گويند .
پجيو -
به فتح اول و كسر ثانى و سكون تحتانى و واو ، اشتغال به امريست كه غرض از آن اعتقاد به هم رسانيدن مردم باشد به كسى و آن را سالوسى و ريا خوانند .
پچپچ -
به ضم هر دو باى فارسى و سكون هر دو جيم عجمى حرف زدن آهسته را گويند و كلمهء باشد كه شبانان بز را بدان پيش خود خوانند و نوازش كنند .
پچپچه -
به ضم اول و ثالث و به سكون ثانى و فتح جيم فارسى سخنى را گويند كه در السنه و افواه افتد و همه كس به طريق سرگوشى و خفيه به هم گويند .
پچشك -
به ضم اول و ثانى و سكون شين قرشت و كاف پشكل گوسفند و بز و امثال آن را گويند و پشكل شتر را هم گفتهاند .
پچكم -
به كسر اول بر وزن اشكم بارگاه و ايوان و صفه را گويند و خانهاى را نيز گفتهاند كه اطراف آن پنجره و شبكه باشد و به فتح اول هم آمده است و گرگ را نيز گويند كه به تازى ذئب گويند .
پچل -
به فتح اول و ثانى بر وزن كچل شخصى را گويند كه پيوسته لباس خود را ضايع كند و چركن و ملوث گرداند .
پچواك -
با واو بر وزن افلاك ترجمان را گويند و آن شخصى باشد كه لغت زبانى را به زبان ديگر بيان كند و بعضى گويند به معنى ترجمه است نه ترجمان .
پچوه -
به فتح اول و ضم ثانى و سكون ثالث و ظهور ها به معنى آخر پچواك است كه ترجمه باشد .
پخ -
به فتح اول و سكون ثانى به معنى خوش و په باشد و تكرار آن به معنى پهپه و خوش خوش است و آن را به عربى بخبخ خوانند و طوبى لك و مرحبا بك هم گويند و به معنى پهلو هم آمده است همچنان كه گويند چهار پخ است يعنى چهار پهلو است و به كسر اول كلمهايست كه سگ و گربه را بدان برانند و دور كنند و به اين معنى به فتح اول هم درست است چه با مطبخ قافيه كردهاند .
پخپخو -
به كسر اول و باى فارسى آن است كه شخصى انگشتان خود را در زير بغل ديگرى به نوعى حركت دهد كه آن شخص به خنده افتد .
پخت -
به ضم اول و سكون ثانى و فوقانى ماضى پختن است و لگد را نيز گويند مطلقا خواه اسب بر كسى زند و خواه آدم و حيوانات ديگر و به فتح اول به معنى پهن و پخش باشد مثل آن كه چيزى در زير پاى آدمى يا حيوان ديگر يا در زير چيزى ديگر پهن شده باشد گويند پخت شد و پخش گرديد .
پخته جوش -
به ضم اول و جيم بر وزن كهنه پوش شرابى را گويند كه آن را با دوائى چند جوشانيده باشند و آن چنان است كه شيرهء انگور نفيس را با گوشت بره فربه در ديگ كنند و باقى ادويه را نيم كوفته در كيسه كنند و در ديگ اندازند و بجوشانند تا گوشت مهرا شود بعد از آن صاف كرده بنوشند .
پخته خور -
به ضم اول و خا و واو معدوله و راى بىنقطهء ساكن گدا و گدائى كننده را گويند و به معنى داماد هم آمده است و او را پختهخوار هم گويند .
پخته گاو -
به ضم اول و كاف به الف كشيده و به واو زده داروى چند است كه در آب جوشانند و بدن بيمار را بدان بشويند و آن را به عربى نطول خوانند .
پخچ -
به فتح اول و سكون ثانى و جيم فارسى به معنى پخت و پخش و پهن باشد .
پچود -
بر وزن فرسود يعنى كوفته شد و پهن گرديد .
پخچوده -
بر وزن فرسوده به معنى كوفته شده و پهن و پخش گرديده باشد .
پخچيدن -
بر وزن بخشيدن به معنى كوفته شدن و پهن گرديدن باشد .
پخچيده -
بر وزن فهميده به معنى پخچوده باشد كه كوفته شده و پهن گرديده است .
پخس -
به فتح اول و سكون ثانى و سين بىنقطه به معنى گذارش و كاهش بدل و تافتن دل باشد از غم و غصه بىچيزى و گداختن موم و پيه و روغن را نيز گفتهاند از حرارت آتش يا آفتاب و پژمرده شدن چيزى را نيز گويند و مزروع بىآب و حاصل آمده و هر چيز ناقص را هم گفتهاند و پوستى كه از حرارت آتش چين چين شده باشد و به معنى عشوه و خرام نيز آمده است .
پخسان -
بر وزن مستان ، پژمرده شده و گداخته گرديده و فراهم آمده را گويند از غم و درد و به معنى عشوهكنان و خرامان هم آمده است .