تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 224

مساهمون:

ص٢٢٤

گفتار چهارم در حرف تاى قرشت با حروف تهجى

ت

تا -

بر وزن جا كلمهء انتها است و ترجمهء الى و حتى و از ادوات غايت و تعليل و شرط باشد و به معنى فرد هم هست كه نقيض جفت است و به عربى طاق گويند و تاى كاغذ يعنى يك تخته و يك ورق و نيمهء خروار يعنى يك لنگ بار و مخفف تار طنبور است و تارى كه در مقابل پود است و صفت عدد باشد همچو يكتا و دو تا و سه تا و به معنى زنهار و مثل و مانند هم آمده است و به معنى كه با كاف مكسور استعمال مىشود همچو « واقف باش تا نيفتى » و « برخيز كه برويم » يعنى واقف باش كه نيفتى و برخيز كه برويم و امثال اينها .

تاب -

به سكون باى ابجد تافتن هر چيز كه نورانى و روشن باشد همچو فروغ و پرتو آفتاب و شمع و چراغ و مانند آن به معنى چرخ و پيچ هم هست كه در طناب و كمند و زلف مىباشد و تاب و طاقت و توانائى و خشم و قهر و غضب را نيز گويند و امر به اين معنى و به معنى فاعل هم آمده است و حرارت و گرمى و آهن تافته را نيز گويند و رنج و محنت و مشقت را هم گفته‌اند .

تابا -

با ثالث به الف كشيده به لغت زند و پازند طلا را گويند كه به عربى ذهب خوانند .

تاباق -

به سكون قاف چوبدستى را گويند و آن چوب گنده‌ايست كه بيشتر قلندران بر دست گيرند .

تاپاك -

با باى فارسى بر وزن خاشاك طپيدن و اضطراب و بىقرارى را گويند .

تاپال -

با باى فارسى بر وزن پامال ، سرگين گاو را گويند و تنه درخت را نيز گفته‌اند .

تابخانه -

بر وزن آبخانه خانهء را گويند كه در آن بخارى و تنور باشد و خانهء را نيز گفته‌اند كه زمين آن را مانند زمين حمام مجوف كرده باشند و آتش در آن افروزند تا گرم شود و ايام زمستان در آنجا بسر برند و در بعضى جاهها خانهاى بزرگ تابستانى را نيز گويند و بعضى خانه‌اى را گفته‌اند كه ديوار آن را از بلور كرده باشند كه هر كه در درون باشد بيرون را تواند ديد .

تاب‌دان -

با دال ابجد بر وزن بادبان ، طاقچهء بزرگى را گويند نزديك به سقف خانه كه هر دو طرف آن گشوده باشد گاهى طرف بيرون آن را پنجره و طرف درون را پارچهء نقاشى كرده و جام و شيشه الوان كنند و گاهى خالى گذارند و گاهى هر دو طرف آن را پنجره كنند و گلخن حمام و كوره مسگرى و آهنگرى و امثال آن را نيز گفته‌اند .

تابسه -

به فتح ثالث و سين بىنقطه چراگاه پرآب و علف را گويند .

تابش -

بر وزن خواهش فروغ آفتاب و ماه و شمع و پرتو آتش را گويند .

تاپو -

با باى فارسى به واو رسيده به صفاهانى ظرفى را گويند كه از گل ساخته باشند و در آن گندم و نان و امثال آن كنند .

تاپوغ -

به ضم ثالث و سكون واو و غين نقطه‌دار آن است كه شخصى در برابر سلاطين سر برهنه كند و خم شود و گوش خود را به دست گيرد و عذر تقصير خود را بخواهد و اين قاعده در ماوراء النهر جاريست .