تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 196

مساهمون:

ص١٩٦

پرگاس -

با كاف فارسى بر وزن كرباس به معنى درهم آويختن و تلاش كردن باشد و به زبان علمى هند طلوع آفتاب را گويند .

پرگال -

با لام بر وزن و معنى پرگار است كه افزار دايره كشيدن باشد و به معنى سامان و جمعيت و اشياى عالم هم آمده است .

پرگاله -

بر وزن هر ساله به معنى حصه و پاره باشد و پينه و وصله را نيز گويند كه بر جامه دوزند و پارچه‌اى هم هست ريسمانى مانند مثقالى .

پركام -

با كاف تازى بر وزن بدنام زهدان و بچه‌دان را گويند .

پركان -

به فتح اول بر وزن اركان به معنى جهل باشد كه در برابر علم است و آن ساكت بودن از جواب است به سبب عدم معرفت .

پركاوش -

به كسر واو بر وزن افزايش بريدن شاخهاى زيادتى است از درخت انگور و درختان ديگر .

پركر -

به فتح اول و كاف تازى و سكون ثانى و راى قرشت به معنى انتظار و منتظر بودن و چشم به راه داشتن باشد و با كاف طوق مرصعى بوده كه ملوك پيشين در گردن مىكرده‌اند و گاه بر گردن اسب مىانداخته‌اند و مخفف پرگار هم هست .

پركم -

به فتح كاف تازى بر وزن پرچم ناچيز شده و از كار رفته و بيكار افتاده را گويند .

پرگنده -

به فتح كاف فارسى بر وزن شرمنده مخفف پراكنده است كه پريشان و متفرق گرديده باشد و با كاف تازى كنايه از درمانده و عاجز شده باشد .

پرگنه -

به فتح اول و كاف فارسى و نون و سكون ثانى زمينى را گويند كه از آن مال و خراج بگيرند و مركبى باشد از عطريات و بويهاى خوش و آن را در هندوستان ارگجه گويند و در عربى ذريره خوانند و به اين معنى به كسر كاف فارسى هم آمده است .

پرگوك -

با كاف فارسى بر وزن مفلوك عمارت عالى را گويند .

پرماس -

با ميم بر وزن كرباس به معنى لمس و لامسه باشد كه دست بر جائى سودن است و به معنى علم و دانستن و خلاصى و نجات و يازيدن يعنى دراز كردن و نمو و باليدن هم هست و به معنى پرداختن هم آمده است .

پرماه -

بر وزن درگاه افزارى باشد حكاكان و درودگران را كه بدان مرواريد و ديگر جواهر و چوب و تخته سوراخ كنند و به عربى مثقب خوانند .

پرمخيده -

به كسر خاى نقطه‌دار بر وزن صف كشيده مخالف و خودراى را گويند و فرزندى را نيز گفته‌اند كه عاق و عاصى پدر و مادر شده باشد .

پرمر -

بر وزن مرمر به معنى انتظار و اميد باشد و زنبور عسل را نيز گفته‌اند .

پرمگس -

به كسر ثانى معروف است و كنايه از هر چيز بسيار تنگ و نازك باشد و نوعى از اسلحه است و گاهى به طريق استعاره شمشير جوهردار را گويند و جوهر شمشير و فولاد جوهردار را نيز پر مگسى مىگويند و جنسى از جامهء ابريشمى هم هست و نوعى از نى نواختن و خوانندگى را نيز گفته‌اند .

پرمو -

بر وزن بدخو به معنى پرمر باشد كه انتظار و اميد است و زنبور عسل را نيز گويند .

پرموته -

به فتح اول و آخر كه تاى قرشت باشد بر وزن فرموده به معنى چيز باشد كه به عربى شيئى گويند چنان كه گويند چه پرموته مىخواهد يعنى چه چيز مىخواهد .

پرموده -

بر وزن فرموده نام پسر ساده شاه است .

پرمور -

بر وزن فغفور به معنى انتظار باشد و زنبور عسل را نيز گويند .

پرموز -

به فتح اول بر وزن سردوز به معنى پرمور است كه انتظار و اميد و زنبور عسل باشد و به ضم اول علف را گويند كه سبزهء خشك شده است .

پرموزه -

بر وزن چلغوزه به معنى پرموز است كه انتظار و اميد باشد و زنبور عسل را هم گفته‌اند و نام پسر ساده شاه نيز هست و به اين معنى با ذال نقطه‌دار هم آمده است و اصح اين است بنا بر قاعدهء كلى .

پرمون -

بر وزن گردون به معنى زينت و آرايش باشد .

پرمه -

به فتح اول و ثالث و سكون ثانى به معنى پر ماه است كه افزار چيزها سوراخ كردن باشد و به عربى مثقب گويند و به معنى پدمه هم آمده است كه لخت و حصه و بهره باشد و بعضى به اين معنى به ضم اول گفته‌اند و به كسر اول كاهلى كردن در كارها