بر وزن شاخ درخت تاغ را گويند و آن درختيست كه چوب آن را هيزم سازند و آتش آن بسيار بماند و آن را به عربى غضا گويند و بر وزن رضا و به اين معنى با قاف و غين هر دو آمده است .
تاخته -
بر وزن ساخته به معنى تافته باشد كه از تابيدن ريسمان و ابريشم است و دويده و اسب دوانيده را نيز گويند و به معنى ريخته هم آمده است كه مشتق از ريختن باشد .
تاخيره -
بر وزن كاجيره بخت و طالع و سرنوشت را گويند و به معنى نصيب و قسمت و آنچه بر آن زايند و برآيند هم هست چنان كه گويند « تاخيرهء تو چنين بود » يعنى طالع تو چنين بود و بر آن زادى و بر آمدى .
تار -
بر وزن مار ، تار موى و تار ابريشم و تار ساز و امثال آن باشد و تانهء بافندگان كه نقيض پود است و تيره و تاريك را نيز گويند و به معنى فرق سر و تارك سر و ميان سر هم هست و نام درختيست در هندوستان شبيه به درخت خرما و آبى از آن حاصل كنند كه نشأ شراب دهد و به معنى ريزه و پاره هم آمده است چه تارتار يعنى ريزه ريزه و پاره پاره .
تارا -
بر وزن خارا ، ستاره را گويند و به عربى كوكب خوانند .
تاراب -
بر وزن فاراب نام قريهايست در سه فرسنگى بخارا .
تارات -
بر وزن سادات به معنى تاخت و تاراج و نهب و غارت و بردن مال مردم باشد و از هم جدا كردن را نيز گويند .
تاراج -
با جيم بر وزن و معنى تارات است كه نهب و غارت و از هم جدا كردن باشد .
تاراس -
به سكون سين بىنقطه به معنى زير دست و تابع خود ساختن و رام گردانيدن انسان و حيوان ديگر باشد .
تاران -
به سكون نون به معنى تيره و تاريك باشد .
تارتار -
با تاى قرشت بر وزن كارزار به معنى پاره پاره و ريزه ريزه و ذره ذره باشد .