پنگان -
با كاف فارسى بر وزن سندان هر كاسه و پياله را گويند عموما و طاس مس ته سوراخ كرده باشد كه آن را در ميان آب ايستاده گذارند و ساعات شبانهروزى را از آن معلوم كنند خصوصا و آن را طشت و سبو نيز گويند و معرب آن فنجان است .
پننگ -
به فتح اول بر وزن پلنگ دريچه خانه را گويند و به كسر اول نيز به همين معنى آمده است .
پنيرك -
با راى قرشت بر وزن كنيزك نام نباتى است كه آن را گلى بود سرخرنگ و چون آفتاب به سمت الراس رسد بشكفد و آن را گل خبازى و به عربى ملوكيه خوانند و نان كلاغ همان است و پنيرك از آن جهت گويندش كه ميوه آن به پنير مىماند و آفتاب گردك نيز مىگويندش به جهت آن كه به هر طرف كه آفتاب مىگردد آن گل ميل بدان طرف مىكند و بعضى گويند پنيرك نيلوفر است و حربا را نيز گفتهاند و آن جانوريست از جنس چلپاسه .
پنيره -
بر وزن خميره به معنى پنيرك است كه آن را خبازى و ملوكيه و نان كلاغ خوانند و آفتاب گردك را نيز گويند كه نيلوفر و جانورى باشد كه به سريانى حربا گويند .
پنيلو -
با لام و واو و حركت مجهول جائى را گويند در شهر كه در آن اسباب و غله و امثال آن فروشند .
پو -
به ضم اول و سكون ثانى به معنى پوى است كه رفتار متوسط باشد و پويه نيز همين معنى دارد .
پوازى -
به فتح اول بر وزن نمازى به معنى درد و سوزش باشد و آن را به عربى جوى خوانند .
پوب -
با ثانى مجهول بر وزن خوب ، كاكل مرغان را گويند و آن پرى چند است بر سرهاى ايشان كه از پرهاى مقررى درازتر و بيشتر مىباشد و با باى فارسى شانهسر را گويند و آن را مرغ سليمان هم خوانند چنانچه شپره را مرغ عيسى .
پوپش -
به فتح باى فارسى بر وزن روكش هدهد و شانه سر را گويند .
پوپشمن -
به كسر ثالث و ميم بر وزن دو چركن به لغت زند و پازند خودى را گويند از آهن كه در روزهاى جنگ بر سر گذارند .
پوپك -
با باى فارسى و تازى هر دو آمده است بر وزن كوچك به معنى هدهد و شانه سر باشد و دختر بكر و دوشيزه را نيز گويند .
پوپل -
با باى فارسى بر وزن و معنى فوفل باشد و آن چيزيست شبيه به جوز به واو در هندوستان با برگ پان خورند و معرب آن فوفل است .
پوپو -
با باى فارسى بر وزن كوكو شانهسر و هدهد را گويند كه مرغ سليمان است و آواز هدهد را نيز گفتهاند چنان كه آواز فاخته را كوكو خوانند .
پوپه -
به ضم اول و فتح باى فارسى به معنى پوپو است كه هدهد باشد .
پوت -
به ضم اول و سكون ثانى و فوقانى جگر گوسفند را گويند و لهذا قليهاى كه از جگر گوسفند سازند قليه پوتى خوانند و به معنى لوت هم آمده است كه اقسام خوردنيها و انواع اطعمه و اشربه باشد و نوعى از خربزه هم هست .
پوته -
با تاى قرشت بر وزن غوطه خزانه و مخزن را گويند .
پوخت -
بر وزن سوخت به معنى پخت باشد كه از پختن است .
پود -
به ضم اول بر وزن سود ، نقيض تار است و آن رشتهاى باشد كه در پهنائى جامه بافته مىشود و تار به درازى جامه و آتشگيره را نيز گويند و آن چيزى باشد كه با چخماق آتش بر آن زنند و به معنى كهنه هم آمده است كه در مقابل نو باشد .
پودات -
با تاى قرشت بر وزن پوچات به معنى محسوس باشد و پوداتات به معنى محسوسات يعنى آنچه به نظر و حس در آيد .
پوده -
بر وزن روده به معنى پود است كه نقيض تار باشد چه آن در طول جامه و اين در عرض بافته مىشود و كهنه و پوسيده و از هم رفته را هم گفتهاند وركوى سوخته و چوبى پوسيده كه آن را به جهت آتشگيره مهيا كرده باشند و به عربى حراقه خوانند و سوده و ريخته را نيز گويند و گنديده و ضايع شده را هم گفتهاند .
پور -
به ضم اول بر وزن خور به معنى پسر است كه برادر دختر باشد و نام راى شهر كنوج هم هست و او يكى از پادشاهان و رايان هندوستان بوده و معرب آن فوراست و كسى را نيز گويند كه خود را نادان و هيچمدان وانمايد و دراج را نيز گفتهاند و آن