تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 221

مساهمون:

ص٢٢١
كنارهاى آن خالهاى سياه و چينهاى كوچك افتاده است .

پيغله -

بر وزن زنگله به معنى كنج و گوشهء خانه باشد و كنج و گوشه چشم را نيز گويند و به معنى بيراهه نيز آمده است كه نقيض راه باشد .

پيغن -

بر وزن بهمن ، سداب را گويند و آن گياهى باشد دوائى مانند پودنه و خوردن آن دفع قوت باه و مباشرت كند و معرب آن فيجن است .

پيغو -

به فتح اول و ضم ثالث بر وزن و معنى پيكو باشد و آن ولايتى است مشهور و نام هر كه پادشاه آن ولايت شود و به كسر اول پرنده‌ايست شكارى از جنس باشه و به معنى منقار مرغان هم به نظر آمده است .

پيغور -

به فتح اول و ضم ثالث بر وزن طيفور دهان تنگ و مرطبان كوچك و امثال آن را گويند و به كسر اول هم درست است .

پيغوله -

بر وزن زنگوله به معنى پيغله است كه كنج و گوشهء خانه و كنج و گوشهء چشم باشد و بيراهه را نيز گويند كه نقيض راه است .

پيغون -

بر وزن ميمون عهد و پيمان و شرط را گويند .

پيفه -

به كسر اول بر وزن جيفه چوبى باشد پوسيده در ولايت خوزستان و آن را به جاى آتشگيره به كار برند يعنى با سنگ و چخماق آتش در آن زنند .

پيگار -

به فتح اول و كاف فارسى بر وزن نىزار ، جنگ و جدال را گويند و به معنى قصد و اراده هم هست .

پيكارپرستان -

كنايه از مردمان جنگجو باشد .

پيكان مقراضه -

پيكانى را گويند كه دو شاخه باشد .

پيكانى -

با كاف بر وزن شيطانى نوعى از لعل و فيروزه باشد و جنسى از نوشادر هم هست كه بر شكل و هيات پيكان واقع مىشود و آنها را لعل پيكانى و فيروزه پيكانى و نوشادر پيكانى گويند .

پيكر -

بر وزن قيصر قالب و كالبد و جثه و صورت هر چيز را گويند .

پيكران درخش -

به كسر نون كنايه از ستاره‌هاى آسمانى باشد و صوفيه صورتهاى روحانى را گويند .

پيكران مانا -

با ميم و نون به الف كشيده عالم برزخ را گويند و آن عالمى است ميان ملك و ملكوت .

پيك رايگان -

كنايه از ماه است كه قمر باشد و كنايه از سوداگر و راهگذرى هم هست و باد صبا را نيز گويند .

پى كردن اميد -

كنايه از نااميد شدن باشد .

پيكرستان -

عالم برزخ را گويند و آن عالمى است ميان ملك و ملكوت و شبيه است به اجسام از آن حيثيت كه محسوس مقدارى است و به ارواح از آن حيثيت كه نورانى است و آن را عالم مثال نفوس منطبعه و خيال منفصل و ارض حقيقى خوانند .

پيكر گاو -

كنايه از صراحيى باشد به هيات گاو .

پيك فلك -

كنايه از ماه است كه قمر باشد .

پى گم كردن -

به ضم كاف فارسى كنايه از كارى است كه كسى پى به مطلب و مقصد اين كس نبرد .

پيكند -

به فتح كاف بر وزن پيوند ماضى پيوستن و در سلك در آوردن باشد يعنى پيوست و در سلك درآورد و جمع نمود و به كسر اول بر وزن ريوند مقامى است از توران زمين .

پيكندن -

بر وزن و معنى پيوستن باشد و به معنى جمع كردن و در سلك كشيدن هم هست .

پى كور كردن -

كنايه از بىنشان شدن است .

پيل -

بر وزن و معنى فيل است كه جانورى معروف باشد و به معنى كيسه و خريطه و گره نيز گفته‌اند و از اين است كه غدود را دشتپيل گويند چه دشت به معنى زشت و بد و پيل به معنى گره باشد يعنى گره زشت و بد ، چنان كه در جاى خود آمده است .

پيلارام -

با راى قرشت بر وزن مينافام نام حصارى است عظيم و بزرگ .

پيل افكندن -

كنايه از عاجز كردن باشد .

پيل امرود -

با ميم و راى بىنقطه بر وزن قير اندود نوعى از امرود است و آن ميوه‌اى باشد معروف .

پيل‌پا -

با باى فارسى به الف كشيده نام حربه‌ايست كه بيشتر زنگيان دارند و نوعى از قدح بزرگ شرابخورى باشد و مرضى است كه پاى آدمى ورم مىكند و بزرگ مىشود و آن را به عربى داء الفيل خوانند و ستونى را نيز گويند كه سقف بر آن قرار گيرد .