تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 204

مساهمون:

ص٢٠٤

پسوده -

بر وزن نبوده به معنى دست زده و دست رسيده و دست ماليده باشد و سوراخ كرده را نيز گويند .

پسهانتن -

با هاى هوز و نون و تاى قرشت بر وزن صفراشكن به لغت زند و پازند به معنى افشاندن باشد و پسهانمى به معنى افشانم و پسهانيد يعنى بيفشانيد .

پش -

به فتح اول و سكون ثانى موى گرد و كاكل اسب را گويند و طرهء كه بر سر دستار و كمر گذارند و فش معرب آن است و ناقص و فرومايه از هر چيز باشد و شبيه و نظير و مانند را نيز گفته‌اند و به ضم اول جغد را گويند و آن پرنده‌ايست نامبارك و به كسر اول مخفف پيش باشد .

پشام -

بر وزن سلام هر چيز تيره‌رنگ را گويند .

پشان -

به فتح اول بر وزن و معنى چشان است و معنى چشان را در يك فرهنگ لفظ گذر نوشته بودند با ذال نقطه‌دار و در دو فرهنگ ديگر گزر با زاى نقطه‌دار و اللّه اعلم .

پشت -

به ضم اول بر وزن مشت معروف است و به عربى ظهر خوانند و پناه و پشتيبان و بيرون هر چيز را نيز گويند و نام بلده‌ايست در نواحى نيشابور مشتمل بر دويست و بيست و شش قريه و چون اين بلده به منزلهء پشتى باشد نيشابور را به اين نام خوانند و نام قريه‌اى هم هست از ولايت بادغيس در و نام قريه‌اى هم هست از ولايت بادغيس در خراسان و حيز و مخنث را نيز گويند .

پشتاره -

بر وزن رخساره مخفف پشتواره است و آن مقدارى باشد از هر چيز كه به پشت توان برداشت .

پشت پا خاريدن -

كنايه از شاد شدن و خوش آمدن و خوشحال گرديدن باشد .

پشت پا زدن -

كنايه از ترك دادن و اعراض نمودن و منهزم شدن باشد .

پشت پاى -

حيز و مخنث را خوانند و گاهى به عنوان دشنام هم اين لفظ را به كسى گويند .

پشت بست -

گليمى يا شالى باشد كه برزيگران و باغبانان چيزى در آن نهند و بر پشت بندند .

پشت چمن -

كنايه از صحن چمن باشد .

پشت دادن -

كنايه از روى گردانيدن و روگردان شدن و گريختن باشد .

پشت‌دار -

بر وزن بردبار پشتيبان را گويند و هر چيز كه به او ضخامتى باشد خصوصا از جنس پوشيدنى .

پشت دست گزيدن -

و پشت دست به دندان

گزيدن -

كنايه از ندامت و پشيمانى و تاسف باشد .

پشت دست كندن -

و پشت دست به دندان كندن - به معنى پشت دست گزيدن باشد كه كنايه از ندامت و پشيمانى است .

پشتك -

به ضم اول بر وزن جفتك جامهء كوتاهى را گويند كه تا كمرگاه باشد و بيشتر مردم دار المرز پوشند و مرضى است كه عارض اسب و استر و خر مىشود چنان كه دانها بر دست و پاى آنها بر مىآيد و پخته مىشود و به سبب آن از رفتار باز مىمانند و نوعى از بازى هم هست و آن چنان باشد كه شخصى كف دستهاى خود را به زانوها گذاشته خم شود تا ديگرى از پشت او بجهد و بعضى گويند پشتك آن است كه كف دستها را بر زمين گذارند و پاها را بر هوا كرده به راه روند .

پشت لنگ -

با لام بر وزن جفت رنگ به معنى هرزه و ناقص و معيوب و بىمعنى باشد و به معنى پس افتاده هم به نظر آمده است .

پشت مازه -

با ميم به الف كشيده و فتح زاى نقطه‌دار سلك استخوانهاى ميان پشت را گويند و به عربى صلب خوانند و گوشتى را نيز گويند كه در طرف درونى استخوان پشت مىباشد .

پشت ماهى -

به كسر ثالث بر وزن پر سياهى كنايه از شب است كه به عربى ليل خوانند .

پشت مزه -

مخفف پشت مازه است كه سلك استخوان ميان پشت باشد .

پشت نمودن -

كنايه از روى برگردانيدن و ترك دادن و روگردان شدن و گريختن باشد .

پشتو -

به ضم اول و ثالث و سكون ثانى و واو مجهول زبان افغانى را گويند و به فتح اول و واو معروف مرطبان سفالين باشد و معرب آن بستوق است .

پشتواره -

بر وزن خشك پاره مقدارى از هر چيز باشد كه آن را بر پشت توان برداشت .

پشتوان -

بر وزن و معنى پشتيبان باشد و آن چوبى