بيناس -
با ثانى مجهول بر وزن گيلاس دريچهء خانه را گويند .
بيناسك -
به سكون سين و كاف به معنى بيناس باشد كه دريچهء خانه است و با باى فارسى هم آمده است .
بينائى -
بر وزن زيبائى به معنى ديدهورى و بينندگى باشد و گاه بينائى گويند و از آن چشم اراده نمايد كه عين است .
بيند -
به كسر اول و فتح ثانى و سكون ثالث و دال ابجد به معنى هستند باشد كه از هستى و بودن است .
بىنمازى -
كنايه از حيض آمدن زنان باشد .
بىنمكى كردن -
كنايه از بىوفائى و بىمزگى و بىوضعى كردن باشد .
بيننده -
با نون ديگر بر وزن زيبنده به معنى شخص بينا و صاحب وقوف و عاقبتانديش باشد و چشم را نيز گويند كه به عربى عين خوانند .
بىننگ -
به معنى بىعيب و بىعار و بىوقار باشد چه ننگ به معنى عيب و عار است .
بىنياز -
به معنى غير محتاج و توانگر و بىاحتياج باشد چه نياز به معنى احتياج است .
بيو -
به فتح اول و ضم ثانى و سكون واو مجهول به معنى عروس باشد و به كسر اول و سكون ثانى مجهول و واو كرمكى باشد كه جامه پشمين و كاغذ را بخورد و ضايع كند .
بيوار -
با ثانى مجهول بر وزن ديوار عدد ده هزار را گويند و به اين معنى به حذف الف هم آمده است .
بيواره -
با ثانى مجهول بر وزن بيچاره بيكس و غريب و تنها و بىقدر و مرتبه و بىاعتبار را گويند و چوبى كه بدان گلولهء خمير نان را تنگ سازند .
بيواز -
با ثانى مجهول بر وزن شيراز شپره باشد كه آن را مرغ عيسى گويند و به عربى خفاش خوانند و به معنى اجابت و قبول هم آمده است و پاسخ و جواب را نيز گويند و به اين معنى به جاى حرف ثانى نون هم به نظر آمده است و به معنى اول به جاى حرف اول باى فارسى هم آمده است .
بيوباريدن -
به كسر اول و ثالث مجهول بر وزن فروباريدن ناجاويده فرو بردن را گويند كه به عربى بلع خوانند و به فتح ثانى هم آمده است كه بر وزن شكم خاريدن باشد و اين اصح است چه در اصل اين لغت به او باريدن بوده است همزه را به يا بدل كردهاند بيوباريدن شده است و او باريدن به فتح همزه به معنى ناجاويده فرو بردن و بلع كردن باشد .
بيوبرد -
به كسر اول و ضم باى ابجد بر وزن پىفشرد ماضى بيوباريدن است يعنى ناجاويده فرو برد و بلع كرد و به معنى مصدر هم آمده است كه ناجاويده فرو بردن باشد و در اين لغت نيز همزه را به يا بدل كردهاند همچو بانداخت كه بينداخت شده و امثال اين بسيار است .
بيور -
به كسر اول و فتح ثالث بر وزن زيور ، به معنى هزار است و نام ضحاك ماران هم هست و او را بيورسب مىخواندهاند و به تخفيف بيور خوانند ليكن صاحب فرهنگ به اين معنى به فتح اول و ضم ثانى آورده است و گردكان و بادام و پسته را نيز گفتهاند كه مغز آنها تيز و ضايع شده باشد .
بيورد -
با ثانى مجهول بر وزن بىدرد نام مبارزى است كه افراسياب به مدد پيران ويسه فرستاد و نام شهريست در خراسان مشهور به باورد .
بيورسب -
ضحاك ماران را گويند و وجه تسميهاش آن كه پيش از پادشاهى ده هزار اسب داشته است و به زبان درى بيور بر وزن زيور به معنى ده هزار باشد و او را به اين اعتبار به اين نام مىخواندهاند و نام اصلى او بيور بر وزن صبور بوده است چنان كه گذشت .
بيوس -
به فتح اول بر وزن عروس ، طمع و خواهش و اميد و اميدوارى باشد به چيزى از هر نوع كه بوده باشد و به معنى تواضع و چاپلوسى و انتظار هم آمده است .
بيوسد -
با دال ابجد بر وزن ضرورت ، مشتق از بيوسيدن است يعنى طمع كند و اميدوار گردد .
بيوسنده -
به فتح اول و سكون نون به معنى تواضع و چاپلوسى كننده باشد و اميدوار شده را نيز گويند .
بيوسيدن -
بر وزن خموشيدن به معنى اميد داشتن و اميدوار گرديدن و طمع كردن و چاپلوسى نمودن باشد .
بيوگ -
به فتح اول و ضم ثانى و كاف فارسى به معنى عروس است و به ضم اول و باى فارسى هم