كشيده نام مرغيست كه از هندوستان آورند و به طوطى اشتهار دارد و آن را طوطك نيز گويند .
بيغار -
به فتح اول بر وزن نيزار سرزنش و طعنه باشد .
بيغاره -
بر وزن گهواره به معنى بيغار است كه سرزنش و طعنه باشد .
بيغال -
به كسر اول بر وزن قيفال به معنى نيز باشد كه به عربى رمح خوانند .
بيگار -
با ثانى مجهول و كاف فارسى بر وزن بىزار كار فرمودن بىمزد يعنى كار بفرمايند و اجرت ندهند .
بيگاه -
با ثانى مجهول بر وزن بيراه به معنى شام است كه در برابر صبح باشد و غير وقت و درنگ را نيز گويند .
بيكم -
به فتح اول و كاف تازى و سكون ثانى و ميم صفه و ايوان را گويند .
بيكند -
به فتح اول و كاف بر وزن پيوند نام شهريست آباد كرده جمشيد و پاى تخت افراسياب بوده و بعضى گويند فريدون آن شهر را بنا كرده است .
بيگه -
با كاف فارسى بر وزن بيره مخفف بيگاه است كه وقت شام و غير وقت و درنگ باشد .
بيل -
با ثانى مجهول بر وزن فيل آلتى باشد آهنى كه باغبانان و امثال ايشان زمين بدان كنند و پاروئى را نيز گويند كه كشتى بانان به جهت راندن غراب سازند و نام ميوهايست در هندوستان شبيه به بهى عراق و به لغت زند و پازند به معنى چاه باشد مطلقا كه به عربى بير خوانند و سبد سرگين كشى و كناسى را نيز گويند .
بيلاى -
با اول به يا رسيده و ثالث به الف كشيده و به تحتانى زده به لغت زند و پازند چاه باشد مطلقا كه عربان بير خوانند .
بيلسته -
با ثانى مجهول بر وزن بىدسته انگشتان دست را گويند و نوعى از گل هم هست .
بيلفت -
به ضم ثالث بر وزن مىگفت ستارهء زهره را گويند .
بيلقان -
به فتح اول و قاف به الف كشيده بر وزن نهروان شهريست از ولايت اران ما بين شروان و آذربايجان .
بيلك -
به فتح اول بر وزن عينك منشور پادشاهان و قبالهء خانه و باغ و امثال آن را گويند و تبرى را نيز گفتهاند كه پيكان آن دو شاخ باشد و به كسر اول و ثانى و مجهول نوعى از پيكان باشد كه آن را مانند بيل كوچكى سازند و آن را پيكان شكارى نيز گويند و صاحب مؤيد الفضلاء مىگويد اين لغت هندى است ليكن در فارسى مستعمل شده است .
بيله -
با ثانى مجهول بر وزن حيله خشكى و جزيرهء ميان دريا و رودخانه باشد و نوعى از دوائى هم هست و طبله و خريطهء عطار را هم گفتهاند و منشور پادشاهان و قباله خانه و باغ را نيز گويند و به معنى رخساره و پهلو نيز آمده است و پاروب كشتيبانان كه بدان غراب رانند و پيكانى كه مانند بيل سازند و چرك و ريمى كه از زخم آيد و به معنى پيله ابريشم هم به نظر آمده است و به تركى به معنى همچنين باشد .
بيم -
بر وزن ميم ترس و واهمه را گويند .
بيمار -
بر وزن ديوار ناتوان و خسته را گويند و امر به ترسيدن هم هست يعنى بترس .
بيمارسان -
يعنى بيمار مانند چه سان به معنى مانند هم آمده است و بيمارستان را نيز گويند كه به عربى دار الشفاء خوانند .
بيمار غنج -
بيمار معلوم و فتح غين نقطهدار و سكون نون و جيم به معنى بيمارناك و دردمند است يعنى بيشتر اوقات بيمار و رنجور باشد و كسى را نيز گويند كه بيمارى او از روى ناز و غمزه باشد .
بىمجابا پلنگ -
كنايه از دنيا و روزگار است و كنايه از مرگ و موت هم هست .
بيمر -
بر وزن ديگر به معنى بيشمار و بيحد و حساب و بسيار باشد چه مر به معنى شمار هم آمده است .
بيمغز -
كنايه از مردم سبك و بىتمكين باشد .
بيمورى -
به ضم ثالث بر وزن بىنورى به معنى مهابت و صلابت باشد .
بينا -
به كسر اول بر وزن مينا به معنى ديدهور باشد و به لغت زند و پازند به معنى ماه است كه به عربى شهر گويند .
بيناب -
بر وزن سيماب چيزهائى باشد كه مردم را در حالت مكاشفه ديدن مىشود و آن را به عربى معاينه گويند .