بنو -
به فتح اول و ضم ثانى و سكون واو خرمن هر چيز را گويند اعم از گندم و جو و كاه و غير آن .
بنوان -
به فتح اول بر وزن دربان نگهدارندهء زراعت و نگاهبان خرمن را گويند و به ضم اول هم آمده است و نگاهدارندهء اسباب و اموال را نيز گفتهاند .
بنوره -
به فتح اول و ثانى و راى قرشت و سكون ثالث به معنى اول بنلاد است كه بنياد و بناى عمارت و ديوار باشد .
بنو سرخ -
به ضم اول و ثانى و سكون ثالث و ضم سين بىنقطه و سكون راى قرشت و خاى نقطهدار نام غلهايست كه آن را به عربى عدس گويند خوردن آن تاريكى چشم آورد .
بنو سياه -
بنو معلوم به كسر سين بىنقطه و تحتانى به الف كشيده و به هاى زده غلهايست كه آن را ماش گويند و آن مضعف دندان و مضرباه باشد .
بنوماش -
بنو معلوم و ميم به الف كشيده و به شين قرشت زده به معنى بنو سياه است كه ماش باشد و منگ را نيز گويند كه آن نوعى از ماش است .
بنو نخله -
بنو معلوم به فتح نون و سكون خاى نقطهدار و لام مفتوح نوعى از عدس صحرائى باشد و آن را عدس مر خوانند .
بنوه -
به فتح اول و ثالث و سكون ثانى و اخفاى هاى هوز مطلق خرمن را گويند اعم از خرمن غله و كاه و غيره و به ضم ثانى و اظهارهاى هوز نيز هست كه بر وزن صبوح باشد .
بنه -
به ضم اول و فتح ثانى بار و اسباب و رخوت خانه و املاك و دكان و خانه و مكان و منزل را گويند و بيخ و بنياد هر چيز را نيز گفتهاند و به فتح اول طناب باريك را گويند .
بنه بستن -
كنايه از كوچ كردن و سفر باشد .
بنياد بريخ نهادن -
كنايه از بيمدارى و بىثباتى باشد .
بنيال -
به ضم اول و سكون ثانى و تحتانى به الف كشيده و به نون زده نام حوض نعمان است و آن بركهاى بوده آب آن در نهايت شورى و تلخى و به بركت قدوم سرور كاينات آب آن شيرين شد .
بنيچه -
به ضم اول بر وزن كليچه جمعى را گويند كه بر اصناف حرفت و املاك مىبندند .
بنيز -
به كسر اول بر وزن ستيز به معنى هرگز و حاشا باشد و به معنى تعجيل و زود هم آمده است و گاهى در ميان سخن به جاى نيز هم به كار برند كه به عربى ايضا گويند .
بنيك -
بر وزن شريك ابريشم فرومايه باشد و آن را كج و كژ و قز گويند .
بو -
به ضم اول و سكون ثانى مجهول معروف است كه رايحه باشد و مخفف بود و باشد و بوم و باشم هم هست و گوشت بز كوهى را نيز گويند و به فتح اول پوست شتر بچهء پركاه كرده را گويند كه پيش ناقه بچه مرده ببرند تا به گمان فرزند خود شير بدهد .
بوا -
به ضم اول و ثانى به الف كشيده مخفف بودا باشد يعنى بادا .
بوارد -
به كسر اول و ثانى به الف كشيده به را و دال بىنقطهزده ترشى باشد كه در برابر شيرينى است .
بواس -
به فتح اول بر وزن اياس محنت و آثار و رنج و سختى باشد .
بواسحق -
طايفهاى باشند و در نيشابور چند كان فيروزه هست يكى از آن را بواسحقى گويند .
بواشه -
به فتح اول بر وزن تراشه ، چار شاخ دهقانان را گويند و آن چوبى چند باشد به اندام كف دست و دسته تيز دارد كه دهقانان بدان غله كوفته را بر باد دهند تا از كاه جدا شود و آن را به عربى مذرى خوانند .
بوالخجدر -
با لام و خاى نقطهدار و جيم و دال بىنقطه بر وزن گل بر سر ملحد و بىدين و بىديانت را گويند .
بو القاسم -
كنايه از بو الفضول و شوخ چشم باشد .
بو الكفد -
به فتح كاف و سكون فا و دال ابجد به معنى رشوت و پاره باشد .
بوالگنجك -
به كسر كاف فارسى و سكون نون و فتح جيم و كاف ساكن هر چيز كه آن عجيب و غريب و طرفه باشد و ديدنش خنده آورد .
بوب -
بر وزن خوب ، فرش و بساط خانه را گويند و به اين معنى به جاى حرف اول ياى حطى هم آمده است .
بوبا -
به ضم اول و سكون ثانى و باى ابجد به الف كشيده آشى را گويند كه از گوشت بز كوهى پخته