تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 219

مساهمون:

ص٢١٩
زده نام شهرى بوده در زمان قديم .

پيروزه -

بر وزن و معنى فيروزه است و آن جواهرى باشد معروف و نيشابورى آن بهتر است گويند نگاه كردن بر آن روشنائى چشم آورد و فيروزه معرب آنست .

پيروزه چادر -

كنايه از آسمان و فلك است .

پيروزى -

بر وزن و معنى فيروزى است كه ظفر و نصرت يافتن بر اعدا باشد .

پيره -

بر وزن خيره خليفه و جانشين مشايخ و ارباب طريقت و خانقاه نشين باشد .

پيرهند -

به فتح هاى هوز بر وزن ريشخند پيراهن را گويند كه به عربى قميص خوانند .

پير هفت فلك -

كنايه از زحل است و بعضى كنايه از مشترى گفته‌اند .

پيس -

به كسر اول و ثانى مجهول و سين بىنقطه علتى است كه آن را به عربى برص خوانند و خرماى ابو جهل را نيز گويند و آن نباتى است كه از پوست آن رسن تابند و كنايه از مردم خسيس و رذل هم هست و سفيد را هم مىگويند كه نقيض سياه باشد .

پىسپار -

با باى فارسى بر وزن زرنگار رونده و راه‌رو را گويند و به معنى پىسپر هم آمده است كه لگدكوب و پايمال باشد .

پىسپر -

با باى فارسى بر وزن دردسر چيزى را گويند كه در زير پاى كوفته و لگدكوب شده باشد و به معنى رونده نيز آمده است .

پيست -

بر وزن كيست شخصى است كه علت برص و جذام داشته باشد .

پيسودن -

با ثانى مجهول و دال بر وزن بىسوزن ميل نمودن و اراده كردن به طرفى باشد .

پيسه -

با ثانى مجهول بر وزن كيسه به معنى سياه و سفيد به هم آميخته باشد و نيز هر رنگى كه به سفيد آميخته بود و به عربى ابلق گويند .

پيش -

بر وزن ريش معروف است كه نقيض پس باشد و شاخ درخت خرما و خرماى ابو جهل را نيز گويند و عاقل و خردمند را هم گفته‌اند و به معنى مقدمه هم هست چنان كه گويند اين پيش را دانستى و به معنى ماضى و مستقبل هر دو آمده است .

پيشادست -

با ثانى مجهول و ثالث به الف كشيده و فتح دال و سكون سين سعفص و تاى قرشت ، اجرت پيشى را گويند و به معنى پيش دستى هم آمده است و نقد را نيز گفته‌اند كه در مقابل نسيه است .

پيشان -

با ثانى مجهول بر وزن پيچان پيش پيش را گويند كه از آن بيشتر چيزى ديگر نباشد يعنى انتها .

پيشانى -

با ثانى مجهول معروف است كه به عربى ناصيه خوانند و به معنى شوخى و سخت روئى و قوت و صلابت هم آمده است و مواجه و برابر و مقابل را نيز گويند و كنايه از دولت هم هست .

پيشانىدار -

با دال ابجد به الف كشيده و به راى قرشت زده كسى را گويند كه كارى را به شكفتگى از پيش برد و كنايه از دولتمند هم هست .

پيش آهنگ -

پيش‌رو قافله و لشگر را گويند و چاروائى كه پيش پيش رود و هر حيوانى كه سر گروه و پيشرو نوع خود باشد او را هم پيش آهنگ خوانند .

پيش پاره -

با باى فارسى بر وزن شير خواره نوعى از حلوا باشد بسيار نرم و نازك و آن را از آرد و روغن و دوشاب پزند و به عربى شفارج خوانند .

پيش باز -

با ثانى مجهول بر وزن و معنى پيشواز است كه به عربى استقبال گويند و نوعى از جامه پوشيدنى هم هست .

پيش‌بين -

كنايه از عاقبت‌انديش باشد .

پيش‌خانه -

به معنى رواق است كه پيشگاه خانه باشد و ايوانى كه در مرتبهء دويم ساخته باشند .

پيش خورد -

بر وزن نيم خورد طعامى اندك باشد كه بر سبيل چاشنى بخورند و به معنى پيشكى و سلم فروخته هم هست يعنى غله نارسيده و ميوهء ناپخته و امثال آن كه پيشتر فروشند .

پيش داد -

با ثانى مجهول و دال ابجد بر وزن پيش باد به معنى عادل اول است و اول كسى را نيز گويند كه تظلم بر حاكمى كند و حاكمى كه اول بغور مظلوم برسد و اول پيشداديان را هم گويند كه هوشنگ باشد و او را فارسيان پيشداد مىگفته‌اند يعنى عادل اول و بعد از او طهمورث و بعد از او جمشيد و بعد از او ضحاك و فريدون و منوچهر كه شش تن باشند و بعضى يازده تن را گفته‌اند كه ايشان دو هزار و چهار صد و پنجاه سال پادشاهى كردند اول