تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 207

مساهمون:

ص٢٠٧
بند انگشت دست و انگشت پاى را گويند .

پكمال -

به فتح اول و ميم به الف كشيده بر وزن بدحال افزار كفشگران باشد كه بدان خط كشند و به عربى مخط گويند .

پكند -

بر وزن سمند به لغت ولايت خوارزم نان را گويند و به عربى خبز خوانند .

پكند -

به فتح اول و نون و سكون ثانى مردم فربه كوتاه بالا را گويند .

پكوك -

به فتح اول و ضم ثانى و سكون واو و كاف پتك آهنگران باشد و به عربى مطراق خوانند و غرفه و مخارجهء بالاخانه را نيز گفته‌اند و تكيه‌گاه چوبين كه بر كنار بام نصب كنند و آن را به عربى محجر خوانند .

پكول -

بر وزن قبول تالارى باشد كه بر بالاخانه سازند .

پك و لك -

به ضم اول و لام بر وزن لك‌وپك معروف است كه گنده و درشت و ناهموار باشد و به فتح اول به معنى تك و پوى و گرد مردم بر آمدن باشد و بىهنرى و چيزهاى بىما حصل و لا طايل را نيز گويند و به معنى آلات خانه و به اين معنى به تقديم لك بر پك هم گفته‌اند و مشهور نيز اين است .

پگ -

به فتح اول و سكون ثانى زن نار پستان را گويند و گلوله و بندقى باشد كه طفلان بدان بازى كنند و به معنى گاورس نيز آمده است .

پگاه -

بر وزن پناه ، سحر و صبح زود را گويند .

پگوى -

به فتح اول و ثانى به واو كشيده به تحتانى زده به لغت زند و پازند مؤبد و حكيم و دانا را گويند .

پگه -

به فتح اول و ثانى و ظهورها مخفف پگاه است كه سحر و صبح باشد .

پگين -

بر وزن يقين به لغت زند و پازند ارزن را گويند و آن غله‌ايست معروف .

پل -

به ضم اول و سكون ثانى طاقى باشد كه بر رودخانه آب بندند و آن را به عربى قنطره خوانند و مخفف پول هم هست كه عرب فلوس مىگويد و به كسر اول پاشنهء پا را گويند و اشكلك خيمه را نيز گفته‌اند و آن چوبكى باشد به مقدار چهار انگشت كه ريسمانى بر كمر آن بندند و بدان بالا و پائين خيمه را به هم وصل كنند و آن به‌منزله گوى گريبان و تكمهء كلاه باشد در خيمه و چوبكى را نيز گويند كه طفلان ريسمانى بر ميان آن بندند و در كشاكش آورند تا صدائى از آن ظاهر گردد و هر چيز را كه ريسمان بر كمرش بندند و در كشاكش آورند تا صدا كند پل گويند و نيز چوبى است به مقدار يك وجب يا كمتر و هر دو سر آن را تيز كنند و بدان بازى كنند به اين طريق كه آن را بر زمين گذارند و چوبى ديگر به مقدار سه وجب بر دست گيرند و بر يك سر آن زنند تا دور رود و عرب آن را تله گويند و به فتح اول به معنى مرز باشد و آن زمينى است كه به جهت سبزى كاشتن يا چيزى ديگر مهيا سازند و كنارهاى آن را بلند كنند .

پلارك -

بر وزن تبارك ، جنسى از فولاد جوهردار باشد و شمشير و جوهر شمشير را نيز گويند .

پلاس -

بر وزن مماس معروف است كه پشمينه‌اى بود سطبر كه درويشان پوشند و پشمينهء گستردنى باشد يعنى جاجيم و به معنى مكر و حيله و طرز و روش مكر و حيله دانستن هم آمده است و به عربى مكار گويند .

پلاس انداختن -

كنايه از پريشان ساختن و پراكنده نمودن باشد .

پلاسك -

بر وزن تبارك به معنى فلاكت و نكبت باشد .

پلالك -

با لام بر وزن و معنى پلارك است كه فولاد جوهردار و تيغ و شمشير صاحب جوهر باشد .

پلانى -

به فتح اول بر وزن يمانى اسب گمراه و كندرو را گويند .

پلپل -

با باى فارسى بر وزن و معنى فلفل است كه ادويه گرم باشد و فلفل معرب آنست .

پلچى -

به ضم اول و سكون ثانى و جيم فارسى به تحتانى كشيده خرمهره را گويند چه پلچى فروش خرمهره فروش باشد .

پلخ -

به فتح اول و ثانى و سكون خاى نقطه‌دار حلق و گلو را گويند .

پلخم -

به فتح اول و ثانى و سكون ميم فلاخن را گويند و آن كفه‌ايست كه از پشم يا ابريشم بافند و بر دو طرف آن دو ريسمان بندند و شبانان و شاطران بدان سنگ اندازند .
فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 207 | محمد حسين ابن خلف تبريزى ( برهان )