پاى بز افكندن -
به ضم باى ابجد و سكون زاى هوز كنايه از بىطاقت و بىآرام شدن و سحر كردن باشد چه گويند كه قصابان افسونى خوانند و بر پاى بزى بدمند يا چيزى بنويسند و ببندند و آن بز را به صحرا سر دهند تمام گلهء گوسفندان و بزها پيش آن بز آيند و قصابان هر كدام را كه خواهند بگيرند .
پاى به زمين نرسيدن -
كنايه از خوشحالى مفرط و انتعاش طبيعت باشد .
پاى بست و پاى بسته -
كنايه از پيكار و گرفتار و مقيد و ايستاده و منتظر و اسير محبت باشد .
پاى پوزان -
با باى فارسى و زاى تازى بر وزن پاى كوبان آواز مهيب سهمناك را گويند .
پاى پيچيدن -
كنايه از سر تافتن و رفتن و گريختن و جاى كندن باشد .
پاى پيل -
با باى فارسى بر وزن نارجيل حرفهاى باشد كه اكثر و اغلب زنگيان دارند و نوعى از قدح و پيالهء شرابخورى نيز هست .
پاى تابه گشادن -
كنايه از سفر بازماندن و اقامت كردن باشد و كنايه از سفر آمدن و مقيم شدن هم هست .
پايچال -
با جيم فارسى بر وزن پايمال به معنى پاچال است و آن گوى باشد كه بافندگان در وقت بافندگى پاهاى خود را در آن آويزند .
پايچه -
بر وزن پارچه تنبان و شلوار باشد و آن را به عربى رجلان خوانند .
پاى حوض -
كنايه از جاى رسوائى و بدنامى باشد .
پاى خاكى كردن -
كنايه از سفر كردن و قدم رنجه فرمودن و طلبكارى نمودن باشد .
پاى خست -
با خاى نقطهدار بر وزن پاىبست هر چيز را گويند كه در زير پا كوفته و ماليده شده باشد اعم از زمين و چيزى ديگر .
پاى خسته -
بر وزن پاى بسته به معنى پاى خست باشد و آن هر چيزيست كه در زير پاى كوفته شده باشد .
پاى خوان -
با واو معدوله بر وزن آسمان به معنى ترجمه باشد و آن معنى لغتى است از زبانى به زبان ديگر .
پاى خوست -
با واو معدوله بر وزن و معنى پاى خست باشد و آن زفين يا چيزى ديگر كه در زير پاى كوفته شده باشد .
پاى خوشه -
بر وزن چار گوشه زمينى را گويند پر از گل و لاى كه به سبب تردد مردم و حيوانات ديگر بر آن خشك و سخت شده باشد .
پيدار -
بر وزن نامدار نام خداى تعالى است جل جلاله و به معنى هميشه و برقرار و جاويدان هم هست و اسب جلد و پادار را نيز گويند و كعبتين قلب را هم گفتهاند .
پايداره -
به فتح راى قرشت به معنى پايمرد است كه مددكار و يارى دهنده باشد .
پايدام -
بر وزن شادكام نوعى از تله و دام است و آن چنان باشد كه سيخهاى باريك از چوب به مقدار يك وجب تراشند و بر سر هر يك دامى بندند و سر ديگر آن را به زمين فرو برند و صياد در پناه گاوى يا خرى در آمده پيش رود و جانور را رم داده به جانب دام بند آورد تا پايهاى ايشان در دام بند شود و مرغى را نيز گويند كه صياد در كنار دام بندند تا مرغان ديگر به هواى او آيند و در دام افتند آن را به عربى ملواح خوانند و دامگاه را نيز گويند و نيز حلقه باشد از چرم كه هر سرى در آن كنند و بر بالاى درختهاى بلند همچو درخت خرما و مانند آن رويد .
پايدر گشتن -
كنايه از عاجز و ناتوان شدن باشد .
پاى رنج -
به فتح راى قرشت و سكون نون و جيم زرى باشد كه به اجرت قاصدان دهند و آنچه به شاعران و مطربان دهند كه در مجلس مهمانى حاضر شوند .
پاير -
بر وزن جايز مخفف پائيز است كه فصل خزان و برگريزان باشد و با زاى فارسى هم آمده است .
پايزار -
بر وزن پايدار كفش و پاى افزار باشد .
پايزه -
بر وزن جايزه حكمى باشد كه ملوك به كسى دهند تا مردم اطاعت آن كس كنند .
پايژه -
با زاى فارسى مفتوح ريسمانى باشد كه بر دامن خيمه و سراپرده نصب نمايند و آن را به ميت بسته بر زمين استوار كنند و چيزى كه عنان را بدان بندند .
پايست -
بر وزن دانست به معنى بقا و ثبات كرد و پاينده ماند .