تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 172

مساهمون:

ص١٧٢

بيخشت -

به فتح اول و ضم ثالث بر وزن زردشت هر چيز كه آن را از بيخ بركنده باشند مانند درخت و امثال آن و به جاى شين نقطه‌دار سين بىنقطه هم آمده است و آن نيز درست است چه در فارسى هر دو به هم تبديل مىيابند چنان كه در فوايد گذشت .

بيخ كوهى -

بر كاف به واو رسيده و هاى به تحتانى كشيده بيخ تفتى است كه شوكران باشد و آن را به يونانى تودريون گويند و بهترين آن را از تفت آورند و تفت از اعمال يزد است .

بىخويش -

با واو معدوله بر وزن بىريش بىخود و بىهوش را گويند .

بىخويشتن -

با تاى قرشت به معنى بىخويش است كه بىخود و بىهوش باشد .

بىخيله -

با خاى نقطه‌دار بر وزن بىحيله خرفه را گويند و به عربى بقلة الحمقا خوانند .

بيد -

به كسر اول و سكون ثانى و دال نام درختى است معروف و آن را به عربى صفصاف خوانند و نام ديوى بوده در مازندران كه رستم او را كشت و به معنى باشيد و بويد هم هست و كرمكى را نيز گويند كه كاغذ و جامهاى پشمين را ضايع كند و تباه سازد و به معنى بيهوده و بىفايده و ناسودمند باشد وقتى كه مرادف باد باشد چنان كه گويند باد و بيد يعنى بىفايده و ناسودمند و به زبان هندى نام كتابى است مشتمل بر احكام دين هندوان و به اعتقاد ايشان كتاب آسمانى است و به معنى هوش و شعور هم به نظر آمده است و در مؤيد الفضلاء موش نوشته بودند كه عربان فاره خوانند و اللّه اعلم .

بيداد -

معروف است كه ظلم و ستم باشد و نام شهريست از تركستان و پادشاه آن شهر كافور نام جادو بوده آدمى خوار رستم او را گرفت و كشت و آن شهر را مفتوح ساخت .

بيدار مغز -

كنايه از مردم عاقل و هوشيار و خبردار باشد .

بيدبرگ -

بر وزن ديگ برگ نوعى از پيكان تير باشد شبيه به برگ بيد .

بيدخ -

به فتح اول بر وزن برزخ اسب جلد و تند و تيز خيز را گويند و به كسر اول هم آمده است .

بيدخام -

به كسر ثالث عود خام را گويند .

بيدخت -

با ياى مجهول بر وزن كيمخت ستاره زهره را گويند كه صاحب فلك سيم و اقليم پنجم است .

بيدستر -

با ثانى مجهول و تاى قرشت بر وزن بىمسطر نام حيوانى است بحرى كه هم در آب هم در خشكى زندگانى تواند نمود و خصيه او را آش بچگان گويند و به تركى آن جانور را قندز خوانند .

بيدست و پا شدن -

كنايه از سراسيمه گرديدن باشد .

بيدطبرى -

نوعى از بيد باشد و بعضى بيدمشك را بيدطبرى گويند كه بيد مجنون باشد .

بيدق -

بر وزن احمق پياده شطرنج را گويند و آن مهره‌اى باشد از جمله مهره‌هاى شطرنج و معرب پياده است .

بيدق سيم -

كنايه از كوكب و ستاره باشد .

بيدگيا -

به كسر كاف فارسى و تحتانى به الف كشيده نوعى از حرشف است كه كنگر باشد سرد و خشك است در اول ، جراحتهاى تازه را نافع باشد .

بيدلا -

به كسر اول و ثالث و سكون ثانى مجهول و لام به الف كشيده سخنان بىربط و هذيان را گويند .

بيدمال -

با ميم به الف كشيده بر وزن نيك فال پاك كردن رنگ باشد از روى آئينه و شمشير و ساير اسلحه به چوب بيد يا چوب ديگر كه اين كار را شايد .

بيدمشك -

نوعى از بيد است كه بهار آن يعنى شكوفهء آن به غايت خوشبوى مىباشد و عرق آن را به جهت تفريح دل و تبريد بياشامند .

بيدموش -

بر وزن فيل گوش به معنى بيدمشك باشد و آن را گربهء بيد هم مىگويند .

بيدواز -

با ثانى مجهول بر وزن پيشواز نام كوهى است از ولايت ماوراء النهر .

بيدوند -

با واو بر وزن ريشخند نام داروئى است كه آن را شادنه گويند و به جهت داروى چشم به كار برند .

بير -

به كسر اول و سكون ثانى و راى قرشت جامهء خواب را گويند مانند نهالى و توشك و آنچه گستردنى باشد به جهت خوابيدن خصوصا و صاعقه و طوفان را گفته‌اند و به معنى حفظ و از بر كردن هم