تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 200

مساهمون:

ص٢٠٠
گويند كه از سوار و پياده كشيده شود و آن را به عربى صف خوانند و دامن و طرف و كناره هر چيز را نيز گويند همچو پره بيابان و پره‌بينى و پره كوه و جزوى از قفل كه بدان محكم شود و برگ كاه را هم گفته‌اند و پره آسيا و دولاب و امثال آن باشد و به معنى پهلو نيز به نظر آمده است كه به عربى جنب خوانند .

پرهازه -

بر وزن دروازه چوب پوسيده و ركوى سوخته باشد كه بر بالاى سنگ چخماق گذاشته چخماق بدان زنند تا آتش در آن افتد .

پرهام -

بر وزن فرجام نامى است پارسى باستانى و معرب آن براهيم است .

پرهختن -

به فتح ثالث و سكون خاى نقطه‌دار بر وزن برجستن به معنى ادب كردن باشد و به كسر ثالث هم آمده است .

پرهوده -

بر وزن فرموده سخن بيهوده را گويند و جامه كه از تابش و حرارت آتش رنگ گردانيده به سوختن نزديك رسيده باشد .

پرهون -

بر وزن مجنون دايره و هر چيز ميان خالى را گويند مانند چنبر و طوق و هاله ماه و امثال آن .

پرهيختن -

بر وزن انگيختن به معنى ادب كردن باشد .

پرهيز -

بر وزن پرويز آنست كه به عربى حذر و احتراز مىگويند و نزد محققين اجتناب از ما سوى اللّه نمودن باشد و به معنى ترس و بيم و نگاهداشت خود از مضرت و به معنى تفاوت هم به نظر آمده است .

پرى -

به فتح اول و كسر ثانى و سكون تحتانى معروف است كه نقيض ديو باشد و مخفف پريز هم هست كه پريروز باشد كه روز پيش ديروز است و مضارع مخاطب پريدن باشد و به ضم اول به معنى پر و مملو بودن .

پرى افساى -

افسونگر باشد يعنى صاحب تسخير و شخصى كه از براى تسخير جن افسون خواند .

پريچه -

بر وزن دريچه ليف خرما را گويند و از آن ريسمان تابند .

پريخوان -

با خاى نقطه‌دار و واو معدوله بر وزن پريشان افسونگر و شخصى كه تسخير جن كرده باشد .

پريدار -

به فتح اول بر وزن خريدار كسى را گويند كه جن داشته باشد و دخترى كه افسون‌گران چيزها بخوانند و به او بدمند تا او به رقص در آيد و از ماضى مستقبل چيزها بگويند و ديوانه و مجنون را هم گفته‌اند و جا و مقام ديو را نيز گويند .

پريدخت -

بر وزن همى گفت نام دختر پادشاه چين است كه سام نريمان عاشق او شد و زال از او به هم رسيد .

پرير -

بر وزن حرير روز پيش از ديروز باشد كه روز حال روز سيم است .

پريز -

با تحتانى مجهول بر وزن مويز فرياد و فغان را گويند و سبزه كه در كنار جوى و رودخانه و تالاب و جائى كه آب بسيار باشد برويد و پرويزن را نيز گفته‌اند كه آرد بيز باشد .

پريزن -

بر وزن كشيدن مخفف پرويزن است كه آرد بيز باشد .

پريساى -

با سين بىنقطه مخفف پرى افساى است كه پريخان و افسونگر و تسخير كننده باشد .

پريسوز -

با سين بىنقطه بر وزن پريروز نام ديرى و معبدى بوده در زمان خسرو پرويز و بعضى گويند نام مقاميست كه شيرين از دشت آبخوك به آنجا رفت .

پريش -

با تحتانى مجهول بر وزن كشيش پريشان و پريشان كننده را گويند و امر به اين معنى هم هست يعنى پريشان كن و از هم بپاش و پريشان كردن و از هم جدا نمودن را نيز گفته‌اند و به معنى پريشانى و آشفتگى هم آمده است .

پريشد -

يعنى پريشان كند و پراكنده سازد .

پريشن -

بر وزن كشيدن مخفف پريشان باشد و به معنى افشاندن و پريشان كردن هم آمده است .

پريشيد -

ماضى پريشيدن است يعنى پريشان كرد و پراكنده ساخت .

پريشيدن -

بر وزن پرى ديدن به معنى بدحال و پريشان گردانيدن و بىخود گشتن باشد .

پريشيده -

بر وزن پرى ديده به معنى پريشان شده و بر باد داده و متفرق ساخته باشد .

پرى گرفته -

كسى را گويند كه جن به او يار شده باشد و او از مغيبات خبر دهد و از ماضى و مستقبل گويد و دزد برده پيدا كند و هر چيز كه در خاطر