تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 176

مساهمون:

ص١٧٦

بيناس -

با ثانى مجهول بر وزن گيلاس دريچهء خانه را گويند .

بيناسك -

به سكون سين و كاف به معنى بيناس باشد كه دريچهء خانه است و با باى فارسى هم آمده است .

بينائى -

بر وزن زيبائى به معنى ديده‌ورى و بينندگى باشد و گاه بينائى گويند و از آن چشم اراده نمايد كه عين است .

بيند -

به كسر اول و فتح ثانى و سكون ثالث و دال ابجد به معنى هستند باشد كه از هستى و بودن است .

بىنمازى -

كنايه از حيض آمدن زنان باشد .

بىنمكى كردن -

كنايه از بىوفائى و بىمزگى و بىوضعى كردن باشد .

بيننده -

با نون ديگر بر وزن زيبنده به معنى شخص بينا و صاحب وقوف و عاقبت‌انديش باشد و چشم را نيز گويند كه به عربى عين خوانند .

بىننگ -

به معنى بىعيب و بىعار و بىوقار باشد چه ننگ به معنى عيب و عار است .

بىنياز -

به معنى غير محتاج و توانگر و بىاحتياج باشد چه نياز به معنى احتياج است .

بيو -

به فتح اول و ضم ثانى و سكون واو مجهول به معنى عروس باشد و به كسر اول و سكون ثانى مجهول و واو كرمكى باشد كه جامه پشمين و كاغذ را بخورد و ضايع كند .

بيوار -

با ثانى مجهول بر وزن ديوار عدد ده هزار را گويند و به اين معنى به حذف الف هم آمده است .

بيواره -

با ثانى مجهول بر وزن بيچاره بيكس و غريب و تنها و بىقدر و مرتبه و بىاعتبار را گويند و چوبى كه بدان گلولهء خمير نان را تنگ سازند .

بيواز -

با ثانى مجهول بر وزن شيراز شپره باشد كه آن را مرغ عيسى گويند و به عربى خفاش خوانند و به معنى اجابت و قبول هم آمده است و پاسخ و جواب را نيز گويند و به اين معنى به جاى حرف ثانى نون هم به نظر آمده است و به معنى اول به جاى حرف اول باى فارسى هم آمده است .

بيوباريدن -

به كسر اول و ثالث مجهول بر وزن فروباريدن ناجاويده فرو بردن را گويند كه به عربى بلع خوانند و به فتح ثانى هم آمده است كه بر وزن شكم خاريدن باشد و اين اصح است چه در اصل اين لغت به او باريدن بوده است همزه را به يا بدل كرده‌اند بيوباريدن شده است و او باريدن به فتح همزه به معنى ناجاويده فرو بردن و بلع كردن باشد .

بيوبرد -

به كسر اول و ضم باى ابجد بر وزن پىفشرد ماضى بيوباريدن است يعنى ناجاويده فرو برد و بلع كرد و به معنى مصدر هم آمده است كه ناجاويده فرو بردن باشد و در اين لغت نيز همزه را به يا بدل كرده‌اند همچو بانداخت كه بينداخت شده و امثال اين بسيار است .

بيور -

به كسر اول و فتح ثالث بر وزن زيور ، به معنى هزار است و نام ضحاك ماران هم هست و او را بيورسب مىخوانده‌اند و به تخفيف بيور خوانند ليكن صاحب فرهنگ به اين معنى به فتح اول و ضم ثانى آورده است و گردكان و بادام و پسته را نيز گفته‌اند كه مغز آنها تيز و ضايع شده باشد .

بيورد -

با ثانى مجهول بر وزن بىدرد نام مبارزى است كه افراسياب به مدد پيران ويسه فرستاد و نام شهريست در خراسان مشهور به باورد .

بيورسب -

ضحاك ماران را گويند و وجه تسميه‌اش آن كه پيش از پادشاهى ده هزار اسب داشته است و به زبان درى بيور بر وزن زيور به معنى ده هزار باشد و او را به اين اعتبار به اين نام مىخوانده‌اند و نام اصلى او بيور بر وزن صبور بوده است چنان كه گذشت .

بيوس -

به فتح اول بر وزن عروس ، طمع و خواهش و اميد و اميدوارى باشد به چيزى از هر نوع كه بوده باشد و به معنى تواضع و چاپلوسى و انتظار هم آمده است .

بيوسد -

با دال ابجد بر وزن ضرورت ، مشتق از بيوسيدن است يعنى طمع كند و اميدوار گردد .

بيوسنده -

به فتح اول و سكون نون به معنى تواضع و چاپلوسى كننده باشد و اميدوار شده را نيز گويند .

بيوسيدن -

بر وزن خموشيدن به معنى اميد داشتن و اميدوار گرديدن و طمع كردن و چاپلوسى نمودن باشد .

بيوگ -

به فتح اول و ضم ثانى و كاف فارسى به معنى عروس است و به ضم اول و باى فارسى هم