پنبه كن -
به ضم كاف امر است يعنى محو كن و منكر شو و خاموش باش و بگريز .
پنبه نهادن -
كنايه از فريب دادن باشد و كنايه از راضى ساختن كسى را در امرى يا به جائى روانه كردن هم هست .
پنبهوز -
با واو بر وزن و معنى پنبهبز باشد كه حلاج و نداف است چه در فارسى با به واو و بر عكس تبديل مىيابد چنان كه در فوايد گذشت .
پنج -
به فتح اول بر وزن رنج عددى است معروف و اشاره به حواس خمسه هم هست كه سامعه و باصره و ذايقه و لامسه و شامه باشد و به كسر اول گرفتن عضوى باشد با سر دو ناخن چنان كه به درد آيد .
پنجاب -
بر وزن گنجاب ولايتى است از هندوستان كه لاهور و توابع آن باشد .
پنج انگشت -
معروف است و نام نباتى هم هست كه آن را دلاشوب خوانند و بوته و درخت آن در كنار رودخانهها رويد و برگ آن مانند برگ شاهدانه باشد و آن را به عربى ذو خمسة اوراق و ذو خمسة اصابع خوانند و تخم آن را حب الفقد گويند و در علت استسقا به كار برند و اشنان را نيز گفتهاند و نام موضعى هم هست نزديك به مراغهء تبريز و به حذف همزه هم به نظر آمده است كه پنجنگشت باشد و معرب آن فنجشكت است اگر شهوت بر زنان غلبه كند قدرى از آن در زير ايشان دود كند در حال بنشاند .
پنجاهه -
بر وزن يك ماهه مدت اعتكاف نصارى است و آن پنجاه روز مىباشد چنان كه چلهء اهل اسلام چهل روز است .
پنجپا -
با باى فارسى به الف كشيده خرچنگ را گويند و آن جانوريست كه در آب و در خشكى هر دو مىباشد و به عربى سرطان خوانند و برج چهارم است از دوازده بروج فلكى .
پنجپايك -
به فتح تحتانى و سكون كاف به معنى پنجپاست كه سرطان باشد .
پنجپايه -
به فتح ياى حطى به معنى پنج پا يك است كه سرطان باشد و نام برج چهارم است از فلك .
پنج بيچاره -
خمسهء متحيره را گويند يعنى زحل و مشترى و مريخ و زهره و عطارد .
پنجر -
بر وزن سنجر مخفف پنجره است و هر چيزى كه مشبك و شبكهدار باشد و به معنى قفس هم آمده است .
پنجروز -
كنايه از مدت اندك باشد چنان كه گويند دنيا پنج روز است و تخصيص به پنج روز از آن است كه آدمى در يك روز از ايام هفته به دنيا مىآيد و در يك روز از دنيا مىرود و باقى پنج روز مىماند كه ايام تعيش او است .
پنجرهء لاجورد -
كنايه از آسمان است .
پنجش -
به كسر اول بر وزن دلكش گلوله پنبه حلاجى كرده را گويند .
پنج شعبه -
كنايه از حواس خمسه ظاهر است كه آن سامعه و باصره و لامسه و ذايقه و شامه باشد .
پنجك -
به ضم اول بر وزن اردك گلوله پنبهء حلاجى كرده باشد و به فتح اول گياهى است و آن پنج شاخ مىباشد و مانند عشقه بر درخت مىپيچد .
پنج گنج -
با كاف فارسى بر وزن پنج پنج كنايه از حواس خمسه است كه سامعه و باصره و ذايقه و لامسه و شامه باشد و صلوات خمس را نيز گويند كه پنج وقت نماز باشد .
پنجم رواق -
كنايه از آسمان پنجم است كه فلك مريخ باشد .
پنج نوش -
بر وزن رنج نوش معجونى باشد مركب از پنج چيز كه به جهت تقويت دل خورند و معرب آن فنجوش است .
پنجه -
به فتح اول و خفاى آخر بر وزن گنجه معروف است كه پنج انگشت با كف دست و پا باشد از انسان و حيوانات ديگر و رقصى را نيز گويند كه جمعى دست يكديگر را گرفته با هم رقص كنند و معرب آن فنرج است و گلولهاى سنگ باشد كه ديدبانان براى جنگ نگاه دارند و سنگ منجنيق را نيز گفتهاند و سنگى كه از كشتى به كشتى غنيم اندازند و گياهى كه بر درخت پيچد و آن را عشقه خوانند و به اين معنى به كسر اول هم آمده است و به فتح اول و ظهور آخر مخفف پنجاه است كه عدد معلوم باشد و ماهى و دام و قلاب و شست ماهى را هم گفتهاند چه ماهى به اعتبار نون كه حرفى است از حروف تهجى و شست ماهى به اعتبار پنجه كه به حسب عدد شصت است .