است و به معنى پهى نيز هست كه خر زهره باشد .
پهنه -
به فتح اول و ثانى و ثالث به معنى پهن است و آن شيرى باشد كه به سبب مهربانى بسيار در پستان مادر طغيان كند و به سكون ثانى چوگان بازى و گوى بازى باشد و نوعى از چوگان را نيز گويند كه سر آن را مانند كفچه سازند و گوى را بر آن نهاده بر هوا اندازند و چون نزديك به زمين رسد باز به همان پهنه مىزنند و نگهدارند كه بر زمين آيد تا به مقصد رسانند و آن را به عربى طبطاب گويند و پهنى ران آدمى و حيوانات ديگر باشد از جانب درون و آن را به عربى قطن خوانند و به معنى ميدان هم آمده است و پهنا را نيز گويند كه به عربى عرض خوانند و چوبى باشد مخروطى تراشيده كه اطفال ريسمانى بر آن پيچند و نوعى بر زمين اندازند كه تا دير باز بگردد .
پهى -
به فتح اول بر وزن سهى ، حنظل باشد و آن را خربزه تلخ هم مىگويند و خرزهره را نيز پهى خوانند .
پى -
به فتح اول و سكون ثانى معروف است و آن چيزى باشد كه بر كمان و زين اسب و بر تير جائى كه پيكان در آن كنند پيچند و به عربى عصب گويند و مخفف پاى است كه به عربى رجل خوانند و نشان پاى باشد كه نقش قدم است و دنبال و پس و عقب و تعاقب و قصد و اراده و نشان و پى بردن يعنى نشان يافتن و به معنى براى و بهر نيز هست چنان كه گويند از پى فلان كار به معنى از براى فلان كار و از بهر فلان چيز و به معنى بار و مرتبه هم آمده است مثل اين كه گويند چند پى مراد آن باشد كه چند مرتبه و چند بار و تاب و طاقت را نيز گفتهاند و به كسر اول مخفف پيه باشد كه در چراغ سوزند و شمع نيز سازند .
پياب -
بر وزن سراب به معنى پاياب است كه بن حوض و ته دريا باشد و به عربى قعر گويند و نهايت هر چيز را نيز گفتهاند و به معنى تاب و طاقت هم آمده است .
پياده -
بر وزن زياده معروف است كه نقيض سواره باشد و نام يكى از مهرههاى شطرنج هم هست و نام گلى است معروف و نوعى از درخت بيد و تاك انگور بود و كنايه از مردم بىسواد باشد يعنى علم و فضلى كسب نكرده باشد .
پياده نهادن -
كنايه از زبون داشتن و عاجز انگاشتن باشد .
پياز دشتى -
به كسر اول و زاى هوز ، دوائى است كه آن را به عربى بصل الفار خوانند . گويند اگر موش بخورد مىميرد و از خواص او آن است كه اگر گرگ پاى بر برگ آن بگذارد همين كه بردارد لنگ شده باشد و اگر ساعتى توقف كند البته بيفتد و بميرد .
پيازك -
با كاف تصغير پياز است و گياهى را نيز گويند كه از آن بوريا بافند و نوعى از گرز باشد كه سر آن را با زنجير يا دوالى بر دسته آن نصب كنند و آن را به تركى چوكن خوانند و نام قريهايست در دامن كوه معدن لعل .
پيازكى -
لعلى باشد قيمتى و منسوب به قريهء پيازك را نيز گويند .
پيازليز -
به كسر لام و سكون تحتانى و زاى نقطهدار نوعى از پياز دشتى باشد و آن را به عربى بصل الزيز خوانند منفعت آن بسيار است .
پيازموش -
به كسر زاى هوز بيخى باشد كه آن را به عربى بصل الفار خوانند و عنصل و اسقيل همان است و بعضى آن را قردمانا گويند .
پيازى -
بر وزن حجازى نوعى از لعل قيمتى باشد و نوعى از گرز هم هست و آن چنان است كه چند گوى فولادى را به چند زنجير كوتاه مضبوط كرده به دستهاى از چوب محكمى نصب كنند و آن را به تركى چوكن گويند .
پيام -
بر وزن سلام به معنى خبر و پيغام باشد .
پياهو -
با هاى هوز بر وزن ترازو هر چيز كه آن را آهوپى گويند و به معنى آهوپاى هم آمده است كه خانه شش پهلو و گچبرى و مقرنس كارى باشد .
پيتام -
با تاى قرشت بر وزن و معنى پيغام است به لغت زند و پازند .
پيترسپ -
به كسر اول و سكون ثانى و فوقانى و راى بىنقطه مفتوح به سين بىنقطه و باى فارسى زده نام پدر پورشسب است كه جد زردشت باشد چه پورشسب نام پدر زردشت آتشپرست است .
پيتك -
با تاى قرشت بر وزن بيخك كرميست كه جامهاى ابريشمى را خورد و ضايع كند .
پيچ -
بر وزن هيچ به معنى تاب و حلقه و خم باشد و