خطاف كوهى باشد .
پرستوك -
به سكون كاف به معنى پرستو است كه خطاف باشد گويند اگر بچهء اول پرستوك را بگيرند وقتى كه ماه در افزونى بود و شكم او را بشكافند دو سنگريزه از شكم او بر آيد يكى يك رنگ و ديگرى الوان چون در پوست گوساله يا بز كوهى پيچند پيش از آن كه گرد و خاك بر آن نشيند و بر بازوى مصروع بندند يا بر گردنش آويزند صرع از او زايل گردد و گويند اگر دو پرستوك بگيرند يكى نر و يكى ماده و سرهاى آنها را به آتش بسوزانند و در شراب ريزند هر كس از آن شراب بخورد مست نگردد و اگر خون او را به خورد زنان بدهند شهوت ايشان منقطع گردد و بر پستان دختران مالند نگذارد كه بزرگ شود و اگر سرگين او را در چشم كشند سفيدى كه در چشم افتاده باشد ببرد و سرگين او با زهرهء وى خضاب رنگين باشد و اگر سرگين او با زهرهء گاو بياميزند و بر موى طلا كنند بىهنگام سفيد نشود .
پرسته -
به كسر اول و ثانى بر وزن فرشته زنى خدمتكار باشد و به فتح اول و ثانى پرستيده را گويند يعنى آنچه او را پرستند و ستايش كنند به حق همچو خداى تعالى و به باطل همچو بت .
پرسق -
به ضم اول و ثالث و سكون ثانى و قاف جانورى است كه آن را راسو گويند و به عربى ابن عرس خوانند اگر درون شكم او را نمك سود كرده او را خشك سازند دو مثقال آن دفع باد سموم كند .
پرسم -
به ضم ثالث بر وزن گندم آردى را گويند كه بر خمير پاشند تا بر جاى نچسبد .
پرسنده خيال -
به ضم اول كنايه از شاعر و منشى باشد .
پرسه -
به ضم اول و ثالث مخفف پارسه است كه گدائى باشد و به ضم اول به معنى پرسيدن و احوال بر گرفتن و به عيادت بيمار رفتن باشد .
پرسيان -
به فتح ثالث بر وزن پهلوان گياهى است كه بر درخت پيچد و آن را به عربى عشقه گويند .
پرسياوش -
به فتح اول و سكون ثانى و كسر ثالث و تحتانى به الف كشيده و واو مضموم به شين قرشت زده نام گياهى است كه خلاشهء آن باريك و سياه فام و برگ آن سبز رنگ مىباشد و بيشتر در گوشه و كنار حوضها مىرويد و آن را به عربى شعر الجن و لحية الحمار خوانند و شكلى را نيز گويند از اشكال فلكى مشتمل بر بيست و نه ستاره به صورت مردى بر پاى ايستاده و سر غولى در دست آويخته و آن را راس الغول خوانند و كواكب آن در برج نور است به اتفاق ارباب رصد و درزيجات و كتاب صور كواكب به اين معنى بر شاوش نوشتهاند با باى ابجد و به جاى حرف ثالث شين قرشت و به حذف ياى حطى اللّه اعلم .
پرسياوشان -
به الف و نون به معنى اول پر سياوش است كه گياهى باشد دوائى اگر آن را بسوزانند و با روغن زيت و سركه بر سر كل مالند موى بروياند .
پرشيدن -
با شين نقطهدار بر وزن فهميدن به معنى پرباد دادن باشد .
پرغازه -
با غين نقطهدار بر وزن دروازه بيخ و بن پر جانوران پرنده را گويند و آن به گوشت بدن آنها چسبيده است .
پرغزه -
به فتح اول و غين و زاى نقطهدار و سكون ثانى مخفف پرغازه است كه بيخ و بن پر جانوران پرنده باشد .
پرغول -
بر وزن معقول گندم و جو نيم كوفته و خرد شده را گويند و آشى را نيز گفتهاند كه از آن پزند و حلوائى هم هست كه آن را افروشه خوانند .
پرغونه -
بر وزن همدونه هر چيز كه زشت و نازيبا باشد .
پرك -
به فتح اول و ثانى و سكون كاف ستارهء سهيل را گويند و نام رودخانهاى هم هست و مطلق صدا و ندا را نيز گفتهاند و به اين معنى به جاى حرف اول تاى قرشت هم آمده است .
پرگار -
با كاف فارسى بر وزن سردار نام افزاريست كه بنايان و نقاشان بدان دايره كشند و معرب آن فرجار است و اشياى عالم را نيز گويند و به معنى جمعيت و اسباب و سامان هم آمده است و چنبر و طوق گردن را نيز گويند .
پرگاره -
بر وزن همواره به معنى پرگار است كه افزار دايره كشيدن و اشياى عالم باشد و جنسى است از پارچه متقالى .