گويند كه از سوار و پياده كشيده شود و آن را به عربى صف خوانند و دامن و طرف و كناره هر چيز را نيز گويند همچو پره بيابان و پرهبينى و پره كوه و جزوى از قفل كه بدان محكم شود و برگ كاه را هم گفتهاند و پره آسيا و دولاب و امثال آن باشد و به معنى پهلو نيز به نظر آمده است كه به عربى جنب خوانند .
پرهازه -
بر وزن دروازه چوب پوسيده و ركوى سوخته باشد كه بر بالاى سنگ چخماق گذاشته چخماق بدان زنند تا آتش در آن افتد .
پرهام -
بر وزن فرجام نامى است پارسى باستانى و معرب آن براهيم است .
پرهختن -
به فتح ثالث و سكون خاى نقطهدار بر وزن برجستن به معنى ادب كردن باشد و به كسر ثالث هم آمده است .
پرهوده -
بر وزن فرموده سخن بيهوده را گويند و جامه كه از تابش و حرارت آتش رنگ گردانيده به سوختن نزديك رسيده باشد .
پرهون -
بر وزن مجنون دايره و هر چيز ميان خالى را گويند مانند چنبر و طوق و هاله ماه و امثال آن .
پرهيختن -
بر وزن انگيختن به معنى ادب كردن باشد .
پرهيز -
بر وزن پرويز آنست كه به عربى حذر و احتراز مىگويند و نزد محققين اجتناب از ما سوى اللّه نمودن باشد و به معنى ترس و بيم و نگاهداشت خود از مضرت و به معنى تفاوت هم به نظر آمده است .
پرى -
به فتح اول و كسر ثانى و سكون تحتانى معروف است كه نقيض ديو باشد و مخفف پريز هم هست كه پريروز باشد كه روز پيش ديروز است و مضارع مخاطب پريدن باشد و به ضم اول به معنى پر و مملو بودن .
پرى افساى -
افسونگر باشد يعنى صاحب تسخير و شخصى كه از براى تسخير جن افسون خواند .
پريچه -
بر وزن دريچه ليف خرما را گويند و از آن ريسمان تابند .
پريخوان -
با خاى نقطهدار و واو معدوله بر وزن پريشان افسونگر و شخصى كه تسخير جن كرده باشد .
پريدار -
به فتح اول بر وزن خريدار كسى را گويند كه جن داشته باشد و دخترى كه افسونگران چيزها بخوانند و به او بدمند تا او به رقص در آيد و از ماضى مستقبل چيزها بگويند و ديوانه و مجنون را هم گفتهاند و جا و مقام ديو را نيز گويند .
پريدخت -
بر وزن همى گفت نام دختر پادشاه چين است كه سام نريمان عاشق او شد و زال از او به هم رسيد .
پرير -
بر وزن حرير روز پيش از ديروز باشد كه روز حال روز سيم است .
پريز -
با تحتانى مجهول بر وزن مويز فرياد و فغان را گويند و سبزه كه در كنار جوى و رودخانه و تالاب و جائى كه آب بسيار باشد برويد و پرويزن را نيز گفتهاند كه آرد بيز باشد .
پريزن -
بر وزن كشيدن مخفف پرويزن است كه آرد بيز باشد .
پريساى -
با سين بىنقطه مخفف پرى افساى است كه پريخان و افسونگر و تسخير كننده باشد .
پريسوز -
با سين بىنقطه بر وزن پريروز نام ديرى و معبدى بوده در زمان خسرو پرويز و بعضى گويند نام مقاميست كه شيرين از دشت آبخوك به آنجا رفت .
پريش -
با تحتانى مجهول بر وزن كشيش پريشان و پريشان كننده را گويند و امر به اين معنى هم هست يعنى پريشان كن و از هم بپاش و پريشان كردن و از هم جدا نمودن را نيز گفتهاند و به معنى پريشانى و آشفتگى هم آمده است .
پريشد -
يعنى پريشان كند و پراكنده سازد .
پريشن -
بر وزن كشيدن مخفف پريشان باشد و به معنى افشاندن و پريشان كردن هم آمده است .
پريشيد -
ماضى پريشيدن است يعنى پريشان كرد و پراكنده ساخت .
پريشيدن -
بر وزن پرى ديدن به معنى بدحال و پريشان گردانيدن و بىخود گشتن باشد .
پريشيده -
بر وزن پرى ديده به معنى پريشان شده و بر باد داده و متفرق ساخته باشد .
پرى گرفته -
كسى را گويند كه جن به او يار شده باشد و او از مغيبات خبر دهد و از ماضى و مستقبل گويد و دزد برده پيدا كند و هر چيز كه در خاطر