تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 217

مساهمون:

ص٢١٧
كنايه از رشك و حسد هم هست .

پيچيا -

با باى فارسى بر وزن پيشوا خرچنگ را گويند كه به عربى سرطان خوانند .

پيچك -

با ثانى مجهول بر وزن قيچك ، انگشتر بىنگين را گويند كه از شاخ و استخوان سازند و نام گياهى است كه بر درخت پيچد و به عربى آن را عشقه و ليلاب خوانند و گروههء ابريشم و ريسمان و سربند زنان را نيز گويند .

پيچند -

بر وزن ريوند عصابه و پيشانىبند زنان را گويند .

پيچه -

با ثانى مجهول به وزن ريشه گياهى باشد كه بر درخت پيچد و عربان لبلاب و عشقه گويندش و زلف و كاكل را هم گفته‌اند كه پيچند و بر يكديگر گره زنند و موى باف را نيز گفته‌اند و به عربى عقاص خوانند و پيرايه‌اى هم هست از مرصع كه بر سر عروس بند كنند و پوشش بالاى در خانه را نيز گفته‌اند و به معنى رمز و ايما و اشاره هم هست .

پيچيده -

هر چيز را كه پيچيده باشند عموما و دست برنجنى كه آن را چهارگوش تافته باشند خصوصا .

پيخ -

به كسر اول و سكون ثانى و خاى نقطه‌دار چرك گوشها و كنجهاى چشم را گويند و آبى كه از چشم بر آيد و مژگان‌ها را بر هم چسباند و به عربى رمص خوانند .

پيخال -

بر وزن قيفال ، فضله مرغان را گويند و چرك كنجهاى چشم را هم گفته‌اند كه عربان رمص خوانند و بعضى درد و ته و لاى هر چيز و فضلهء هر شيئى را گويند از حيوانات و نباتات .

پيختن -

بر وزن ريختن به معنى پيچيدن باشد .

پيخس -

بر وزن كركس به معنى گمان بردن و از روى گمان فهميدن و راه به چيزى بردن باشد .

پيخست -

به فتح اول و ثالث بر وزن پى بست ديوارى كه بيخ آن را كنده باشند و چيزى كه در زير پاى نرم شده باشد و درمانده و عاجز شده را نيز گويند و به معنى پيخس هم هست كه راه به چيزى بردن باشد و محبوس و متحصن و گرفتار و بندى را نيز گفته‌اند و بدبو و متعفن و گنديده شده را هم گويند و به ضم ثالث نيز آمده است .

پيخسته -

بر وزن برجسته به معنى پيخست باشد كه ديوار بيخ كنده است و در زير پاى نرم شده و عاجز و درمانده و محبوس و گرفتار و بدبو و متعفن و گمان بردن را نيز گويند و به معنى اول به ضم ثالث هم گفته‌اند چه خوسته به معنى كنده باشد كه از كندن است و به معنى آكنده هم به نظر آمده است كه پر كردن به زور باشد .

پيد -

به كسر اول و سكون ثانى و دال به معنى ترت و مرت و تار و مار و بىفايده و هر چه از تف آتش زرد و ضايع شده باشد .

پيداد -

بر وزن بغداد ، به معنى پيدا و ظاهر باشد .

پيداوسى -

به فتح واو و سين بىنقطه به تحتانى كشيده ، درمى كه در زمان كيان رايج بوده و هر درمى به پنج دينار خرج مىشد و به كسر واو هم به نظر آمده است .

پير -

بر وزن و معنى پدر است كه به عربى آب گويند .

پيرا -

با ثانى مجهول بر وزن گيرا به معنى پيراينده باشد و آن شخصى است كه چيزى را گم كند و به واسطه خوش آيندگى همچو دلاك و سر تراش كه موى زيادتى را بكند و باغبان كه شاخهاى زيادتى را ببرد بر خلاف مشاطه و به معنى ساختن و پرداختن و منقح كردن و چيزى را از عيب خالى نمودن هم هست .

پيراستن -

كم كردن چيزى باشد به واسطه زيبائى و خوش آيندگى همچو بريدن شاخهاى زيادتى از درخت و موى زيادتى از بدن . گويند شبى اياز به امر سلطان محمود در حالت مستى زلف خويش را بريد روز ديگر سلطان از آن حالت پريشان خاطر گشت عنصرى با اين رباعى سلطان را از كدورت بيرون آورد :

رباعى

گر عيب سر زلف بت از كاستن است * چه جاى به غم نشستن و خاستن است
جاى طرب و نشاط و مىخواستن است * كه آراستن سرو ز پيراستن است
و دباغت دادن چرم را نيز گويند .

پيراسته -

بر وزن بىخواسته ، به معنى مرتب گردانيده و ساخته و پرداخته باشد و باغى كه شاخهاى زيادتى درختان آن را بريده و علفهاى