تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 186

مساهمون:

ص١٨٦

پاى بز افكندن -

به ضم باى ابجد و سكون زاى هوز كنايه از بىطاقت و بىآرام شدن و سحر كردن باشد چه گويند كه قصابان افسونى خوانند و بر پاى بزى بدمند يا چيزى بنويسند و ببندند و آن بز را به صحرا سر دهند تمام گلهء گوسفندان و بزها پيش آن بز آيند و قصابان هر كدام را كه خواهند بگيرند .

پاى به زمين نرسيدن -

كنايه از خوشحالى مفرط و انتعاش طبيعت باشد .

پاى بست و پاى بسته -

كنايه از پيكار و گرفتار و مقيد و ايستاده و منتظر و اسير محبت باشد .

پاى پوزان -

با باى فارسى و زاى تازى بر وزن پاى كوبان آواز مهيب سهمناك را گويند .

پاى پيچيدن -

كنايه از سر تافتن و رفتن و گريختن و جاى كندن باشد .

پاى پيل -

با باى فارسى بر وزن نارجيل حرفه‌اى باشد كه اكثر و اغلب زنگيان دارند و نوعى از قدح و پيالهء شرابخورى نيز هست .

پاى تابه گشادن -

كنايه از سفر بازماندن و اقامت كردن باشد و كنايه از سفر آمدن و مقيم شدن هم هست .

پايچال -

با جيم فارسى بر وزن پايمال به معنى پاچال است و آن گوى باشد كه بافندگان در وقت بافندگى پاهاى خود را در آن آويزند .

پايچه -

بر وزن پارچه تنبان و شلوار باشد و آن را به عربى رجلان خوانند .

پاى حوض -

كنايه از جاى رسوائى و بدنامى باشد .

پاى خاكى كردن -

كنايه از سفر كردن و قدم رنجه فرمودن و طلبكارى نمودن باشد .

پاى خست -

با خاى نقطه‌دار بر وزن پاىبست هر چيز را گويند كه در زير پا كوفته و ماليده شده باشد اعم از زمين و چيزى ديگر .

پاى خسته -

بر وزن پاى بسته به معنى پاى خست باشد و آن هر چيزيست كه در زير پاى كوفته شده باشد .

پاى خوان -

با واو معدوله بر وزن آسمان به معنى ترجمه باشد و آن معنى لغتى است از زبانى به زبان ديگر .

پاى خوست -

با واو معدوله بر وزن و معنى پاى خست باشد و آن زفين يا چيزى ديگر كه در زير پاى كوفته شده باشد .

پاى خوشه -

بر وزن چار گوشه زمينى را گويند پر از گل و لاى كه به سبب تردد مردم و حيوانات ديگر بر آن خشك و سخت شده باشد .

پيدار -

بر وزن نامدار نام خداى تعالى است جل جلاله و به معنى هميشه و برقرار و جاويدان هم هست و اسب جلد و پادار را نيز گويند و كعبتين قلب را هم گفته‌اند .

پايداره -

به فتح راى قرشت به معنى پايمرد است كه مددكار و يارى دهنده باشد .

پايدام -

بر وزن شادكام نوعى از تله و دام است و آن چنان باشد كه سيخهاى باريك از چوب به مقدار يك وجب تراشند و بر سر هر يك دامى بندند و سر ديگر آن را به زمين فرو برند و صياد در پناه گاوى يا خرى در آمده پيش رود و جانور را رم داده به جانب دام بند آورد تا پايهاى ايشان در دام بند شود و مرغى را نيز گويند كه صياد در كنار دام بندند تا مرغان ديگر به هواى او آيند و در دام افتند آن را به عربى ملواح خوانند و دامگاه را نيز گويند و نيز حلقه باشد از چرم كه هر سرى در آن كنند و بر بالاى درختهاى بلند همچو درخت خرما و مانند آن رويد .

پايدر گشتن -

كنايه از عاجز و ناتوان شدن باشد .

پاى رنج -

به فتح راى قرشت و سكون نون و جيم زرى باشد كه به اجرت قاصدان دهند و آنچه به شاعران و مطربان دهند كه در مجلس مهمانى حاضر شوند .

پاير -

بر وزن جايز مخفف پائيز است كه فصل خزان و برگ‌ريزان باشد و با زاى فارسى هم آمده است .

پايزار -

بر وزن پايدار كفش و پاى افزار باشد .

پايزه -

بر وزن جايزه حكمى باشد كه ملوك به كسى دهند تا مردم اطاعت آن كس كنند .

پايژه -

با زاى فارسى مفتوح ريسمانى باشد كه بر دامن خيمه و سراپرده نصب نمايند و آن را به ميت بسته بر زمين استوار كنند و چيزى كه عنان را بدان بندند .

پايست -

بر وزن دانست به معنى بقا و ثبات كرد و پاينده ماند .