تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 220

مساهمون:

ص٢٢٠
كيومرث دويم هوشنگ سيم طهمورث چهارم جمشيد پنجم ضحاك ششم فريدون هفتم منوچهر هشتم نوذر نهم افراسياب ترك دهم زوپسر طهماسب بن منوچهر يازدهم گرشاسب و زرى را نيز گويند كه پيش از كار به مزدور و كارگر دهند و آن را به عربى تقدمه خوانند .

پيش‌دار -

بر وزن ريش‌دار حربه‌اى باشد بسيار بزرگ كه از آهن و فولاد سازند و بر آن حلقهاى چهارگوشه هم از فولاد تعبيه كنند و بدان خوك و گراز كشند .

پيش دست -

بر وزن ميش مست به معنى پيشادست است كه اجرت پيش دادن و پيش دستى كردن و سبقت نمودن و غالب شدن باشد و صدر مجلس را نيز گفته‌اند و به معنى مددكار هم آمده است و نقد را هم مىگويند كه نقيض نسيه باشد .

پيش رو لشگر صحرا -

گورخر باشد و آن جانوريست شبيه به خر .

پيش شاخ -

با شين قرشت بر وزن ديولاخ ، فرجى و جامهء پيش باز را گويند كه بيشتر زنان پوشند .

پيشكار -

با كاف بر وزن ريش‌دار خدمتكار و شاگرد و مزدور باشد و به معنى ممد و معاون و مددكار هم هست .

پيشگاه -

با كاف فارسى بر وزن تيرماه به معنى صدر و صدر مجلس هر دو آمده است و فرشى را نيز گويند كه در پيش افكنند و فرشى كه در پيش ايوان و صدر مجلس اندازند و محراب مسجد را نيز گويند و پادشاه و صاحب تخت و مسند را هم گفته‌اند .

پيشگاه نشور -

كنايه از قيامت باشد .

پيشگر -

با كاف فارسى بر وزن بيشتر خادم و خدمتكار و مددكار باشد .

پيشگو -

با كاف فارسى بر وزن نيكخو شخصى را گويند كه در مجلس سلاطين و امرا و اكابر صدارت شخصى كند و به ايشان بشناساند و آن شخص را به عربى معرف خوانند و نيز گويند كه مطالب مردم را به عرض سلاطين مىرساند و او را در هندوستان مير عرض و دردكن به خبردار گويند .

پيشگوى -

بر وزن نيكخوى به معنى پيشگو است كه معرف باشد و شخصى كه مطالب كسى را به عرض سلاطين رساند .

پيشگه -

بر وزن نيم‌ره مخفف پيشگاه است كه هم صدر و هم صدر مجلس و هم محراب مسجد باشد و فرشى را نيز گويند كه در پيش ايوان و صدر مجلس اندازند .

پيشن -

به فتح ثالث بر وزن پيچن ليف خرما را گويند كه از آن رسن بتابند .

پيشند -

بر وزن ريوند به معنى پيشن است كه ليف خرما باشد و از آن رسن تابند .

پيش نشين -

به كسر نون پازاج را گويند كه دايه و ماماچه باشد و به عربى قابله خوانند و امر به پيش نشين هم هست .

پيشوا -

با واو به الف كشيده سركرده و پيش‌رو مردمان باشد و به عربى مقتدا گويند و نوعى از جامه هم هست كه زنان پوشند .

پيشه -

بر وزن ريشه رسنى باشد كه آن را از ليف خرما تابند و با ثانى مجهول شغل و كار و عمل و كسب را گويند و به عربى حرفه خوانند و قسمتى از نى باشد كه شبانان هم نوازند و آن را توتك خوانند .

پيشهء آتش -

كنايه از كارهاى شيطانى باشد .

پيش‌يار -

با ياى حطى بر وزن و معنى پيشكار است كه خادم و خدمتكار و شاگرد و مزدور و پيش دست باشد و به معنى پيشاب و شاش هم هست كه به عربى بول گويند و قارورهء بيمار را نيز گفته‌اند و آن شيشه‌اى باشد كه بول بيمار را در آن كنند و پيش طبيب برند و به معنى آخر به جاى حرف آخر نون هم آمده است .

پيشياره -

با ثانى مجهول بر وزن هيچ‌كاره خوانچه و طبقى را گويند كه تنقلات و گل در آن كنند و به مجلس آورند .

پيغاره -

با غين نقطه‌دار بر وزن مىخواره طعنه و سرزنش و بهتان را گويند .

پيغاله -

بر وزن بنگاله قدح و كاسه شراب را گويند .

پيغان -

به كسر اول و ثانى مجهول بر وزن ايمان شرط و عهد و پيمان را گويند و به معنى هرزه هم آمده است .

پيغلوش -

با لام بر وزن نيم‌جوش گلى است از جنس سوسن و آن را سوسن آسمان‌گون خوانند و بر