تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 227

مساهمون:

ص٢٢٧

تاس -

بر وزن داس به معنى تلواسه و اضطراب و بىطاقتى و ميل به چيزها باشد و زنان آبستن را اين حال بيشتر دست دهد .

تاسا -

بر وزن آسا به معنى اندوه و ملامت باشد .

تاسمصت -

به كسر سين و سكون ميم و فتح صاد بىنقطه و فوقانى ساكن به لغت اهل بربر ترنج باشد كه پوست آن را مربا سازند .

تاسمه -

به سكون ثالث و فتح ميم چرم خام و دوال چرمى را گويند و موى شانه كرده را نيز گفته‌اند كه بر فراز پيشانى باشد .

تاسه -

بر وزن كاسه به معنى اندوه و ملالت باشد و به معنى اضطراب و بىقرارى هم هست و تيره شدن روى را كه از غم و الم به هم رسيده باشد و فشارش و فشردن گلو به سبب سيرى يا ملال و اندوه ديگر و ميل به خوردنى و خواهش به چيزى را گويند و اين حالت بيشتر در زنان آبستن و مردان ترياكى را دست دهد و صداى نفس كشيدن و بر آوردن مردمان فربه و مرطوبى و پى در پى نفس زدن مردم و اسب و حيوان ديگر از كثرت گرما يا تلاش كردن و دويدن و به معنى بىقرارى هم هست .

تاسه واسه -

با واو بر وزن كاسه تاسه اين لغت از اتباع است به معنى اضطراب و تلواسه و بىقرارى باشد .

تاش -

بر وزن فاش كلفى باشد كه بر روى و اندام مردم پديد آيد و آن را عوام « ماه گرفت » خوانند و به معنى خداوند و صاحب و خداوند خانه و يار و شريك و انباز هم آمده است و به معنى ادات شركت باشد كه در آخر اسمى آوردند همچو خواجه‌تاش و خيلتاش و امثال آن و تركان سنگ را گويند .

تاشك -

بر وزن آهك مردم چابك و چالاك را گويند و به معنى كره و مسكه هم آمده است كه به عربى زبده خوانند و بعضى گويند نفايه ماست است يعنى آنچه از ماست به كارى نيايد و سياه و ضايع شده باشد .

تا شكل -

به كسر كاف و سكون لام آزخ را گويند و آن دانهاى سخت باشد كه از اعضاى آدمى بر مىآيد و به عربى ثولول مىگويند .

تاغ -

بر وزن باغ ، درختى است كه چوب آن را هيزم سازند و آتش آن بسيار بماند و به عربى غضا گويند و نام قلعه‌ايست از قلاع سيستان و تخم‌مرغ را نيز گويند .

تاغندست -

به فتح غين نقطه‌دار و سكون نون و دال بىنقطهء مفتوح به شين سعفص و تاى قرشت زده به زبان اهل بربر دوائى است كه آن را آقرقرحا گويند و به ضم غين و دال هم گفته‌اند .

تافتن -

بر وزن بافتن به معنى گردانيدن و پيچيدن باشد و تاب دادن رشته و امثال آن را نيز گويند و به معنى آزرده و مكدر شدن و برافروختن و گرم گرديدن و روشنايى و پرتو انداختن و طلوع كردن هم هست .

تافته -

بر وزن بافته پرتو انداختن آفتاب و ماه و ستاره و چراغ و آتش و امثال آن باشد و به معنى آزردگى از كوفت راه نيز آمده است و موى زلف و گيسو و ريسمان و ابريشم و هر چيز كه آن را تابيده و پيچيده باشند و به معنى برگشته و برگرديده و روى گردانيده باشد كه به عربى معطوف خوانند و نوعى از بافته و پارچهء ابريشمى هم هست و جامه‌اى را گويند كه از كتان بافته باشند و چيزى و كسى را نيز گفته‌اند كه از حرارت آفتاب و تابش آتش و يا به سبب قهر و غضب و تب برافروخته و گرم شده باشد .

تافته جگر -

كنايه از عاشق است و كسى را نيز گويند كه علت دق داشته باشد .

تافشك -

به فتح ثالث بر وزن آتشك ديوك را گويند و آن جانوريست كه به عربى ارضه خوانند .

تاق -

با قاف بر وزن و معنى تاغ است و آن هيزمى باشد كه آتش آن بسيار بماند .

تاك -

بر وزن خاك درخت انگور را گويند و به تشديد آخر در عربى مردم احمق و ابله را گويند .

تاكوب -

بر وزن آشوب به لغت اهل بربر دوائى است كه آن را فرفيون خوانند . گزندگى جانوران را نافع است .

تال -

بر وزن مال ، طبق مس و برنج و طلا و نقره و امثال آن باشد و نيز دو پياله كوچك باشد از برنج كه خنياگران هندوستان به هنگام خوانندگى آنها را بر هم زنند و به صداى آن اصول نگاهدارند و رقص كنند و به معنى روى هم آمده است كه به عربى صفر