تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 226

مساهمون:

ص٢٢٦

تارتنك -

به فتح تا و نون و سكون كاف عنكبوت را گويند .

تارچوبه -

بر وزن مارچوبه نام داروئى است كه در دواها به كار برند و آن را هليون هم خوانند .

تارخ -

به ضم ثالث و سكون خاى نقطه‌دار به زبان پهلوى نام آذر بت تراش است و بعضى گويند به فتح ثالث است و نام پدر ابراهيم عليه السلام است .

تارك -

به فتح ثالث بر وزن كالك كله سر و فرق سر و ميان سر آدمى باشد و هر چيز كه آن را در جنگ بر سر گذارند همچو كلاه خود و مغفر و امثال آن .

تارم -

بر وزن آدم نام شهريست كه مردم آنجا همه صاحب حسن مىباشند .

تارميغ -

با غين نقطه‌دار بر وزن چهار ميخ بخارى باشد كه در ايام زمستان بر روى هوا پديد آيد و مانند دودى شود و اطراف را تيره و تاريك سازد و به عربى ضباب گويند .

تارو -

بر وزن جارو ، كنه باشد و آن جانوريست كه بر شتر و گاو و گوسفند و امثال آن چسبد و خون ايشان را بمكد .

تار و تور -

با تاى قرشت بر وزن مار و مور به معنى بسيار تيره و تاريك باشد و ريزه ريزه و ذره ذره را نيز گويند .

تار و مار -

با ميم بر وزن كار و بار ، اين لغت از اتباع است به معنى پراكنده و از هم پاشيده و زير و زبر شده و بسيار پريشان باشد و ناچيز و نابود گرديده را نيز گويند .

تارون -

بر وزن قارون ، به معنى تيره و تاريك باشد .

تاره -

بر وزن پاره ، به معنى تارمو و تار ريسمان و تارچنگ و طنبور و امثال آن باشد و تارك سر و فرق سر را نيز گويند و به معنى تيره و تاريك هم هست و زبانهء كپان را نيز گفته‌اند و كپان ترازو مانندى است كه بدان بار سنجند و به اين معنى به جاى حرف اول نون هم آمده است و اللّه اعلم و تار جولاهگان باشد كه نقيض پود است و طارم را نيز گويند و آن خانه‌اى باشد كه مانند خرگاه از چوب سازند و به معنى تغار هم گفته‌اند و آن ظرفى باشد معروف .

تارى -

بر وزن جارى آبى باشد كه از درخت تار و مانند شراب نشأ دهد و به معنى حاصل شود تيره و تار و تاريك هم گفته‌اند .

تارين -

بر وزن پارين به معنى تيره و تاريك باشد و تارى را نيز گويند كه آب درخت تار است .

تاز -

به سكون زاى هوز معشوق و محبوب را گويند و به معنى تازنده نيز آمده است و امر به تاختن هم هست يعنى بتاز و به معنى فرومايه هم گفته‌اند كه به عربى سفله خوانند و پسر امرد و مترش ضخيم را گويند كه پيوسته با فاسقان صحبت دارد و سگ تازى را هم مىگويند .

تاژ -

به سكون زاى فارسى خانهء كرباسى را گويند كه خيمه باشد و به معنى لطيف و نازك هم آمده است .

تازانه -

مخفف تازيانه است كه قمچى باشد .

تازباز -

با باى ابجد بر وزن كارساز ، مغلم و غلامباره را گويند .

تازش -

بر وزن بالش به معنى قطره زدن و تاختن و تك و پوى كردن باشد .

تازك -

به كسر ثالث بر وزن سالك مخفف تازيك است و تازيك اولاد عرب را گويند كه در عجم زائيده و بزرگ شده باشد .

تازنگ -

به فتح ثالث بر وزن پاسنگ به معنى پيل پايه است و آن ستونى باشد كه از گچ و سنگ سازند و بر بالاى آن پايهاى طاق گذارند و به اين معنى با زاى فارسى و راى قرشت هم آمده است .

تازه -

به فتح ثالث به معنى نو باشد كه نقيض كهنه است و به معنى حادث هم آمده است كه در مقابل قديم است و ضد پژمرده هم هست .

تازى -

بر وزن بازى به معنى عربى باشد چه از زبان تازى زبان عربى و از اسب تازى اسب عربى مراد است و به معنى تاخت آرى هم هست و نوعى از سگ شكارى باشد .

تازيان -

بر وزن ماكيان به معنى تاخته تاخته و دوان دوان و قصدكنان باشد و جمع تازى هم هست كه عربان باشد .

تازيك -

و تاژيك - بر وزن و معنى تاجيك است كه غير عرب و ترك باشد و فرزند عرب در عجم زائيده شده و بر آمده را نيز گويند .
فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 226 | محمد حسين ابن خلف تبريزى ( برهان )