آمده است .
بيوگانى -
با كاف فارسى بر وزن جيوشانى عروس را گويند چه بيوگ به معنى عروس باشد و در مؤيد الفضلاء به جاى حرف ثانى نون آورده است .
بيوگندن -
به كسر اول و فتح ثانى و كاف فارسى بر وزن و معنى بيفكندن باشد چه در لغت فارسى فا به واو تبديل مىيابد .
بيون -
به فتح اول بر وزن زبون ، ترياك و افيون را گويند و به عربى چاههاى عميق وسيع را خوانند .
بيوند -
بر وزن ريوند به معنى غدر است كه بىوفائى كردن باشد .
بيوه -
بر وزن ميوه به معنى غريب و تنها باشد و زنى را نيز گويند كه شوهرش مرده باشد يا او را طلاق داده باشد و مردى را نيز گويند كه زنش مرده باشد و نام داروئى است كه برگ آن به برگ كبر ماند اما خار ندارد و ثمر آن به خيار شباهت دارد ليكن كوچكتر از آن باشد و آن را به عربى قثاء البرى خوانند و قثاء الحمار همان است .
بيهده -
به كسر اول و ضمها بر وزن دل شده مخفف بيهوده است و به معنى ناحق و باطل شده چه هده به معنى حق است و به معنى بىنفع هم آمده است و به فتح اول جامهء را گويند كه از حرارت آتش زرد شده باشد .
بيهق -
به فتح اول و ثالث و سكون ثانى و قاف نام شهريست غير معلوم .
بيهن -
به كسر اول بر وزن بيجن خارپشت بزرگ تيرانداز را گويند يعنى خارهاى خود را مانند تير اندازد .
بيهود -
به فتح اول بر وزن فرسود چيزى را گويند كه نزديك به سوختن رسيده و آتش آن را زرد كرده باشد و به كسر اول هم آمده است .
بيهوده -
به كسر اول بر وزن فيروزه به معنى بيهده است كه ناحق و باطل باشد و به معنى بىنفع هم آمده است و به فتح اول جامهاى را گويند كه نزديك به سوختن رسيده باشد .