تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 225

مساهمون:

ص٢٢٥

تابوك -

با ثالث به واو كشيده به كاف زده مخارجهء عمارت را گويند .

تابه -

به فتح ثالث بر وزن لابه ظرفى باشد پهن كه در آن كوكو و خاگينه و ماهى بريان كنند و نان هم بر بالاى آن پزند و خشت پخته و آجر بزرگ را نيز گويند و با باى فارسى سرگين گاو باشد .

تابه بريان -

گوشت پخته را گويند كه مانند ماهى در ميان تابه با روغن برشته كرده سير و سركه بر آن زده باشند .

تابهء زر -

به فتح زاى هوز و سكون راى قرشت كنايه از آفتاب عالمتاب است .

تابيدن -

بر وزن خوابيدن به معنى درخشيدن و تاب و طاقت آوردن و تافتن و پيچيدن باشد .

تاتا -

با تاى قرشت بر وزن كاكا گرفتگى و لكنت زبان را گويند .

تاتار -

بر وزن ناچار ولايتى است كه مشك خوب از آنجا آورند و تركان آنجا را نيز گويند .

تاتلى -

به كسر ثالث بر وزن غافلى سفره و دستار خوان را گويند .

تاتوره -

بر وزن ماشوره ، چدار و نجاوى باشد از آهن و ريسمان كه بر دست و پاى اسب و استر گذارند .

تاتول -

بر وزن شاقول شخصى را گويند كه دهان او كج شده باشد .

تاتينا -

با فوقانى به تحتانى رسيده و نون به الف كشيده به لغت بربرى باشه را گويند و آن مرغيست شكارى از جنس زردچشم و آن را به عربى ابو عماره خوانند گوشت وى را پخته و خشك كرده بسايند و سه روز با آب سرد خورند سرفه را نافع است و سرگين او كلف را زايل كند .

تاجدار -

كنايه از پادشاه است و نگاهدارنده و محافظت كننده تاج را نيز گويند .

تاجران -

به ضم جيم و راى قرشت به الف كشيده و به نون زده ترجمان را گويند و آن شخصى است كه معنى لغتى را به لغت ديگر بفهماند .

تاج فيروز -

كنايه از آسمان است و تاج كيخسرو را نيز گفته‌اند .

تاجك -

به كسر جيم بر وزن سالك مخفف تاجيك است و تاجيك غير عرب و ترك را گويند و در اصل به معنى اولاد عرب است كه در عجم بزرگ شده و بر آمده باشد .

تاج گردون -

كنايه از خورشيد است .

تاخ -

بر وزن شاخ درخت تاغ را گويند و آن درختيست كه چوب آن را هيزم سازند و آتش آن بسيار بماند و آن را به عربى غضا گويند و بر وزن رضا و به اين معنى با قاف و غين هر دو آمده است .

تاخته -

بر وزن ساخته به معنى تافته باشد كه از تابيدن ريسمان و ابريشم است و دويده و اسب دوانيده را نيز گويند و به معنى ريخته هم آمده است كه مشتق از ريختن باشد .

تاخيره -

بر وزن كاجيره بخت و طالع و سرنوشت را گويند و به معنى نصيب و قسمت و آنچه بر آن زايند و برآيند هم هست چنان كه گويند « تاخيرهء تو چنين بود » يعنى طالع تو چنين بود و بر آن زادى و بر آمدى .

تار -

بر وزن مار ، تار موى و تار ابريشم و تار ساز و امثال آن باشد و تانهء بافندگان كه نقيض پود است و تيره و تاريك را نيز گويند و به معنى فرق سر و تارك سر و ميان سر هم هست و نام درختيست در هندوستان شبيه به درخت خرما و آبى از آن حاصل كنند كه نشأ شراب دهد و به معنى ريزه و پاره هم آمده است چه تارتار يعنى ريزه ريزه و پاره پاره .

تارا -

بر وزن خارا ، ستاره را گويند و به عربى كوكب خوانند .

تاراب -

بر وزن فاراب نام قريه‌ايست در سه فرسنگى بخارا .

تارات -

بر وزن سادات به معنى تاخت و تاراج و نهب و غارت و بردن مال مردم باشد و از هم جدا كردن را نيز گويند .

تاراج -

با جيم بر وزن و معنى تارات است كه نهب و غارت و از هم جدا كردن باشد .

تاراس -

به سكون سين بىنقطه به معنى زير دست و تابع خود ساختن و رام گردانيدن انسان و حيوان ديگر باشد .

تاران -

به سكون نون به معنى تيره و تاريك باشد .

تارتار -

با تاى قرشت بر وزن كارزار به معنى پاره پاره و ريزه ريزه و ذره ذره باشد .