يافتن و ايام هفته را هم گفتهاند و به معنى حلاج و نداف نيز آمده است .
بهينه -
به كسر اول بر وزن نگينه به معنى پهن است كه گزيده و انتخاب كرده شده و ايام هفته و حلاج و نداف باشد .
بيا -
به فتح اول بر وزن حيا به معنى پر باشد كه نقيض خالى است و در خانه و در سراى را نيز گفتهاند و به كسر اول امر از آمدن باشد .
بىآب -
با همزهء ممدوده بر وزن بىتاب كنايه از بىرونق و بىلطافت و عدم جاه و شأن و شوكت باشد و به معنى خجل و شرمنده هم هست .
به ياد -
به كسر اول بر وزن زياد به معنى بيدارى و هشيارى باشد كه نقيض خواب و مستى است .
بيارش -
به فتح اول و كسر راى بىنقطه بر وزن فواحش به معنى تدبير و علاج و چاره باشد .
بياره -
بر وزن شراره هر درختى را گويند كه ساق آن افراشته نبود همچو درخت خربزه و هندوانه و خيار و كدو و حنظل و مانند آن .
بياستو -
به كسر اول و سكون سين بىنقطه و فوقانى به واو رسيده به معنى خميازه باشد و بوى دهان و گند دهان را نيز گويند و آن را به عربى بخر خوانند .
بياغاريد -
با غين نقطهدار و راى بىنقطه بر وزن بياشاميد ماضى آغازيدن باشد يعنى نم كرد و خيسانيد و آميخت و سرشت با آب يا به خون .
بياغاريدن -
بر وزن بياشاميدن به معنى نم كردن و خيسانيدن و سرشتن و آميختن باشد با آب يا به خون .
بياغاشت -
به سكون شين و تاى قرشت يعنى خيسانيد و نم كرد و آميخت و سرشت با آب و يا به خون و چرك .
بياغاليدن -
با لام بر وزن طلا ماليدن به معنى تحريك نمودن و تحريص كردن باشد .
بياغشت -
به كسر رابع و سكون شين و تاى قرشت به معنى بياغاشت است يعنى خيسانيد و نم كرد و آميخت و سرشت .
بيانك -
به كسر اول و سكون كاف بر وزن صيانت گياهى باشد كه از آن بوريا بافند .
بيانه -
به فتح اول بر وزن زمانه نام شهريست در هندوستان كه نيل از آنجا خيزد و آن چيزى باشد كه بدان چيزها رنگ كنند .
بياوار -
به فتح اول بر وزن سزاوار به معنى شغل و كار و عمل باشد .
بياه -
به كسر اول بر وزن سياه نام رودخانهايست بسيار برزگ در نواحى لاهور .
بىباك -
به معنى بىترس و بيم باشد چه باك به معنى ترس و بيم هم آمده است و كنايه از شجاع و دلاور و صاحب تهور باشد .
بىبهره -
به معنى بىنصيب و قسمت است چه بهره به معنى قسمت و نصيب بود و كنايه از گدا و درويش و پريشان و بىچيز باشد .
بىبى -
به كسر هر دو با و سكون هر دو يا زن نيكو و خاتون خانه را گويند .
بيتا -
با اول به ثانى رسيده و فوقانى به الف كشيده به لغت زند و پازند به معنى خانه است كه به عربى بيت خوانند .
بيتانه -
با فوقانى بر وزن و معنى بيگانه است كه نقيض آشنا باشد به لغت زند و پازند .
بيت فراغ -
كنايه از متوضأست كه ادبخانه باشد .
بيجاد -
با ثانى مجهول بر وزن ايجاد مخفف بيجاده است كه كاه ربا باشد و بعضى گويند سنگ ريزهايست سرخ مانند ياقوت اما بسيار كم بها و او نيز كاه مىربايد و بعضى گويند بيجاده آنست كه پر مرغ را جذب كند .
بيجاده -
با ثانى مجهول بر وزن بىباده به معنى بيجاده است كه كاهربا باشد و بعضى گويند بيجاده نوعى از ياقوت است .
بيجن -
بر وزن و معنى بيژن است كه پسر گيوبن گودرز باشد .
بيجوهر -
كنايه از مردم بىهنر و بىعقل و هيچكاره باشد .
بيخپشم -
به كسر خاى نقطهدار كنايه از گوشت است كه به تازى لحم گويند .
بيخستن -
به كسر اول بر وزن دل بستن به معنى درماندن و عاجز شدن باشد .
بيخسته -
بر وزن بيدسته درمانده و عاجز شده و محبوس و بندى را گويند .