تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 190

مساهمون:

ص١٩٠

پخسينه -

بر وزن نقشينه به معنى اول پخسان باشد كه پژمرده شده و فراهم آمده است .

پخش -

به فتح اول و سكون ثانى و شين نقطه‌دار به معنى پخت و پخچ و پهن است و به معنى سست هم گفته‌اند كه نقيض سخت باشد و پژمرده و بىآب را نيز گويند .

پخشا -

به فتح اول و سكون ثانى و ثالث به الف كشيده به معنى مضايقه و دريغ باشد و مضايقه نمودن و دريغ داشتن را نيز گويند .

پخشود -

بر وزن مقصود يعنى كوفته شد و پهن گرديد .

پخشوده -

بر وزن محموده به معنى كوفته شده و پهن گرديده باشد .

پخشيد -

بر وزن بخشيد يعنى كوفته شد و پهن گرديد .

پخشيدن -

بر وزن فهميدن كوفته شدن و پهن گرديدن چيزى باشد .

پخشيده -

بر وزن فهميده كوفته شده و پهن گرديده باشد .

پخلوچه -

با لام بر وزن پسكوچه به معنى پخپخو باشد و آن انگشتان را در زير بغل كسى به حركت در آوردن باشد به عنوانى كه آن كس را خنده گيرد .

پخليچه -

با لام بر وزن زنگيچه ، به معنى پخلوچه است كه زير بغل كسى را خاريدن باشد به عنوان خوش طبعى .

پد -

به كسر اول و سكون ثانى مخفف پدر باشد و به فتح اول درختى را گويند كه هرگز بار ندهد و به ضم اول چوب پوسيده باشد كه آتش‌گير كنند .

پدپود -

به ضم اول و باى فارسى بر وزن پردود به معنى خسف باشد كه آتش‌گيره است و به عربى حراقه گويند .

پدرام -

با راى قرشت بر وزن اسلام به معنى آراسته و نيكو و خوش و خرم باشد و جاى خواب و آرام را نيز گويند و به معنى هميشه و دايم و پاينده هم هست .

پدرخته -

به سكون خاى نقطه‌دار بر وزن برجسته غمگين و اندوهناك را گويند .

پدرزه -

بر وزن تبرزه طعامى باشد كه آن را در رومال و لنگى بندند و از جائى به جائى برند و آن را زله گويند و به معنى حصه و بهره هم آمده است و بعضى گويند هر چيز كه در رومال و لنگى بسته شده باشد چه آن رومال بسته را مجموع پدرزه خوانند .

پدرود -

بر وزن فرسود به معنى سلامت باشد و به معنى وداع نيز آمده است .

پدمه -

بر وزن صدمه به معنى حصه و بهره و زله باشد و هر چيز را نيز گويند كه در لنگى و رومالى بسته باشند .

پدندر -

بر وزن سكندر پدر سببى را گويند كه شوهر مادر است و بر وزن غضنفر و حق نظر هم آمده است .

پدواز -

بر وزن پرواز دو چوب بلند باشد كه هر دو را از هم به اندك فاصله بر زمين فروبرند و چوب ديگر به عرض بر بالاى آنها بندند تا كبوتران و گاهى جانوران شكارى بر آن نشينند و آن را به عربى ميقعه خوانند و در مؤيد الفضلاء گرداگرد كلاه و دهان انسان و حيوانات ديگر باشد از جانب بيرون و منقار مرغان .

پده -

به فتح اول و ثانى نام درختى است كه هرگز بار و ميوه ندهد و آن را به عربى غرب خوانند و به ضم اول چوب پوسيده باشد كه آن را آتشگيره سازند و به عربى حراقه گويند و به اين معنى به فتح اول هم آمده است .

پديدار -

به فتح اول بر وزن خريدار به معنى ظهور باشد كه از ظاهر شدن و نمايان گرديدن است و به معنى موجود هم هست چنان كه گويند پديدار آمد يعنى موجود شد .

پديسار -

با سين بىنقطه بر وزن پديدار بر سر كارى رفتن باشد كه پيش از اين شروع در آن كرده باشند .

پذرفت -

به كسر اول و سكون ثانى و راى بىنقطهء مضموم به فا و فوقانى زده ماضى پذرفتن به معنى قبول كردن و اعتراف است .

پذرفتكار -

با كاف به الف كشيده و به راى قرشت زده به معنى قبول كننده و فرمانبردار و مقر و معترف باشد .

پذرفتن -

بر وزن دل بردن به معنى قبول كردن و اعتراف نمودن باشد .

پذرفته -

بر وزن دل برده به معنى اقرار و اعتراف