تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 175

مساهمون:

ص١٧٥
كشيده نام مرغيست كه از هندوستان آورند و به طوطى اشتهار دارد و آن را طوطك نيز گويند .

بيغار -

به فتح اول بر وزن نيزار سرزنش و طعنه باشد .

بيغاره -

بر وزن گهواره به معنى بيغار است كه سرزنش و طعنه باشد .

بيغال -

به كسر اول بر وزن قيفال به معنى نيز باشد كه به عربى رمح خوانند .

بيگار -

با ثانى مجهول و كاف فارسى بر وزن بىزار كار فرمودن بىمزد يعنى كار بفرمايند و اجرت ندهند .

بيگاه -

با ثانى مجهول بر وزن بيراه به معنى شام است كه در برابر صبح باشد و غير وقت و درنگ را نيز گويند .

بيكم -

به فتح اول و كاف تازى و سكون ثانى و ميم صفه و ايوان را گويند .

بيكند -

به فتح اول و كاف بر وزن پيوند نام شهريست آباد كرده جمشيد و پاى تخت افراسياب بوده و بعضى گويند فريدون آن شهر را بنا كرده است .

بيگه -

با كاف فارسى بر وزن بيره مخفف بيگاه است كه وقت شام و غير وقت و درنگ باشد .

بيل -

با ثانى مجهول بر وزن فيل آلتى باشد آهنى كه باغبانان و امثال ايشان زمين بدان كنند و پاروئى را نيز گويند كه كشتى بانان به جهت راندن غراب سازند و نام ميوه‌ايست در هندوستان شبيه به بهى عراق و به لغت زند و پازند به معنى چاه باشد مطلقا كه به عربى بير خوانند و سبد سرگين كشى و كناسى را نيز گويند .

بيلاى -

با اول به يا رسيده و ثالث به الف كشيده و به تحتانى زده به لغت زند و پازند چاه باشد مطلقا كه عربان بير خوانند .

بيلسته -

با ثانى مجهول بر وزن بىدسته انگشتان دست را گويند و نوعى از گل هم هست .

بيلفت -

به ضم ثالث بر وزن مىگفت ستارهء زهره را گويند .

بيلقان -

به فتح اول و قاف به الف كشيده بر وزن نهروان شهريست از ولايت اران ما بين شروان و آذربايجان .

بيلك -

به فتح اول بر وزن عينك منشور پادشاهان و قبالهء خانه و باغ و امثال آن را گويند و تبرى را نيز گفته‌اند كه پيكان آن دو شاخ باشد و به كسر اول و ثانى و مجهول نوعى از پيكان باشد كه آن را مانند بيل كوچكى سازند و آن را پيكان شكارى نيز گويند و صاحب مؤيد الفضلاء مىگويد اين لغت هندى است ليكن در فارسى مستعمل شده است .

بيله -

با ثانى مجهول بر وزن حيله خشكى و جزيرهء ميان دريا و رودخانه باشد و نوعى از دوائى هم هست و طبله و خريطهء عطار را هم گفته‌اند و منشور پادشاهان و قباله خانه و باغ را نيز گويند و به معنى رخساره و پهلو نيز آمده است و پاروب كشتيبانان كه بدان غراب رانند و پيكانى كه مانند بيل سازند و چرك و ريمى كه از زخم آيد و به معنى پيله ابريشم هم به نظر آمده است و به تركى به معنى همچنين باشد .

بيم -

بر وزن ميم ترس و واهمه را گويند .

بيمار -

بر وزن ديوار ناتوان و خسته را گويند و امر به ترسيدن هم هست يعنى بترس .

بيمارسان -

يعنى بيمار مانند چه سان به معنى مانند هم آمده است و بيمارستان را نيز گويند كه به عربى دار الشفاء خوانند .

بيمار غنج -

بيمار معلوم و فتح غين نقطه‌دار و سكون نون و جيم به معنى بيمارناك و دردمند است يعنى بيشتر اوقات بيمار و رنجور باشد و كسى را نيز گويند كه بيمارى او از روى ناز و غمزه باشد .

بىمجابا پلنگ -

كنايه از دنيا و روزگار است و كنايه از مرگ و موت هم هست .

بيمر -

بر وزن ديگر به معنى بيشمار و بيحد و حساب و بسيار باشد چه مر به معنى شمار هم آمده است .

بيمغز -

كنايه از مردم سبك و بىتمكين باشد .

بيمورى -

به ضم ثالث بر وزن بىنورى به معنى مهابت و صلابت باشد .

بينا -

به كسر اول بر وزن مينا به معنى ديده‌ور باشد و به لغت زند و پازند به معنى ماه است كه به عربى شهر گويند .

بيناب -

بر وزن سيماب چيزهائى باشد كه مردم را در حالت مكاشفه ديدن مىشود و آن را به عربى معاينه گويند .