خودرو كه برگش به پنجه آدمى و گلش به ناخن شير مىماند و بيخ آن گل سياه و برگ آن نارنجى مىشود و در جنگلهاى هندوستان بسيار است و به معنى بضاعت قليل و اندك هم هست و موى اطراف سر را نيز گويند و چوبكى كه ريسمان بر كمر آن بندند و در كشاكش آرند تا صدائى از آن ظاهر گردد و كفهء ترازو را هم گفتهاند و به كسر اول و فتح ثانى مخفف بر وزن صله ابريشم بود و آنچه كرم ابريشم بر خود تنيده باشد و درخت بيدى كه برگش پنجه را ماند و بعضى گويند درخت بيدمشكى است كه بيدمشك آن پنجهدار است و چوبكى را نيز گويند به مقدار يك قبضه و هر دو سر آن تيز مىباشد و آن را بر زمين گذارند و چوب درازى به مقدار سه وجب بر سر آن زنند تا از زمين بلند شود و در وقت فرود آمدن بر كمر آن زنند تا دور رود و آن بازئى است مشهور كه آن را پله چوب خوانند و به فتح اول و ثانى مشدد بر وزن غله به معنى درجه و مرتبه باشد و هر مرتبه و پايه از نردبان را گويند و به اين معنى با ثانى مخفف درست است و به كسر اول و فتح ثانى مشدد بر وزن چله كفهء ترازو را گويند و به معنى هر مرتبه و پايه از نردبان باشد و به اين وزن و به اين معنى به جاى حرف اول تاى قرشت هم نيز به نظر آمده است اللّه اعلم .
پل هفت طاق -
كنايه از هفت فلك باشد .
پليته -
به فتح اول و فوقانى بر وزن خريطه پنبه و لتهء تاب داده را گويند و معرب آن فتيله است خواه فتيلهء چراغ باشد و خواه فتيلهء داغ .
پليد -
به فتح اول بر وزن يزيد به معنى مردار و نجس باشد و مخفف پاليد هم هست كه ماضى پاليدن است يعنى جستجو كرد و تفحص نمود .
پليدن -
بر وزن رسيدن مخفف پاليدن است كه به معنى جستجو كردن و تفحص نمودن باشد .
پليندى -
بر وزن فرزندى نام نوعى از خربزه باشد كه عربان بطيخ گويند .
پن -
به فتح اول و سكون ثانى به معنى اما و به معنى ليكن باشد .
پناد -
بر وزن سواد به معنى هوا باشد و آن كرهايست از عناصر اربعه كه احاطهء آب و زمين كرده است .
پناغ -
به كسر اول بر وزن چراغ منشى و دبير و نويسنده را گويند و تار ابريشم را نيز گفتهاند و بيضه مانندى باشد از ريسمان خام كه در دوك پيچيده شود و ماشوره را نيز گويند .
پنام -
به فتح اول بر وزن كلام ، تعويذى باشد كه به جهت دفع چشم زخم نگاهدارند و اعمالى كه به جهت دفع چشم زخم كنند و به معنى پوشيده و پنهان هم آمده است و به لغت زند و پازند پارچهاى باشد چهار گوشه كه در دو گوشه آن دو بند دوزند و متابعان زردشت در وقت خواندن زند و پازند و اوستا آن را بر روى خود بندند .
پنانك -
با نون بر وزن تبارك ، صمغ درخت را گويند .
پناه -
به فتح اول و ثانى به الف كشيده و به ها زده به معنى حمايت باشد و سايه ديوار را نيز پناه گويند و امر به اين معنى هم هست يعنى پناه ببر و پناه بگير .
پناهد -
با ها و دال ابجد بر وزن صباحت ، يعنى پناه مىآورد .
پناهنده -
بر وزن پراكنده به معنى پناه گيرنده باشد .
پناهيد -
بر وزن دوانيد يعنى به كسى پناه آورد .
پناهيده -
بر وزن جفا پيشه ، به معنى پناه گيرنده باشد و پناه دهنده را نيز گويند .
پنبهبز -
به فتح اول و باى ابجد بر وزن گنده بز حلاج و نداف و پنبهزن را گويند .
پنبه در گوش -
كنايه از مردم غافل و سخن ناشنوا باشد .
پنبه در گوش نهادن -
و پنبه در گوش افكندن و پنبه در گوش كردن هر سه يك معنى دارد كه كنايه از غفلت داشتن و سخن ناشنودن باشد .
پنبهزن -
با زاى هوز بر وزن كرگدن حلاج و نداف را گويند .
پنبه شدن -
به معنى نرم و صاف و سفيد شدن باشد و كنايه از گريختن و متفرق و پريشان گرديدن و از كسى بىموجب بريدن هم هست .
پنبه كردن -
كنايه از گريختن و گريزانيدن و پريشان و پراكنده ساختن و متفرق گردانيدن باشد و كنايه از خاموش كردن و دفع و محو نمودن و منكر شدن و عاجز گرديدن هم هست .