برگردانيدن از معده و آن را به تركى اوخشى گويند و آن دليل هضم شدن طعمه و پاك گرديدن معده است و به معنى مجرد گشتن و نشاط كردن هم هست .
پرانه -
بر وزن زمانه نام شهرى و مدينهايست نامعلوم .
پرانيدن -
بر وزن دوانيدن كنايه از تعريف كردن باشد .
پراور -
با واو بر وزن برابر تيزپر و تيزرو و پرنده را گويند .
پراوند -
بر وزن زراوند چوب گندهء باشد كه در پس در اندازند تا در گشوده نگردد .
پراهام -
با ميم ساكن در آخر بر وزن فراهان نامى است پارسى باستانى و معرب آن ابراهيم است و نام جهودى بوده در نهايت سامان و تجمل در زمان بهرام گور و بهرام سامان او را تمام به سقائى لنبك نام بخشيد .
پربار -
بر وزن هر بار خانهء تابستانى را گويند .
پرباره -
بر وزن انگاره به معنى پربار است كه خانهء تابستانى باشد .
پربال -
بر وزن هر سال به معنى پرباره است كه خانهء تابستانى باشد چه در فارسى راى بىنقطه و لام به هم تبديل مىيابند چنان كه در فايدهء چهارم گذشت .
پرباله -
بر وزن هر ساله به معنى پربال است كه خانه تابستانى باشد .
پرپايه -
به ضم اول و سكون ثانى و باى فارسى به الف كشيده و فتح ياى حطى جانوريست كه آن را هزار پايه مىگويند و به عربى شبث خوانند و بعضى گويند جانوركى است پر دست و پا كه عوام آن را خرخدا مىگويند .
پربرناوش -
با باى ابجد و راى قرشت و نون به الف كشيده و واو و شين نقطهدار و حركت نامعلوم لفظى است به معنى آسمان كه عربان فلك خوانند .
پرپره -
به فتح باى فارسى بر وزن غرغره فلوس كوچك بسيار تنگ به غايت ريزه را گويند .
پرپهن -
به فتح باى فارسى و ها بر وزن نسترن رستنى باشد كه آن را خرفه گويند و به عربى فرفخ و بقلة الحمقا خوانند به سبب آن كه پيوسته در سرهاى راه و گند آبها رويد و استشمام آن غشى را زايل كند و منع احتلام نمايد و به سكون ها هم گفتهاند و معرب آن فرفين بر وزن نعلين باشد .
پرپين -
به كسر باى فارسى بر وزن رنگين ماه پروين را گويند و به عربى جدوار خوانند .
پرتاب -
با تاى قرشت بر وزن مهتاب به معنى انداختن باشد و نوعى از تير هم هست كه آن را بسيار دور توان انداخت .
پرتابيان -
بر وزن بغداديان كنايه از تيراندازان است .
پرتاد -
بر وزن فرهاد ، غيبت و سخنچينى را گويند .
پرتاش -
بر وزن فرداش نام ولايتى است از تركستان .
پرتو -
به فتح اول و ثالث و سكون ثانى و واو فروغ و عكس و روشنائى و شعاع را گويند و آن از جرمى نورانى ظاهر مىشود و الا بذاته وجودى ندارد و به معنى آسيب و صدمه هم به نظر آمده است .
پرچم -
به فتح اول و جيم فارسى بر وزن مرهم چيزى باشد سياه و مدور كه بر گردن نيزه و علم بندند و قطاس را نيز گفتهاند و آن دم نوعى از گاو بحرى باشد كه بر گردن اسبان بندند و بعضى آن گاو را نيز پرچم خوانند و گويند نوعى از گاو كوهى است و در كوههاى ما بين ملك خطا و هندوستان مىباشد و غژغا و همان است و به معنى كاكل هم آمده است و با باى ابجد نيز گفتهاند .
پرچين -
بر وزن پروين حصارى باشد كه از خار و خلاشه و شاخ درختان بر دور باغ و فاليز و كشتزار سازند و چوبهاى سرتيز و خارى را نيز گويند كه بر سرهاى ديوارها نصب كنند و محكم كردن چيزى باشد در چيزى مانند ميخى كه بر تخته زنند و دنبالهء آن را از جانب ديگر خم دهند و محكم كنند .
پرخاش -
با خاى نقطهدار بر وزن فرداش به معنى خصومت و جنگ و جدال باشد و آن را به عربى وغا گويند و خصومت زبانى را هم گفتهاند .
پرخاشخور -
با خاى نقطهدار و واو معدوله بر وزن پردازگر شجاع و جنگجوى و جنگآور باشد و به حذف واو معدوله هم آمده است به معنى خريد كننده و خريدار جنگ .
پرخچ -
به فتح اول و ثانى و سكون ثالث و جيم فارسى كفل و ساغرى اسب و استر و امثال آن باشد .