پرندهايست معروف .
پوران -
بر وزن توران نام شهر كنوج است و معرب آن قنوج باشد و به معنى خليفه و جانشين و يادگار هم آمده است و جمع پور هم هست كه پسران باشد .
پوران تروش -
پوران معلوم به ضم فوقانى و راى بىنقطه و سكون واو و شين نقطهدار نام ساحرى بوده كه در زمان خود مثل و مانند نداشته .
پوران دخت -
به ضم دال بىنقطه و سكون خاى نقطهدار و تاى قرشت به معنى پسر است نه دختر ، نه يك پسر بلكه چندين پسر است چه پوران جمع پسر باشد و آن نام دختر خسرو پرويز است كه پيش از آزرميدخت پادشاهى كرده و او را به اين نام از جهت آن خواندهاند كه از او كارهاى مردانه به ظهور آمده است و او را توران دخت با تاى قرشت نيز گويند به اين اعتبار كه از نسل ملوك تركستان بوده .
پوردگان -
به ضم اول و سكون ثانى مجهول و را و دال بىنقطه و كاف فارسى به الف كشيده و به نون زده ببايد دانست كه فارسيان خمسه مسترقه را بر پنج روز آخر آبان ماه مىافزايند كه مجموعه ده روز شود و آن ده روز را پوردگان مىگويند و در اين روزها جشن سازند و شادى نمايند و آن را جشن پوردگان خوانند و معرب آن فوردجان است .
پورديان -
با ياى حطى بر وزن و معنى پوردگان است كه ايام جشن پارسيان باشد .
پورشسب -
پور معلوم به فتح شين نقطهدار و سكون سين بىنقطه و باى ابجد نام پدر زردشت است كه پير آتشپرستان باشد .
پور عنقا -
لقب زال پدر رستم است چه گويند او را سيمرغ بزرگ كرد و سيمرغ را عنقا نيز خوانند .
پورك -
بر وزن خوبك ، نام دختر راى قنوج است و او در حبالهء بهرام گور بود .
پوركند -
با كاف بر وزن زورمند طاق و ايوان و منزل را گويند و به اين معنى با زاى نقطهدار هم به نظر آمده است .
پورمند -
با ميم بر وزن هوشمند صاحب فرزند و عيالمند را گويند و با ثانى مجهول نام گياهى است خوشبو .
پوره -
بر وزن شوره به معنى پور باشد كه پسر است و تنه درخت را نيز گويند و به زبان هندى به معنى تمام باشد .
پوريان -
به كسر ثالث بر وزن حوريان ساكنان و متوطنان شهر كنوج را گويند چه پور نام راى شهر كنوج هم هست .
پوز -
به ضم اول و سكون ثانى مجهول و زاى هوز پيرامون و گرداگرد دهان حيوانات باشد و ما بين لب و بينى را نيز گويند و به معنى ساق درخت هم آمده است و منقار مرغان را نيز گفتهاند و با زاى فارسى هم درست است .
پوزش -
با ثانى مجهول بر وزن سوزش به معنى عذر و معذرت و عذر آوردن و معذرت خواستن باشد .
پوزن -
بر وزن سوزن زمينى را گويند كه به جهت زراعت كردن پاك كرده باشند .
پوزه -
بر وزن روزه پيرامون و گرداگرد دهان را گويند به معنى تنه درخت هم آمده است .
پوزيدن -
بر وزن گوزيدن عذر آوردن و معذرت خواستن باشد .
پوس -
بر وزن طوس چرب زبانى و فريب و فروتنى و به زبان خوش مردم را فريفتن .
پوست -
بر وزن دوست معروف است و به معنى غيبت هم آمده است كه بدگوئى و مذمت باشد .
پوست باز كردن -
كنايه از اظهار تهدلى نمودن و راز گفتن باشد .
پوست پيراى -
با باى فارسى به تحتانى رسيده وراى بىنقطه به الف كشيده و به ياى حطىزده چرمگر و دباغ را گويند .
پوست دادن -
كنايه از اظهار تهدلى نمودن و ما فى الضمير گفتن باشد .
پوست سگ بروكشيدن -
كنايه از بىحيائى و بىشرمى نمودن باشد .
پوستگال -
با كاف فارسى به الف كشيده و به لام زده پوست بىموى را گويند كه در زير دنبهء گوسفند مىباشد و آن را به اندك دنبه جدا كرده در سيراب پزند و پوست و بر گوسفند را نيز گفتهاند كه سرگين از مويهاى آن آويخته است .
پوستگاله -
با لام بر وزن پوست پاره به معنى